تبلیغات
غم قطره

*گل من ای لاله ی گل خونه ی من...مهربونم سر بذار رو شونه ی من...دل من یه شاپرک بود بی خبر اومد سراغت...گل نازک تن عاشق شاپرک نبینه داغت...اگه غم قطره ای بارون بشه... توو خونه ی چشات بشینه...اگه پرنده ی دل رها بشه... توو صدف دستات بشینه...قلبم رو با عشق و ایثار واسه تو هدیه میارم...نقره ای پولک ماه رو توو شب چشات میذارم*

به یادت
یکشنبه 30 خرداد 1395

به آروزهایم وعده ی بهشت را میدهم اگر هر کدام بتوانند روزه ی نرسیدن بگیرند و به آنها خواهم

گفت گرچه حکمم آخر جهنم است ولی بهشت را برایشان میخواهم. پس ای آرزوهای من بیداری

خود را در دنیا خاموش کنید که سرگذشتی آرام را برایتان میخوانم. رویای من زنده است همچون

ضحاک مار بر دوش، آرزوها را سر میبرد و از شیرینی آنها شهد گوارای خیال را بر خود میکشد

تا مبادا بر رویاهایم سنگر مرگ خیمه زند.



[ یکشنبه 30 خرداد 1395 - 12:39 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
یادواره
شنبه 1 خرداد 1395

یادت هست؟

همان خیابان دلتنگی هایمان

همانجا که عشوه های تو کار دستمان داد

من اینجا و تو انجا

سایبان دفترت را بر سر داری هنوز؟

همان دفتر مشقی که بارها اسم مرا بالای سربرگ هایش مینوشتی

یادت هست همان پیاده روهای سنگی

همان صدای اذان دوگانه

خدا را ببینم یا تورا

شیطنت های بچگانه و چادر بازی های مادرانه را یادت می اید؟

من همانم همان پسرک شجاع

همان انتظار مسیرها 

من همانم هنوز یکه و تنها به دنبال چراهای بی دلیل جدا شدن

امروز تو بانو شدی و مرد شجاع شمشیر به دست کنار تو

یادت هست همان دلنوشته های رنگی؟

همان نقاشی های پایین نامه ها

همان ساده نویسی های باشوق

تو رفتی و من با یک عالم مانده ام که در یک کیف و یک کمد مخفیست

راستش را بگو از روزهایت راضی هستی؟

ظهر ها برای معلمت چهره ی نگران میگیری ؟

قدم های محکمت هنوز مقتدر هستند مگر نه؟

بگو بدانم دستگیره ی مذهب هایت به اعتقادات وصل شده؟

بانوی تاریخی سالهاست که در پس همان کیف برایم زنده مانده ای

تو دیگر به سراغ من نخواهی امد میدانم

ولی راستش را بگو هنوز دلت شوق شنیدن همان چند لحظه صدایم را دارد؟

جنگ قدرت را برایم میبری؟

من هم یادم هست هنوز عطر شیرین لباسهایت را

همان اغوش گرم اولین بارها را

همان که ترس و شک دلمان را طوفانی کرده بود

امروز من بی تو و تو بی من 

فرقش چیست؟

حاله های اسمت را بر دیوار اتاق میبینم

همان میخکوبها که پای امضا ها کوبیده میشد

همه گفتند مرا پشیمان میکنی دروغ گفتند مگر نه؟

میدانی بعد ازتو چند نفر را زخمی کردم؟

همه یشان میگفتند برایم هستند 

بانو بگو بدانم تو هم هنوز دلنوشته های مرا میخوانی؟

اصلا شناسنامه ی نوشته هایم را دیده ای؟

همه اشان به نام تو ثبت میشوند

دل تنگی هایم از سر لج و عاشقانه هایم همه از سر دوست داشتن 

محکومم میکنند چرا نخواستم

ولی نمیدانند هیچ چیز را نمیدانند

درها را برایم بستند

زندانیم کردند 

شلاق زدند و خونین 

با همه ی اینها هنوز یادم هست گرفتن دستانت

کاش تو هم یادت باشد...






