*گل من ای لاله ی گل خونه ی من...مهربونم سر بذار رو شونه ی من...دل من یه شاپرک بود بی خبر اومد سراغت...گل نازک تن عاشق شاپرک نبینه داغت...اگه غم قطره ای بارون بشه... توو خونه ی چشات بشینه...اگه پرنده ی دل رها بشه... توو صدف دستات بشینه...قلبم رو با عشق و ایثار واسه تو هدیه میارم...نقره ای پولک ماه رو توو شب چشات میذارم*

کجا باش
یکشنبه 10 اسفند 1393
هم ترانه ی من سلام

امروز مرا تو خواندی صدای شیرین جواب سلام

تو همان دلخوشی های غریب شده ی من در موج هوس های پشت نقاب بودی

من درهمان تاریکی های خط قرمز مانده ام و تو نور نوای شیرین خط نوشته هایم 

دلبرم به من رسیدی پس از سالها 

چشمانم چشم به راه مانده بود

عاشقانه برایت مینوشتم صادقانه دل را در پس بالکن سرد مخفی کردم

تا تو بیایی

هرکس را به هیچ نگاهی عاشقم نکرد

تنها تو مرا ربوده ای 

کاش در این کنج رویایی دستان تو نوازش گر من بود

میدانم که نزدیک است لمس همان دستان که ماه را خواب میکند

نبودن چندین ساله ات مرا سخت میرنجاند

تنهایی هایم تنها برای با تو بودن خالی میماند 

تورا من از دست رفته میپنداشتم

دلتنگی های هر روزهای من دوریت را لشکر میکرد

آشنای گندم گونه ی من آمدنت را پرهای اوج

و ماندنت را آخر شدن مردن ها میدانم

تا نبودی آسمان را هم برایم خون کردند

خیلی ها قدرت جانشین شدنت را خواستند

آنها بیخبر از دردانه بودنت بودند

این سالها که نبودی برایم سخت که نه بهت آور میگذشت

خیلی ها عاشقانه میستاییدنم و خیلی دیگرها ظالمانه رنجم دادند

نمیدانم چه باید میشد در نبودنت تنها معشوق میخواستم 

همان عشق بازی های بچه گانه ای که با هم داشتیم و حرفهایی که در تنها شدنمان میزدیم

تو از زیبایی های من میگفتی و من از مهربانی های تو

تو از سماجت های من میگفتی و من از آرامش با تو بودن

معجزه ی عشق را در این چند سال فهمیدم دروغ نگویم کسانی را دوست داشتم

شاید آنها هم.

ولی نمیدانم چه میشد که بیخوابی به جدایی میزد و بیرحمانه به ما میتاخت

دوستت دارم

با دست خط هایم ناراحت میشدند و با صبح های زمانم راحت

نمیدانم چه میشد همان ها که مرا عاشقانه دوست داشتند تندیس مجسمه هایشان که تمام میشد

مرا مهر باطل میزدند شاید اصلا آنها خود جدایی بودند که بیخواب میشدند

این سالها برایم بد میگذشت

دستانم به همه دراز شد و برای ماندنت جرعه ای ناب میخواستم

این سالها مرا محکوم کردند

قلبم زخم میشد حتی طبیب ها هم با تیغ دوا میکردند

طبیب ها همان مدعیان عشق بودند ناراحت نمیشدم تنها بهت زده میشدم از مهر سرد عشق

طناب های دارشان روی شانه هایشان بود من تنها نگاه میکردم قدرت بازوهایشان زیاد بود و من کوچک

خوب شد آمدی

این را تنها برای تو مینویسم که باز آمدی

هیچ کس جای تو نیامد

تو تنها دوست داشتنه دوست داشته های من ماندی

تمام آنها که دوستشان داشتم کفش های نو خریدند و آنها که دوستم داشتند دونده

دوری های تو مرا ناخوش میکرد

همینجا خواهم گفت عاشقانه در انتظار تو ماندم

تنها سلام من مهر شکفتن گلهای تو بود

قدم های تو زیباترین هاست

زمستان های من با آب بازی ها تمام شد ولی فرق داشت با آب بازی های بچه گانه ی ما

مرا با اشک آب بازی میدادند بعد هم در پس سوز و سرمای رفتن و حرفا خشک میکردند

اما تمام شد آمدنت آتش گرم و قهوه ی تلخ با تمام تلخیش شیرین میشود در کنار شیشه ی جلوی باران

