تبلیغات
غم قطره

چراغ راهنما قرمز می شود. پایم بیشتر نمی رود.

می ایستم و سایه های شتابان خودروها از پیش چشمانم می گریزند.

خورشید در حال غروب است و من هنوز «نرسیده ام».


رسیدن را دوست دارم. کسانی که می رسند، خوشحال اند و من، خوشحالی را دوست دارم.

آدمها یا « فقط » خوشحال اند ... یا از ته دل شاد شادند.

همه کسانی که خوشحال اند، « به مقصده رسیده » نیستند.


کشتی ها به ساحل ها می رسند....

قطارها به ایستگاه ها ...

آدم ها به آدم ها ...

اما کوه ها به کوه ها نمی رسند ...

گمان می کنم برای همین، هیچگاه کوه ها خوشحال، نیستند.


روز به شب می رسد، اما شب، از روز می گریزد تا روشنایی را پیدا کند و از تاریکی بیرون برود.


روزهای تعطیل، پای آدم ها را می بندند تا کمی بایستند اما باز از ایستادن و نگاه کردن می  گریزند.



تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 11:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

هرکس "تو"یی دارد و در تمام روزمرگی هایش به "تو"یی فکر میکند.

اصلا بدون اینکه انسان "تو" داشته باشد هیچ چیز زیبا نیست.

تو هم "تو"یی داری…

همان طور که من "تو"یی دارم...و تمام گذشتگان ما نیز..!

گاهی"تو"ات را گم میکنی!

"تو"ات دیگر نیست و "او" می نامیش.

اما … خودت را گول نزن… او همیشه "تو" باقی می ماند،

همان "تو"یی که تمام لبخندها.. ترانه ها......

و تمام خودت را برایش پس انداز می کنی که روزی بگویی :تقدیم به تو



تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:47 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 03:58 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خدایا 

تو  میدانی که دلواپسی های من از کجاست و برای چه چیزهایی نگران و حیران مانده ام.

خدایا

تو میدانی که چگونه بر تمام سختی ها فائق می ایم و بر ناهمواری هایش استوار

خداوندا کسی را جز تو درمانم نیست و در پس تاریکی ها نور امیدی جز تو ندارم

خدایا میدانی که برای ماندنت میمانم و برای بودنت میخوانم

دلم بر هیچ چیز گواه راسخ ندارد جز تو که بر راسخ بودنم استوار مانده ای

مهربانم میدانم گاهی بدون تو سر میکنم و بی هیچ میلی به سمتت مایل نمیشوم

میدانم که سالهاست بی فکر تو سر میکنم و لحظه ها را بر تو ترجیح میدهم بی انکه نمیدانم بی تو بودن تهیست

خدایا بر تمام درد های شاهدی و بر تمام زخم هایم بینا

خداوندا دلم بارهاست به سمت تو می اید

تو بخواهی میشود و نخواهی نمیشود

خواستن های من از انچه که برایم رقم زده ای کمتر است میدانم

ولی ...

خدایا توکل بر تحکم تو میکنم که تو هم توانایی هم حاکم

حاکمی که بی هیچ توضیحی واقف است و بی هیچ داری عادل

خدایا تمام شود انچه بر من به بد گذشت و انچه در پیشگاهم است

بر تو توکل میکنم و ارام میشوم چرا که تو قدرتی بی نیاز از تمام نیازهایی

دلم را ارام کن

اشفتگی هایم را سر و سامان ده

مگر تو نگفتی کائنات را برای ارام بودنم بهم میریزی

خدا حرف های تو قول نمیخواهد 

بگذار همه بر من بد کنند تو دعایم کن

فقط تو برایم کافیست همین که ارام شوم با تو...

مالک تمام دلنوشته هایم حال نوبت توست...


تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 07:53 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : جمعه 5 آذر 1395 | 10:04 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
ذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"

نتوانست،  بنا  کـــرد  بــــه  توهیـــن کردن

زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد

عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی

گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"

خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

اشتباه  است  مرا  دورتر  از  ایـــن  کردن



تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 10:00 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها


بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک


خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم


دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر


تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…


بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند


سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن



تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 09:57 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!

چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!
از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه
من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه

پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!



تاریخ : جمعه 28 آبان 1395 | 09:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست

که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست

 

چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟

همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست

 

اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب


که آبشارم و افتادنم تماشایی ست

 

شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد


که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست

 

کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من


صدای پر زدن مرغ های دریایی ست



تاریخ : سه شنبه 25 آبان 1395 | 09:53 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید



تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395 | 09:50 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 12:55 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...



تاریخ : یکشنبه 16 آبان 1395 | 03:30 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...



تاریخ : جمعه 14 آبان 1395 | 03:30 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

 

تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم

 

تقدیر من این بود در این غار مجازی


 

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

دادند به من جام عطش،باده ی آتش


 

تا مست از این خط فرودین شده باشم

 


ترس من از این است،اگر دیر بیایی

 


حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم


 

روزی که بیایی و دل ودین بربایی…

 


شاید من کافر شده بی دین شده باشم

 


تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت


 

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 


تاریخ : جمعه 14 آبان 1395 | 03:25 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

آدم‌ها عطرشان را با خودشان می‌آورند

جا می‌گذارند و می‌روند‌‌

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی توی خواب‌هایمان می‌مانند‌

‌ آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی دیروز را با خود نمی‌برند‌‌

آدم‌ها می‌آیند خاطره‌هایشان را جا می‌گذارند و می‌روند‌‌


آدم‌ها می‌آیند تمام برگ‌های تقویم بهار می‌شود می‌روند

و چهار فصل پاییز را با خود نمی‌برند‌‌


آدم‌ها وقتی می‌آیند موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند

و وقتی می‌روند با خود نمی‌برند‌‌


آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی در دلتنگی‌هایمان‌‌ شعرهایمان‌‌

رویای خیس شبانه‌‌مان می‌مانند‌‌‌ 



تاریخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 02:26 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 87 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها