تبلیغات
غم قطره

*گل من ای لاله ی گل خونه ی من...مهربونم سر بذار رو شونه ی من...دل من یه شاپرک بود بی خبر اومد سراغت...گل نازک تن عاشق شاپرک نبینه داغت...اگه غم قطره ای بارون بشه... توو خونه ی چشات بشینه...اگه پرنده ی دل رها بشه... توو صدف دستات بشینه...قلبم رو با عشق و ایثار واسه تو هدیه میارم...نقره ای پولک ماه رو توو شب چشات میذارم*

خدایم
یکشنبه 25 مرداد 1394
مادرم میگفت نه

من میگفتم اری

او در پس کم فکری های من سوخت 

گذشت و سوخت

زمان رد شد

او خوب شد

و تازه تیر نه گفتن هایش به سوز زندگیم نشست

حرفش را کم کم زمان برایم ثابت کرد

نه ی او نه بود

ولی سماجت من بی دلیل

او خوب شد

و من خوب بودم

او خوبتر شد و من پیرتر

او عادی ماند و من کهنه پوش یک دندگی هایم

شاید راست میگفت پیر خانه که انچه جوان در خواب بیند پیر در خشت خام بیند

نوبت به من رسید

وی رفت و من ماندم

او خوب رفت و من بد ماندم

بد و بدتر شد تمام روزهایم

مادرم امد

نگاهش دلش را برایم سوزاند

من 

سکوت

فقط دستان او مرا ارام کرد

داغ رفتن وی را داشتم 

آتش اشکهای مادر که برایم میریخت نیز

شعله ای بود درونم

من بد ماندم

مادر خوبم بدتر شد

و وی خوب

مجال میخواهد برایم از خدا

او میسوزد تا من سرد باشم

او نه گفت و من ستیز شنیدم

هی فلانی...

خوب بودن هایت رو به اتمام است

خدایم دانه دانه اشک های مادرم را میشمارد

خدایم ذره ذره آب شدن مرا مینگارد

پای ماندنشان را برایت دوان میکند و دست وفایشان را فلج

خدایم ارام ارام...


[ یکشنبه 25 مرداد 1394 - 04:06 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 25 مرداد 1394 - 04:15 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
نم
جمعه 23 مرداد 1394
من همان ساکت شده ی فرو رفته ام

تو مرا در لیست سیاه خاطراتت مدخوش میکنی و بی خبر از اینکه روزی مجبور به خروج خواهی شد .راه ها بسته 

میشود و تو در گذشته ها غوطه ور میشوی 

اینها سزای همان دلتنگی های من است من شبانه تا صبح سخن میگفتم و تو در فراسوی چشمانت تنها خواب خواب 

خواب

صدای پیانو های افکارت ناقوس مرگ سر میدهند سیر شده از همه دنیای بیرونت تاب بازی میکنی

چند بار رفت

هزار بار برگشت

این ها همه سزای دلتنگی های من است که در اغوش خود کشیده ای نگاه کن باورهای غلطتت را که چگونه به خونت 

غلظت بخشیده اند

تو میدانی؟

یا من؟

یا همان که همیشه داناست؟

صدای پا دست پنجره ها را میگیرد تو بیخبر ناله ی گنجشک ها را گناه میدانی تو و او در بیرون از شیشه ها چمن ها را 

له میکنید

صبر کن هنوز کارها ناتمام است

منو نه بیخیال شو از همان حل نشدن های اسیر

قدم زدن ها یادت خواهد اورد برای حق دشمن های دوست نما

نم همان ساکت شده ی اسمان است

منطقه ی بارانی من سرد تر از یخ ها خواهد شد

اکران فیلم هایت به نوای خواب کودکانه به پایان خواهد رسید پرده ها پایین فیلم تمام است

ملودی اغاز و پایان ها را جمعه مینوازد

از شک در خواهی امد اینجا همیشه جاودانه خواهد بود و من بیدار

خیره به عکسها خواهی شد 

ارام اشک بریز از حماسه ی جیغ ها هراس دارم

یک قدم جلوتر بیا فقط دستانت اندازه ی کل قدمهای عقب رفته ات تورا جلو خواهند کشید

ادم خوار 

سلام...