[ شنبه 1 خرداد 1395 - 05:31 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 1 خرداد 1395 - 05:54 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
کنج
شنبه 25 اردیبهشت 1395
به کلبه ی غم زده ی من کسی سر نمیزند

شمع ها سوخته و اب شده ماندند و گاهیشان را باد خاموش کرده

اینجا مگر کسی مرا دست کسی سپرده بود که اینگونه هجوم درد های بی درمان تلاقی میکنند

ادم های همیشگی عاشق ماندند و رفتنی ها حتی درها را هم نبستند

دنیای شیرین لحظه های تلخم نفس کشیدنت شیرین است

مرا به خاطر تمام ماندن ها ببخش

سوخته ای میدانم ولی هنوز درد هایم نمکین مانده

لالا کن دختر شبهای نوازش گر

کنج خلوت های من غریبی هایش چکه میکند

خواب های شیرین تو نوازشگر چشم بسته گی های من شد

اوازه های من برای تلاطم اشنای تازه ات نیست

پروانه صفتی ها را شمع جواب داد

باد شو و در پس بید ها مخفی بمان و کوچ کن

همین که در رقص برگ ها میبینمت کافیست

دیار ما بی صداست ولی ...

صبر کن من هنوز در تو جا مانده ام


[ شنبه 25 اردیبهشت 1395 - 04:44 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 17 اردیبهشت 1395 - 04:47 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
درد عمیق
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

با درد عمیق دل من

تو دیدی مردم که چه کردن

تو پیش غرورم نشستی

تو زخمای قلبم رو بستی

تو زخمای قلبم رو بستی

شکل رفتن این روزگار

منو تو گریه تنها نزار

منو از ادما پس بگیر منو دست خودم نسپار

منو دست خودم نسپار

جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد

زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد

من هنوز همون درد دیروزم آدمه همیشه

هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه

تو که میدونی دنیا چه رسم تلخی داره

از هر چی که میترسی اونو سرت میاره

صدا زدم دنیا رو

نفس کشیدم تو باد

هوای تو اینجا بود منو نجاتم میداد

جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد

زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد

من هنوز همون درد دیروزم آدمه همیشه

هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه



[ دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 - 04:30 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 17 اردیبهشت 1395 - 04:34 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
308
جمعه 17 اردیبهشت 1395


[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 - 04:33 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
خوب
جمعه 20 فروردین 1395



ی پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند




دریاب ضعیفان را در وقت توانایی









مترسک دیدی... کلاغ ها تورا دوست داشتند که به سراغت امدند...

دیدی که تمامشان را بر روی دستانت گذاشتند تا در تنهایی غرق نشوی سنگین شوی تا باد تو را از جا نکند

مترسک سلامشان کن 


کلاغ های سیاه دلم را لرزاندند.

زمستان است مترسک نکند بچه کلاغی خوف کند

نکند زیر سایه ی سیاهت گرسنه بماند

او بچ کلاغ است به سراغت می اید

مترسک یادت هست که چگونه ماندنی شدی؟

لبخند بزن ...

دیدی کلاغ ها برای ماندنشان تورا به تاراج بردند ولی ماندند مترسک نکند سرد شوی

نکند تیره ی ابری دلک پوشالی تورا خیس کند نکند در پس ان روزهای سپید چشم کبوتر زار شود

راستی یادت هست چگونه بر پا شدی؟

من چوب شدم...



[ جمعه 20 فروردین 1395 - 02:05 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 20 فروردین 1395 - 02:13 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
تمام زندگیم
جمعه 13 فروردین 1395
مادر...

تمام زندگیم درد میکند...