ازین به بعد عاشق زمستان خواهم شد همان فصل سرد همان فصل سخت

همان فصل زنده به گور کردن نیمه جانها در میان برف ها

آنها جان داشتند و من تنها بهت زده میماندم

قدرت فراموش کردنشان زیاد بود حتی ذهن مرا هم پاک میکردند راه چاره را نمیدانستم

خوشحالم از آمدنت از ماندنت از این همه خبرهای خوش برای رسیدنت

این فصل را به آخر رساندی

ساز دلنشین صدای تو خاموش است هنوز ولی لبخند تو درد را برایم کم میکند

شبهای سیاه من همیشه با متن نوشته ها تمام میشد

زندگیم سخت میگذشت در این سالها

بد میگذشت در این سالها

از روزی که رفتنت برایم اجبار شد تنها تنها تنها دلگیر میماندم

تنها عشق شیرینم عاشقانه دوستت دارم

برای تمام آن گلهای پژمرده ی شکفته سپاس

خیلی ها برایم گل میدادند ولی خشک میشد و شکفته نمیشد حتی تا رفتنشان زنده بود

رازهای دلم زیاد است و زبان توصیفشان کم

تنها یکبار وصف میکردند وبا  همان یکبار مرا متهم میکردند

همان ها که عاشقانه مرا اولین میخواندند حتی مرا یادشان نیست

وفایی تر ها طویل شدن های دلم را حوصله نمیکردند

شادی هایم همراه با خم عجز بر ابروهایم بودخوب شد آمدی

حالا من و من و من...

یادت باشد اینبار هروز ماندنت را برایم مرور کن 

عاشقانه فریاد خواهم زد بگذار همه بدانند دوستت دارم

راستی معشوقه ی مهربان این سالهای انتظار

در نبودنت آدمیان تا توانستند به من بد کردند

حتی ادعای تورا هم داشتند

معشوقه ام برف ها را خاک کن زنده به گوران هنوز یخ ها را با گرمی نفس هایشان آب میکنند.

خاتمه



[ یکشنبه 10 اسفند 1393 - 09:03 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 10 اسفند 1393 - 10:07 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
298
یکشنبه 10 اسفند 1393
اینجا همیشه همه چیز رنگیست جز چشمان من


[ یکشنبه 10 اسفند 1393 - 09:00 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
مزرعه
سه شنبه 5 اسفند 1393
چراغ های این دشت را مثل کوچه های قرارهایت کن

مژه های چشم نیست بر پلک های همان مترسک که اخم هایش پینه ی پیشانیش بود

حتی آینه هم برایم نیش خند میزند

این همان مترسک غول پیکر است که تا کبریا قد کشیده بود؟

کلاغ ها چقدر شیرین بازی میکنند

آنها خورشید را سیاه میکنند ولی نمیسوزند شاید دستانشان به هم ربط دارد

دانا بود همان که ثور دارد

کر شده های سریال های ریالی زبان هایشان به سمت زمین بر قایق ماند

باید شهر را برد تا مزرعه دار شد

اینجا جنگل های یک طرفه همان هاییست که در سیاره ی خواندنی ها درخت ها در هوا رشد میکند

پوستت را بکن خیس کن و پرتاب کن کلاغ ها لال میشوند

کوچ در بالهایشان جا ندارد تنها تصاحب میکنند

یادشان داده ابلیس همان که برق دارد از آن شماست کافیست بدرخشی

تاریک بمان در همان اوج

دست هایت را روی ابرها بکش حداقل انها سپید مانده اند و بیرنگ میبارند

در اسمان که باشی تنها میبینی نمیفهمی نمیکشی و دستهایت رها نیست

در اوج نماندن هراس رفتن داری

همه چیز در دستان توست اسمان را کلاغ روا نیست

تر شدن های دلتنگی را نگاه نکن

طلای ناب زیر پایت را نگاه نکن اینها همانند که پاهایت را صاف نگه داشته اند

دستانت را بند کن تا جاذبه 

صحرا که شد تو باران میشوی

دلدار که شد تو کویر خواهی ماند

در پی نوک های آنها تو به طلا میرسی و باز هم ابرها سیاه.