[ جمعه 23 مرداد 1394 - 06:07 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 23 مرداد 1394 - 06:26 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
اغاز
جمعه 23 مرداد 1394
همخانه شد دلتنگی هایم برای تنها شدنم 

از پس تمام بودها بر امد 

همان یار همیشگی لحظه های تک بودن

دلتنگم از تظاهر های همیشه تکراری

همیشه بهانه ها قدرتشان بیشتر از اعمال بود

وقتی دلها با دیگری خوش میشود دست ها تنها میشود

من با هر نبودن ها اغشته میشوم و بهتر ها پیاده روی میکنند

اغوش ها تنها میشود ولی باز هم فردایی هست

بلعیدن همان سنگ ها در وجودت گره میخورد

تو غذای سنگانه میخوری و سنگ خواهی شد

شیشه ای ها هنوز ارام نظاره گر تمام دست ها میشوند

شاد بودن ها را تنها باید نگاه کرد

گریه های کودک تازه متولد شده را دوست خواهند داشت

برای اشک هایش خنده روا میدارند و برای اعتراضش شیرینی پخش میکنند

دلنوشته هایش را به شیر مادر توجیه میکنند

شاید همان بهانه ی نتوانستن ها شد

عزای سینه ها سفید میشود و گذشته ها فراموش

مجبور به تغییر یا فراموشی میشود دلی که سالها چنگ زد

شاید سازش کوک نبود برای رسیدن ها

درها از همان روز ابری میشود

بهانه هایت را برای خودت نگه دار 

خدا برای من توجیه نیست



[ جمعه 23 مرداد 1394 - 06:00 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: سه شنبه 20 مرداد 1394 - 06:08 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
303
سه شنبه 20 مرداد 1394


[ سه شنبه 20 مرداد 1394 - 01:38 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: سه شنبه 20 مرداد 1394 - 01:41 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
دیگری
جمعه 9 مرداد 1394
وقتی دلت با دیگریست بهتر که با تو نیستم

من عاشق چشمان تو اما کنارت نیستم

هر روز و هر شب فکر تو اما تو در آغوش او

بیچاره من دیوانه من مست توام مدهوش تو

وقتی تو با او بودی این دل برایت تنگ شد

وقتی که آغوشش تو را بلعید قلبت سنگ شد

وقتی که با او رفتی دستان گرمم سرد شد

لعنت به عشق و عاشقی باید که بی تو مَرد شد

من در تب گیسوی تو اما تو با او راحتی

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق لعنتی

قلبم مثال شیشه و قلب تو اما سنگ بود

بیخود به تو دلخوش شدم جایم کنارت تنگ بود

وقتی دلت با دیگریست ناخوانده مهمانت منم

تو در کنارش سرخوشی سردر گم شبها منم

سرگشته و تنها منم حیران این دنیا منم

زین پس کنارش شاد باش آواره ی صحرا منم

نوشش بُوَد آغوش تو من میرم من میروم

ناخوانده مهمانت شدم غمگین و تنها میروم

ای دیگری دوستش بدار باشد برایت بهترین

آغاز من با درد بود آخر شوم تنها ترین

آخر شوم تنها ترین


[ جمعه 9 مرداد 1394 - 01:19 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 9 مرداد 1394 - 01:29 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
مرد
چهارشنبه 7 مرداد 1394
مرد بودن یعنی ماندن به پای تمام خاکسترهای سوخته ای که از گرمای شعله هایش روزهای سردمان را سپری کردیم.