انگار زانو های احساسم زخمی شدند و از افتاب سوازن حرف ها خون دماغ شده ام

تمام لباس هایم بخاطر کتک کاری هایی جسورانه ام با دنیا خاکی و پاره شده اند ولی من تنها یک مشت زدم ببین با من

چه کرد...

مادر دستهایم تمام زخمی شده جای خار های خاطرات را درونشان ببین...

چقدر صبر کنم تا خارها ی فرو رفته خوب شوند؟

نگاه به پاهایم نکن من که مقصر نبودم او به بهانه ی دویدن مرا پشت پا کرد پایش خیلی سنگین بود من همانجا ماندم او 

پیروز شد و 

اخر سر برایم زبان تکان میداد که تو باختی...

مادر گلویم زخم است

مرا در دریای بغضه رها کرد و خود سوار بر قایق من آب میخوردم و دست و پا میزدم او هوا میخورد و لبخند میزد

مادرم من فکر میکردم صادق است سادگانه با او معامله کردم

من لذت خاطرات و همراهیش را گرفتم او هم یک عمر شادی و خوشحالیم را

مادر ارامم کن تمام زندگیم درد میکند

کاش خوب شوم 



[ جمعه 13 فروردین 1395 - 06:21 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: جمعه 13 فروردین 1395 - 06:32 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
راهنما
سه شنبه 10 فروردین 1395
گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

نمیشه که تو باشی من و من عاشقت نباشیم

فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است …

دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است …

بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!

راهنما شده ام …. ‌


[ سه شنبه 10 فروردین 1395 - 02:20 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
عشق من
شنبه 7 فروردین 1395

عشق من رو سوی فردا کرد و رفت


نامه های کهنه را تا کرد و رفت


 


خسته شد از من دلش طاقت نداشت


اشک چشمم مثل دریا کرد و رفت


 


عاقبت پی برد به پستی دلم


قصد فتح قله ها را کرد و رفت


 


از من و شادی من بیزار بود


گریه هایم را تماشا کرد و رفت


 


با حضورش غصه ها زخمی شدند


زخم غم ها را مداوا کرد و رفت


 


قلب من در دست او هم می تپید


قلب را خاک کف پا کرد و رفت


 


دل به زیر پای او فریاد زد


سر به سوی اسمان کرد و رفت


 


گفتمش چشم انتظارم تا ابد


انتظارم را چه زیبا کرد و رفت.



[ شنبه 7 فروردین 1395 - 02:15 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 7 فروردین 1395 - 02:16 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
بانو
چهارشنبه 4 فروردین 1395
گاهی وقت ها آسمان هم نالان میشود دلش میگیرد میخواهد ببارد ولی اجازه ندارد

رعد میزند صدا میدهد سیاه میشود ولی باز هم اجازه ندارد ببارد.

مگر آسمان نباید بگرید؟

مگر نباید ناله کند؟

آقای تنها یادت می اید شاید من و تو یک عمر باهم بوده ایم... من خطا کار و تو همیشه دلواپس

مگر حرف ها چقدر توان دارند که گاهی یک عمر برایت قد علم میکنند؟

مگر شبهای کمر بسته چقدر تاریکند که صبح ها هم مرا به زانو در می اورند؟

تو یکبار برای خوب بودن من زانو میزنی من که سالهاست برای همان بد بودنت هم زمین گیر شده ام

کسی چه میداند بغض بانو چقدر میشود وقتی بداند مرد هم اشک دارد...

کسی چه میداند اشک های مرد برای پنجره های بسته صدای لعنت به من را زمزمه میکند

که بود انکه میگفت پنجره ها نور میدهند حتی اگر بسته شوند پس چرا تاریک مانده ام؟

کمتر از گل نمیشنوی وقتی غول ها عاشق فرشته شوند ولی گاهی همان غول ها هم چقدر خوب میشوند

خیلی وقت است غول ها مشام ادمیزادی ندارند.شاید انها هم فرشته شدند و من بوی باران گرفته ام