[ سه شنبه 5 اسفند 1393 - 10:58 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 3 اسفند 1393 - 11:27 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
جو
یکشنبه 3 اسفند 1393
آسمان را میبینی؟سیاه است سیاه

دردهای من همان زخم هاییست که به بهانه ی مرحم ماند

خشم ها مسافر از غربت همان خشم های مادر از فرزند است

شیرین ولی خسته کننده

کام به کام مثل گام به گام به کفشهایت نگاه کن

رفت؟

خوب خدارا شکر که همان که باید میشد شد و دادار مرا دخیل نکرد

مگر من در کدام اوج نمانده ام که بی دانسته های نداسته هایت خط میخورم

راضی رضاست خط زن

در پنجره ی آسمان تنها هد هد صدا سر میدهد

اوج دست نوشته هایم شوق سوت قطار است یا همان ترمز های قبل تصادف

و حتی صدای خط صامت یک سو در یک صفحه ی روشن ________

اینجاست که آدمها آدم میشوند

لحظه ها قطره شده در پشت همان سیل ها

انگار آرامش در راه است

شبهای سپید را در نگاه قرمز های فریب میتنم

تنهاست همان که امر کرد فصل کرد بر همان متن

سنگین شد

چشمانت را ارام ببند در این میان تیغ کلمات تنت را میکشد

ببند انچه را که در ماتمت گذاشته

اینها از یک چاه بر می آید توانی برایت نیست

سازت را کوک کن

ارام بنواز

بی تو تنهایی ها را دوست دارم

خلسه
خلصه
خلثه

نقاش زمین خوب عکس گرفت از صحنه ی انفجار

خودکار هارا بر زمین میخ کن .=

نوشیدنیت سرد شد قهوه ی شیرین را باید تلخ خورد

شکر یا شکر کدام برایت شیرین است؟

ارام صدا کرد پس رفت پیشی گرفت

دست تنیش درد نکند 

بیخیال گوشهای سبک خیال که دنبال معانی آماده ی حرفاهای دیوانه هاست

آنها سالهاست که دیوانه مانده اند سالها باید خواند حرفهایش را

پرواز شهاب سنگ همان تیکه های عقده کرده است

پریشان شو با همان حس

دستت را به زیر سرم ببر سنگ ریزه ها از آفتاب داغ نشد

گرد های مرجع میماند و تو مستقیم مسیر میدهی

اخرین دستاورد های این میز کوچک بار همان بچه فنجان شکر است 

ذوب افکار موهای مرا سوزاند

عاشقانه زیستن همان ادمیت است که در شفق هایش تیر است

باز هم چشمانت را ارام ببند

سکوت کن صداها را بکش تو در اوج خشک بودن های من مانده ای

من به اینها میگویم باران

متنم سیاه است همچون همان دست ها که بر افکارم ماند

کفر سلامت خدای جسم را خلاف میکند

همین سیاهی مثل برادر خوانده ی شب است

ارام ولی صدای کودکی هایش رواست

در انتظار اتمامی؟

در انتظار فهم مانده ای؟

همین لحظه ها برای دیوانه شکر قهوه اش است

فنجان را بردار

اینبار شکرهایت را به زیر فنجان بریز

ارام باش لکه های لباست را خوش یمن بگیر این ها همان اشک های

فنجان لبه پریده است که گاهی سیگار برایش آغوش میماند

قمر های روشن شهر را خاموش میکنم برای همان میخ کوب های اخر کلمات      .


[ یکشنبه 3 اسفند 1393 - 10:30 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 3 اسفند 1393 - 11:33 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
اشک خدا
پنجشنبه 23 بهمن 1393
این روزهای من لحظات شادکامی های ناکامی های من است.
این روزها میگذرد و برمن ارام ارام سیل  جاری میشود

میشود گاهی خدا را شناخت؟
خداوندا من هم ندایی دارم از دل

گناه ندانسته ام چیست که اینگونه اسیر جوشش خون شده ام؟
عاشقانه هایم برای کسی جز تو بود؟

غم قطره هایم جز در نگاه تو بود؟
دستهایم به سمت کسی جز تو به اوج رسید؟

خدایا بالندگی کلماتم در جم جمه های خیالی زمینیانت جای نمیگیرد
روزنه ی کردارهای روزانه را تحسین میکنند

فردا را به دیروز نمیبینند
خدایا...