مرد بودن یعنی همان ساز غم انگیز قدرت برای بقا 

یعنی همان حس ظالم در عین حال مهربان و مطمئن

یعنی استوار ماندن برای تمام تیغ های دشمنان به ظاهر دوست یا همان رهگذران یه بهتر غریبه های امروز که همان آشنایان دیروز 

بودند

مرد بودن یعنی همان نپذیرفتن سختی ها برای عشقی که تنها مالکش باشی


مرد بودن نیست جز خموش بودن از خستگی های بی مرز دنیا

مرد بودن یعنی گذشتن از هرانچه تورا خوشحال میکند تا لحظه ای شادش کنی

یعنی همان خماری چشمان به هنگام دیدن لبخندهایش قهقه هایش

مـــــــــرد بودن یعنی پنهان نشدن بین گلهای قرمز درست مثل کفشدوزک های مریض که از ترس طعمه شدن تا اخر عمر در پرتو 

سایه ی برگ از نور بی نصیب میمانند

مرد بودن یعنی حس خوب شجاعت

لازم نیست جنسش را تعیین کنیم همان که روحی از مهربانی در حتی ملکه ی زنبورها هم جاری شود مرد خطاب میشود

این یعنی همان مردی که در ارزویش یک دنیا به خواب رفته اند

مرد بودن یعنی حس دوباره ی رفتن  نه از کنارش از دنیایش نه از زندگیش از تمام باورهای آدمیتش

مرد بودن یعنی خواستن خواستنی هایی که جز تمام هیچ وصالی ندارد.

مرد بودن یعنی فهم جمله های سخت

یعنی حس جسارت های تلخ

یعنی گرفتن هرانچه تو میخواهی نه دنیای تو

مرد بودن یعنی یا فراموشی محض یا سخاوت سهو

مرد بودن یعنی رفتن برای جنگ با انچه تلخش میکند 

یعنی سزاوار کردن تاج شاهی برای همان چوپان پیر که دسته دسته گلهای رز را با خون گوسفندانش اب داد

مرد بودن یعنی تحمل تمام حرف های سخت 

یعنی شنیدن صدای قدمهای محکمش حتی بر دلت

مرد بودن یعنی سوزاندن برگ های خشک با امید ساختن ابر برای شکوفه ی درخت

مرد بودن یعنی همان چیزهایی که بازیچه شد

همان قدمهای سخت در اوج تنهایی

مرد بودن یعنی فقط نگاه

نگاه و نگاه

مرد میخواهد مبارزه با تنهایی

نامردیست در اوج راحتی نگاهی کنیم و بگوییم زندگی اسان است 

حکیم شویم و تبلیغ کنیم

مرد بودن یعنی همدرد دیوارها بودن

یعنی تحمل تحمل و تحمل

راست گفت زندگی اسان است زندگی را خوب افرید خدا هم میدانست به نسبت درد تنهایی که در فلک میکشد زندگی اسان است

مرد بودن یعنی همان حس مُرده ی زندگی

تو در اوج تو در تقابل تو در تعامل دم از راحتی خواهی زد

 بیخبر از دل تنهای کسی که تنها پزشک اخرین حرفهایش را شنید: لبهایم را 

بدوز...


[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 - 11:05 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 - 11:27 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
مکررات
سه شنبه 6 مرداد 1394
فرق من و خدا در این است 

من پاسخگوی تــــــــمــــــام سوالاتش خواهم بود و او حتی پاسخ چرا های مرا نیز نمیدهد...

اینجا جای خیلی از چیزها عوض شده غریبه ی اسمانی

اینجا مردمان دلیل را با توجیه جابجا کردند هرگاه دلیلی نبود توجیه میکنند راست گفت پسرک کوچک اینجا همه یک قدم 

از تو پیشی گرفته اند ولی جالب این است اگر در غمها پیشی گرفته اند چگونه حس حسادتشان در شادی ها آنهارا 

میتازاند؟

چطور در شادی ها سیل غم هایش را روانه ی درختان میکند؟

یادت باشد همسفر جاده ی قرمز  فراموش شدنی آن چیزی است که اتفاق نیوفتاده 

درست همان لحظه ها به سراغت خواهم امد که در عین باور فراموشی نسیمی سرد بر تنت بوزد ترسم از بد شدن 

روزهایم نیست روزهای من سازگار با قدرت من است حبصم از جواب های نادرست است.