زندگی یعنی از همین جاها قصه ی عاشقی را یاد بگیری

یعنی بی قرارش شوی و عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

زندگی مگر چیست جز یک فرشته ی عاشق و یک غول عارف که خدایش بیدار است 

نه ادم های بد زندگی نیست کودتای عشق ها

شاید من هنوز مرد زندگی کسی نشده ام شاید اصلا من هنوز مرد نشده ام

شاید من هنوز در بچه گانه های خواب بودنم مانده ام 

شاید من هنوز راه نرفته ام

مگر من راه رفتن بلد نبودم؟چرا میخکوب شده ام پس؟

چرا هر چه بیشتر میروم بیشتر برمیگردم؟

مگر ...بیخیال 

حال من خوب است ...

مرده ها همیشه خوبند

کاش لیلی میدید مجنون کجای کویر خاک است

کاش شیرین میدید که فرهاد کدام کوه بر سرش اوار شد

کاش بانو میدید...




[ چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 11:37 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 11:48 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
307
چهارشنبه 4 فروردین 1395


[ چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 02:01 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 02:10 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
کفش های پینه دوز
چهارشنبه 4 فروردین 1395
امشب ها شبهای گرگین دراز بود.
بگذار بکوبد مگر پودر هم خورد میشود؟
تو حرف ها داری مگر نه؟
چرا غصه هایت را بیرون نمیریزی؟غرورت له میشود مگر نه؟
چرا زجه هایت را نمیزنی؟مگر همه بیدار نیستند؟
چرا چشمانت را سرخ نمیکنی؟اشکهایت را نمیریزی؟میفهمد مگر نه؟
چرا برای دلتنگی هایت فریاد نمیزنی؟ 
مگر نه این بود که داد های سرسام آورت دل دلتنگی هایت را میکشد؟
چرا برای خواسته هایت نمیجنگی؟
چرا مانع داری؟
نه 
نه 
نه 
تو دوستش داری تو هر لحظه با خاطر ارام کردنش خاطر جمع میشوی
تو همان لحظه های سخت تنهاییت را به قیمت به دوره گرد فروخته ای
صبور باش مادر کوچک 
به زودی از فصل تازه ی بهاری برای فرزندانت لالایی میخوانی
مسیر ها تکرار شدنی هستند و هستند و هستند 
من اگر از کوی تو رد نشوم
من اگر از حال تو بر نشوم
من اگر باده ی مست زلال چشم تورا می نخورم
من شدنم پس چه از آن است
خودمانی باش چشم رنگی مگر شوق اسمانی شدنم را نداشت؟
مگر دلت برای ارامش جاودانه ام نسوخت؟
پنجره ها را ببند من با سگ های کوچه و ولگرد خو گرفته ام 
آنها چشمشان معصوم است 
پنجره ها را ببند من با برف های سپید بوم ساخته ام
خواب شبانه ات را ویران نکن افتاب جشن هایت که طلوع کند برف های من هم اب خواهد شد.
ارام باش شیرین لحظه های تلخ
خواب های من بی تعبیر نیست...


[ چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 01:48 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 4 فروردین 1395 - 02:01 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
او خداست
دوشنبه 2 فروردین 1395
او خداست غصه نخور تورا میشناسد و با تو دلدادگب ها دارد دردهایت را میبیند و در اوج ناامیدی هایت حتی

 اگر صدایش نکنی یار

میشود می نخورده مست توست عاشقانه با بی وفایی هایت عشق بازی میکند و در دم دلتنگی هایت دست 

بر گونه هایت میکشد .