صبر کن برای من 
او اهسته چشم بر هم مینهد و من ساعتها به درازای روز شب را صبح خواهم کرد

تو نیز چشم داری؟
به عدالتت ایمان دارم ولی به صبر خودم نه

تو صابر و من عاجل
تو میدانی فرصت ساخت دنیای به ظاهر شیرینت در من رخنه دوانده؟

تو شش روز و من هم شش روز
پس کجای اسمانت خیره بمانم؟

ستارگانت میخکوب گستره ی سیاه مانده اند هیچ کدام دنباله دار نمیشوند
مگر قول هایی که دادی را فراموش کرده ای؟

مگر فراموش کرده ای من از جنس همان عزیز دردانه هایت هستم؟
خداوندا باران سوزهای دنیایت تمام بحر های چشمم را خشک کرده

مگر چه شده انچه که تو برایم به نمایش گذاشتی
انچه نشانم دادی این نبود

تنها شدنم را تحمیلم شد به فال نیک خواندم
خدای مهربان دل تنهای من پر شدنم را تنها مناظره نکن

من برای ماندن شرط ها داشتم
من برای بودن رویاها ساختم

اشک هایت را پاک کن اینجا همه میخندند
تو نگاه کن

من میکشم هر انچه تو از من در تجسم نشسته ای
غبار زمستانت بر دوش تک تک سیاه رشته های اسمانیم میماند

تو شبها اسمانت سیاه و من گناه کار از اسمانی که فرزند خلف اسمانت است
چشمانت را پاک کن خانه ی من همین نزدیکیست 

بیا سو سوی چراغهای همدم های شبانه ام بلوایی به پا میکند
برایت خاطرات دم کرده اند

هر شب برایم به اتش میکشند و من بدون شیرینی جرعه هایش را فرو میبرم
قلب ها پر میشود

من و تو انچه میخوانی
سعی بر فهم من نبر خدا بودن یعنی همین 


[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 - 12:23 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: پنجشنبه 23 بهمن 1393 - 01:32 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
297
چهارشنبه 15 بهمن 1393


[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 - 06:42 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
زمستون
چهارشنبه 15 بهمن 1393
دلتنگیا 
یه حال بد 
نبودنت سخته چقد 
تو فکر تو 
بدونه تو
خسته شدم من از همه 
از همه جا حتی خودم
فقط بدون 
هر جا باشی 
دوست دارم
کاش میشد تو این زمستون 
دوباره هردوتامون
قدم میزدیم آروم 
آدم برفی میساختیم 
بازم تو اون خیابون
یادت میاد تو راه خونه 
یه بار با یه بهونه 
گفتی کسی ندونه
گفتی آروم تو گوشم 
ماله توام دیوونه

این کوچه تورو یادم میندازه 
این سرما بغض منو میشناسه
فنجونم 
تو دستمه داغونم 
امسالم منتظرت میمونم
کاش میشد تو این زمستون 
دوباره هردوتامون
قدم میزدیم آروم 
آدم برفی میساختیم 
بازم تو اون خیابون
یادت میاد تو راه خونه 
یه بار با یه بهونه 
گفتی کسی ندونه
گفتی آروم تو گوشم 
ماله توام دیوونه


[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 - 01:46 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 15 بهمن 1393 - 01:49 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
حرف دلم
دوشنبه 13 بهمن 1393

به یادت بیار..
سکوت و بی کسیمو یادت بیار
اون بغض ِ لعنتیمو یادت بیار
اون گریه زاری هامو یادت بیار..

 

یادت میاد..
میگفتی آسمون اگه زمین بیاد
همیشه عشقمی دوست دارم زیاد
هنوز از این دروغ ِ تو خوشم میاد..

میبخشمت..
به اونکسی که میپرستی میدمت
میرم با اینکه مهربون ندیدمت
با اینکه میکشه منو ندیدمت
میبخشمت..
تورو با بغض و گریه ساده میکنم
تو یادگاریات خلاصه میکنم
میرم که با خیالت عاشقی کنم..

 ♫♫♫

سخته برام
به اونکه با توئه حسادت کنم
به جای خالیه تو عادت کنم
به خاطراتمون خیانت کنم
حرف ِ دلم
با عکس ِ تو یه عمری هق هق شده
با دیدنش دوباره عاشق شده
تمام ِ عمرم این دقایق شده..

میبخشمت..
به اونکسی که میپرستی میدمت
میرم با اینکه مهربون ندیدمت
با اینکه میکشه منو ندیدمت
میبخشمت..
تورو با بغض و گریه ساده میکنم
تو یادگاریات خلاصه میکنم
میرم که با خیالت عاشقی کنم..