همان تصورهای غلط

همان زوزه های کینه ای

همان خشم های خیانت

همان رد شدن های ماورایی

یا حتی همان پاک شدن های به ظاهر عادی

مغرور شدند خدایا میدانی چه میگویم

اینجا همه خدایند و نعمت بخش

اینجا همه حتی نعمت شدند که بر مسیر نیاز قرار گیرند و منتی تا سرانه ی تخت شاهی بگسترند

اینجا پاها کبود و صورت ها سفید است

سالانه ی قطره هایت مبارک غم قطره ی یک ماه ی من.

6-6-6-6-6-6-



[ سه شنبه 6 مرداد 1394 - 03:52 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: سه شنبه 6 مرداد 1394 - 04:09 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
سرانجام
شنبه 3 مرداد 1394
در ارزوی لحظه های شیرین ماندن شیرین است کابوس دلتنگ های شبانه و کامهای شیرین سیگار مرا یاد چراغ های 

خاموش می اندازد

نور هست ولی نه در خانه ی من دل نگران لحظه های تلخ کامها هم تلخ میشوند

تو میدانی کجای داستان قصه ی من مبهم ماند؟

در پس همان اشنایی های شیرین خاطراتش را برایم تلخ میکند

غریبه ی من روانه شدنت را مناظره میکنم تو برای شاد بودنم نصیحت گوی قرن شدی و من برای شاد بودند مبارز 

خودسوز

کوچه ها دایره ای شدند

در پس همان آسمان خراشهای گرداگرد من پشت تمام دیوارهای بهت زده از انتظار من دستانی تورا گرم میکند

آسمان بارانش نعمت است یا اشک دل تنهایش؟

برچسب های یادگاری دستانت مرا یاد هزاران سال زندگی می اندازد

خدای حسود زندگی من میدانم عاشقانه مرا میخوانی ولی فریاد فرو ریختن هایم مرا کر نمود

اینجا برای لرزشها لغزش میسازند بیخبر از نجار قصه که برای کاهگل هایش اَره میسازد

من کجای این نوشته ها مخفی شده ام؟

این منم واقعی هستم یا طرحی که در ذهن ناساز تو از من بجا ماند؟

سپیدی موهای پیرمرد تنها همان پدر بزرگی شد که خامکاری هایش در وادی زمان به شاه نشینی پیوست

صبر کن بدانم 

قدیم تر ها غم قطره های من همان دلخواهی های تو بود کفش های جفت شده ی من را چه کسی با پا لگد کرد؟

فراموش کن چه بر من امد همین که لحظه ای حتی اتفاقی تاقت پیاده رفتن را نداری برایم کافیست

تو ارام سر جای خود مینشینی و چند قطره ای اشک میریزی و دستانت را بر صورتت میگذاری تا کسی از چشمانت 

نقش تجسم مرا نفهمد

دستانت را میگیرد تورا بلند میکند روی پاهای خود می ایستی و آرام آرام قدم بر میداری

دلتنگی هایت سرکوب که نه ولی آتش بس میدهند

ارایش کبودی هایت تکمیل میشود و تو زیباترین ستاره ی زمین خواهی شد

دستانت را در دستانش محکم گرفته ای و از خیابانهای پر خاطره عبور میکنی صدای قلبهایتان را میتوان شنید

هجوم افکارم را خواهی یافت دنبالک های نگاهم را میبینی و تنها خدا را یاریت کند

گویی من مرده ام یا خط خورده

هرچه هست حتی دستانانم برای باز کردن پنجره ای بلند نمیشود

حسادت امانم را بردیده انگار اسمان ابری درونم هنوز هم برفی مانده ادینه ی من سزاوار امروزم نیست گوش کن

صدای همان جیغ های کودکانه دست های محکم پدرانه و اغوش پر مهر مادر انگار رو به پایان است

تو امروز رد شدن را که نه رفتن را آموختی و من از یاد برده ام دستانی را که حتی گرمای وجودش بی حسیشان را

تخت میکرد

هنوزم هم مانده ام کنار خیابانی که هیچ کس مرا نخواهد دید اسمان سیاه است یا اوقات من به شب سپری شد؟

راستی چرخ ویلچر های من بی دست نمیچرخد...