بوسه هایش

آنقدر نرم است که حتی حسش نمیکنی هر شب تا صبح برایت لالایی میخواند و بهتر از مادر نوازشتمیکند. او خداست

 آرام باش میداند 

حتی

بغض هم بر تو ستم میکند همه چیز را میداند ولی وقتی با همان بغض صدایش کنی...فقط صدایش کنی هیچ چیز

 دیگر هم که نگویی 

بغضت

تسلیم میشود باران دلت میبارد و در اوج زجه هایت آغوشش را لمس میکنی بوسه ای بر سرت میزند و میگوید 

نگران نباش درست میشود.کائنات را برای خوب بودن تو بهم میریزم 

و تو مانند یک کودک اشک هایت را پاک میکنی به او نگاه میکنی و میگویی قول؟ لبخندی

میزند و میرود.حرفش قول لازم ندارد او خداست دلکم غصه نخور...


[ دوشنبه 2 فروردین 1395 - 09:45 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: دوشنبه 2 فروردین 1395 - 11:10 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
رفتی
دوشنبه 2 فروردین 1395

من تنها رو به کمدت نشستم

بو میکشم تمامت را با چشم بستم

تا حس کنم تو را که درگیر توام

تو نیستی من چرا از تو نمیبرم

تا حس کنم تو را که درگیر توام

تو نیستی من چرا از تو نمیبرم


رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی

رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی


آنقدر گشتم تا عطر تو پیدا کردم

از تو من دور شدم تا تورو پیدا کردم

خاطراتت با من موند و ویرونم کرد

رفته بودم اما دل پشیمونم کرد

رفتنت پُر رنگه مثه تنهایی هام

زندگی کن با من زندگیمو میخوام


رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی

رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی




[ دوشنبه 2 فروردین 1395 - 01:22 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: دوشنبه 2 فروردین 1395 - 01:23 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
کفشدوزک
پنجشنبه 20 اسفند 1394
سرانجام خنده هایش را دیدم...

او از من چشم بر میگشود اما مثل همیشه که نمیتوانست احساسش را مخفی کند میشد

مادرش دوان دوان به سمت کودکی هایش میدوید و نگاه های سنگینش مرا خام میکرد

ترمه دوز ها را برایم به نمایش میگذاشت و غول هنر هایش برایم سخن میگفت

رز های جا مانده از خاطراتش را در لیوان گذاشته بود تا بداند جایشان امن است 

نرگس شیراز و وصل یار دلنشینش میکرد

من در پس شرم خیانت او به غول هنرهایش از نگاه به چشمانش محروم شدم و سد غول را میدیدم

ولی صبر کن...

انگار همان غول بزرگ هم غصه ای دارد؟

نگاهش میکنم با آنکه دوست داشتم دوستش داشته باشم ولی با من غریبه بود 

نکند میداند من همانم که غولش کرده ام؟

بگذریم

مادرش را ندا دهید ...نگران نباشد من از پرده های بی باور هم هنوز به بهانه های مختلف در پی او مانده ام

خودم سالهاست جلو رفته ام ولی یک چیز را جا گذاشته ام با اینکه کاملم

به مادرش بگویید او غم قطره ای ندارد ولی میدانم مداد رنگی هایش چه کاری با او میکنند

کودک آواز خوان گلستان یادت باشد سعدی هم به خاک سلام گفت

راست گفت فرشته ی رویایی شاید حتی اگر لحظه ای مرا ببیند خیانت شود به غول مهربان ارزوهایش

همان ها که برای همه ارزو کرده بودی...

راستی بگو بدانم از غذای غول و لیلی چیزی مانده است؟

شاید مجنونی از پس ناکامی بی رمغ مانده باشد...

قاصدک های عصر عاشقانه ها کجایند؟پرواز میکنند یا هنوز در پس خارها زندانیند؟

یاد ایام بخیر گاهی وقت ها هر دو در یک جا مینشینیم و هردو با یک منظره روبرو هستیم ولی انچه من خواهم دید را تو 

نخواهی دید مثل من.

رزهایت را بردار عافبتشان سوختن است.

میبینی هنوز هم با کم شدنت من قلم به دست مانده ام 

خدا کند اشکی در چشمان کودک جاری نشود نقاشی هایش را خیس کند و مادر را دوان تر



[ پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 04:04 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]