[ دوشنبه 13 بهمن 1393 - 06:38 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
گذشت
شنبه 11 بهمن 1393
سالهاست از تمام داشته ها و نداشته هایم گذشته ام

تو که داشته ام بودی و او که نداشته ام 

تو که دست یافتنی بودی و او که دست نیافتنی

روزهای سخت من درازا دارد

میگذرد همچو طوفان

تو خوشحال از مابین و من سرگردان از جنگ قدرت

آرام آرام میشود حتی از یک تاب هم لذت برد

تو عاشق سرعت اما زمان میگذرد

رهگذر باشد مثل زمان

بیزار باشد مثل زمان

منتقم مثل زمان
تو 
من 
او 

او دست یافتنی شد

تو دست نیافتنی

یادت هست خیال ها زود به آتش میکشند

انچه که در باور تو میگنجد و انچه در اوج واقعیت اتش میزند

سردرگم مانده ای ؟

زمان میگذرد 

همچون گذر تو

مابین میشوی و ستاره های آسمانت ماهشان گم میشود

این سو سوی ستاره ها از ماه نیست 

او 
او
او

قلم نویس لحظه ها 

دلتنگ سایه ها نباش آنها با نور می آیند و بی نور رهایی

آرام تورَت را بالا بزن

مبارکت باشد عروس دریایی

نهنگ ها آمرزده شدند 

سیاه چاله های تاریک خاموش شدند 

تو پر نور باش و تنفس کن

من قهوه ام سرد مانده

تلخیش از فنجان است.

سازهای من کوک میشود

به انچه که در چروک های چین زده ی پیشانی میماند

تو به انها میگویی درس

و من به انها خواهم گفت تجربه

چه چشمانی مانده ای بر متنهای دست نویس

امضا

تاریخ 

تبریک.


[ شنبه 11 بهمن 1393 - 06:36 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 11 بهمن 1393 - 06:52 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
سلام
سه شنبه 7 بهمن 1393
سلام

سلام...

سلام گذشته ی دیرین من

سلام خردسالی های کوچکم ، سلام کوچک دنیایی بزرگم

سلام بر عاشقانه های پرنده ها و  اسباب بازی های بی جان من همان ها که احساس جان در آنها دمیدم مثل خدا

سلام بر نوشته های شیرین کودکیم مامان بابا  و من

سلام بر آرزوهای تو داشتن با همان زیاده خواهی هایم

من باز آمدم پر از مرگ 

پر از وسوسه های هوس

پر از انسانیت های دور از عقل

سلام بر بزرگ شدن های من

ده سال پیش من

سلام

سلام بر خیال های بلوغ نیافته ی من

شما راست میگفتید بزرگ نشو تنها مرد

سرپیچی از احساسم بود و حصار بی چون و چرای عقل

سلام بر پسرک های مردوار دنیای غول

قلب های یخ بسته شما در چه هوایی آب نشد که گدازه هایش آتشم زد

سلام بر خاطرات دوره ی کعبه ی من 

همان هایی که صدای عاشقانه ها تا سحرگاه بدون طلوع پگاه بود

همان بی قید شدن های ایمان

سلام بر یگانه های اسطوره ی خداشناسی

سلام

زمزمه های ماندن  در دنیای من طوفان شد

اعتراض من سکوت و ماندنم اجباری

ماه ها سلام شد بر خداحافظی ها

راز ها ماند در من و در پس جاده های بی عبور

همه جا آهنی شد و من در فراسوی خاطرات

تنها ماندم

سلام

سلام

های ...

سلام میکنم بر همان صبح های سیاه 

همان زخم هایی که درد در دلم مینشاند 

از یاد میرفت زخمها با سپیده دم های طلوع

تو ترس از دست دادن را معامله کردی

من باز هم در پشت یه دامنه ی کوه

به سمت اوج دست های یخ زده ام تنها شد

سلام...

بر جاده های بی عابر ولی با عبور

آن ادم ها را میبینی؟

یادت باشد ... گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

آن قاصدک را میبینی؟

یادت باشد ...گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

حتی فرق ها را هم نمیشد دید

درست مثل فاصله ی کوتاه دو جمله ی بالا

سلامم هنوز بی جواب است 

گاهی زخم های نو زخم های کهنه را از یاد میبرند

سلام بر دلم

بر دلم 

بر دلم که هیچ جایی برایش نماند

همان که زخم هایش  را هرچه نو تر میکنند فقط عمیق تر شد

التیام تمام شد

سلامت بی جواب است تنهای روزگار دیرینه

تو نیودی و من ماندم

تو امدی و من ماندم

تو رفتی و من ماندم

میبینی یا من از این دیار نیستم یا تو 

سلام نکن دیوانه ی شبها 

نظم آدم ها را بر هم نزن 

آنها را رها کن

آدم باید حوا را داشت نه خدا

کائنات شیرینت باشد کوچک تنهای بی تاب.