[ شنبه 3 مرداد 1394 - 12:03 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 31 تیر 1394 - 12:31 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
302
سه شنبه 30 تیر 1394


[ سه شنبه 30 تیر 1394 - 11:54 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
پرندگان مهاجر
جمعه 26 تیر 1394

پاره ای از من...

همواره در حسرت گرما...

و محروم از آن...

پاره ای از من...

همساز با سپیده ی بردمیده

و همواره اسیر سایه های رویا

پاره ای از من...

سرشار از پر پرواز...

و گم کرده سهم خود از آبی آسمان...

پاره ای از من...

من واقعی ام، با چشمان یک کودک...

همراه پرندگان مهاجر، گریزان در دوردست ها...



[ جمعه 26 تیر 1394 - 12:37 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 3 تیر 1394 - 12:37 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
باش خوشحال
یکشنبه 21 تیر 1394
رقص نور ماه کامل سزای همین فصل های زودگذر است

همان ستاره های رویایی که در پس دست نوشته ای خاموش میشود و تنها ظلمت و ظلمت و ظلمت

دلتنگی ها نشان زخم های تو نیست

بی قراری ها هر ساعت من تنها از قرار های بی امان توست

رفتن سزاوار نبود

همان معذرت خواهی دل خوابهای پشت پرده ای بود که در پس بیداری ها نیمه شب مخفی شد

اتشش را ببین چقدر سرخ به لبانم میچسبد

تو نگران ماندی؟

تو غروب ها را با قدمهای سایه سپری کردی؟

کافه ای نمانده که مرا به جرعه دعوت نکرده باشد

شاید دروغ میگوید بیدار ماندن

دل کندن از خاطرات زندگی همان حس خوب گذراندن است ولی جاذبه ی دیوارها مرا به کنج میکشد

همین چند لحظه را فرصت دارم برای دلتنگی های غریب

من تنها بدون صدای قدمهای اشکها ارام ارام 

بودن تو تنها زیبایی بیشمار ماندن بود

برای هرانکس که دلتنگی میکنی شایسته بمان

بگذار خسرو شود همان شاه دارای زمرد

شمردن زیبایی های دنیا دلیل نبودن های توست

دیوار ها هم راه نفوذ ندارند انگار تحریم تنفس.

باش خوشحال



[ یکشنبه 21 تیر 1394 - 01:38 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 21 تیر 1394 - 01:38 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
یاد تو می افتم
یکشنبه 21 تیر 1394

وقتی کسی میره بارون که میگیره
وقتی نمیخندم دل که نمیبندم
هر خوابی می بینم آخر که می شینم
یاد تو می افتم

هرجا تو هر حالی یاد تو می افتم
پُر میشم از خالی یاد تو می افتم
هر روز و هر سالی یاد تو می افتم
هرجا تو هر حالی
یاد تو می افتم

عکست که رو میزه اشکام که میریزه
تو جمع و تو خلوت هر لحظه هر ساعت
تن خسته و دلتنگ من با همین آهنگ
یاد تو می افتم
یاد تو میوفتم

هرجا تو هر حالی یاد تو می افتم
پُر میشم از خالی یاد تو می افتم
هر روز و هر سالی یاد تو می افتم
هرجا تو هر حالی
یاد تو می افتم

وقتی غروب میشه چشمام که ابری شه
وقتی هوا صافه هرجا تو هر کافه
وقتی که داغونم هر شعری میخونم
یاد تو می افتم



[ یکشنبه 21 تیر 1394 - 01:08 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 21 تیر 1394 - 01:10 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
رنگارنگ
شنبه 20 تیر 1394

بالاخره یاد می گیری

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!



[ شنبه 20 تیر 1394 - 12:35 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 3 تیر 1394 - 12:37 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
301
چهارشنبه 17 تیر 1394


[ چهارشنبه 17 تیر 1394 - 03:04 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
سکوت و فریاد
یکشنبه 14 تیر 1394

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی



[ یکشنبه 14 تیر 1394 - 12:35 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]