[ سه شنبه 7 بهمن 1393 - 06:34 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: سه شنبه 7 بهمن 1393 - 06:58 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
هیس
پنجشنبه 2 بهمن 1393
هیسسسسسس

مرد من ساکت بنویس 

حتی نوشته هایت هم آزار میدهد

بگذار راحت بخوابد



[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 02:32 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 02:37 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
296
یکشنبه 28 دی 1393


[ یکشنبه 28 دی 1393 - 07:33 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
شنبه 20 دی 1393

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ

ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !

ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ

ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ

ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ

ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ

ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ

ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ

ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ

ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ

ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ....

ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !

ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !

ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ

ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ

ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ

ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ

ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ

ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ

ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .

ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !

ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ

ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ

ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ

ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ



[ شنبه 20 دی 1393 - 02:53 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 14 دی 1393 - 02:54 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
راز
چهارشنبه 17 دی 1393

بعضی حرفارو نمیشه زد و من
از همین حرفا یه عمره که پرم
آخه کی از حاله کی با خبره
من یه عمره از خودم حرف می خورم

زیر خاکستر من طوفانه
معنی سکوت من سکوت نیست
وقتی که از چشم تو افتادم
دیگه هیچ افتادنی سقوط نیست

انقد حالم خرابه که اگه
به کسی چیزی بگم از رازم
بدون اینکه خودم خواسته باشم
تورو از چشم همه میندازم

گاهی با زخم های تازه تر میشه
دردای قدیمی رو از یاد برد
اما هرقدر به خودم زحم زدم
جای خالیت تورو یادم آورد

بعضی حرفا بی نهایت تلخه
اینجوری که نمیشه انکار کنم
انقدِ تلخ که دیگه می ترسم
با خودم اونارو تکرار کنم

انقد حالم خرابه که اگه
به کسی چیزی بگم از رازم
بدون اینکه خودم خواسته باشم
تورو از چشم همه میندازم



[ چهارشنبه 17 دی 1393 - 02:11 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 14 دی 1393 - 02:12 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
خانه ی مادربزرگ
دوشنبه 15 دی 1393
مادربزرگ باز هم برایم غصه بگو از تمام آن غول های ترسناک و فرشته های مهربان

از مرد پیر و روزگاری که او را خم به پینه دوزی کرد

خانه ات روبروی خانه ی خاطرات من است مادر بزرگم 

قصه های از تعریف خاطرات را قدر ندانستم

پیش روی تو تنها یک خیابان و پیش روی من کوچه ای از آن همه دست تکان دادن های اخر کار

برایم قصه بگو مادر جان از آن موی سپید که برایش لباس میدوخت

خوب است حتی مجازات  اتفاقی دیدن ها را هم از قصه ها حذف کردند

سیگار های من در پی دستانش دود میشود انگار او آتش دود های من است

درست مثل اشتباه جبران ناپذیر آدم و حوا بخشیده نخواهم شد

اینبار لباس بر تنم میکنند و بر تو

آدم زمین به آسمان میرود و حوای آسمانی به زمین میخکوب  میشود

لباس های من دور تا دور و لباسهای تو جامع عام.

مادر بزرگ یادت هست قرار بود راز دار قصه ی لیلی و مجنون شوی

آنقدر از قصه خوشت آمده بود که شیرینیش را برای همه به گفتار نشستی

مادر بزرگ برایم بگو قصه هایت را دلم باز تنگ است

برای آن همه تاب بازی های پارک محله و دوستان کوچک من

که اکنون برای خود مادری خواهند شد و پدری میکنند.

دلتنگ تمام سر سره های پیچ در پیج شده ام


راستی مادر جان عاقبت آن غول سیاه چه شد؟

انگار داستان تو حقیقت داشت غول سیاه فرشته را کشت

ولی نور فرشته برای همیشه آیینه دیدار غول شد

تو راست میگفتی وقتی شیرها از جنگل بروند شغال ها حاکمند

سرزمین ها را آب خواهد برد 

سرزمینهایی که تنها یک ساکن دارند

کاش آسمان های بارانی تمام شود

چند صباحیست که دلم نور میخواهد

کاش بازگردد همانکه فانوس راه میشود.


[ دوشنبه 15 دی 1393 - 07:54 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 13 دی 1393 - 08:11 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]