*گل من ای لاله ی گل خونه ی من...مهربونم سر بذار رو شونه ی من...دل من یه شاپرک بود بی خبر اومد سراغت...گل نازک تن عاشق شاپرک نبینه داغت...اگه غم قطره ای بارون بشه... توو خونه ی چشات بشینه...اگه پرنده ی دل رها بشه... توو صدف دستات بشینه...قلبم رو با عشق و ایثار واسه تو هدیه میارم...نقره ای پولک ماه رو توو شب چشات میذارم*

گذشت
شنبه 11 بهمن 1393
سالهاست از تمام داشته ها و نداشته هایم گذشته ام

تو که داشته ام بودی و او که نداشته ام 

تو که دست یافتنی بودی و او که دست نیافتنی

روزهای سخت من درازا دارد

میگذرد همچو طوفان

تو خوشحال از مابین و من سرگردان از جنگ قدرت

آرام آرام میشود حتی از یک تاب هم لذت برد

تو عاشق سرعت اما زمان میگذرد

رهگذر باشد مثل زمان

بیزار باشد مثل زمان

منتقم مثل زمان
تو 
من 
او 

او دست یافتنی شد

تو دست نیافتنی

یادت هست خیال ها زود به آتش میکشند

انچه که در باور تو میگنجد و انچه در اوج واقعیت اتش میزند

سردرگم مانده ای ؟

زمان میگذرد 

همچون گذر تو

مابین میشوی و ستاره های آسمانت ماهشان گم میشود

این سو سوی ستاره ها از ماه نیست 

او 
او
او

قلم نویس لحظه ها 

دلتنگ سایه ها نباش آنها با نور می آیند و بی نور رهایی

آرام تورَت را بالا بزن

مبارکت باشد عروس دریایی

نهنگ ها آمرزده شدند 

سیاه چاله های تاریک خاموش شدند 

تو پر نور باش و تنفس کن

من قهوه ام سرد مانده

تلخیش از فنجان است.

سازهای من کوک میشود

به انچه که در چروک های چین زده ی پیشانی میماند

تو به انها میگویی درس

و من به انها خواهم گفت تجربه

چه چشمانی مانده ای بر متنهای دست نویس

امضا

تاریخ 

تبریک.


[ شنبه 11 بهمن 1393 - 06:36 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 11 بهمن 1393 - 06:52 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
سلام
سه شنبه 7 بهمن 1393
سلام

سلام...

سلام گذشته ی دیرین من

سلام خردسالی های کوچکم ، سلام کوچک دنیایی بزرگم

سلام بر عاشقانه های پرنده ها و  اسباب بازی های بی جان من همان ها که احساس جان در آنها دمیدم مثل خدا

سلام بر نوشته های شیرین کودکیم مامان بابا  و من

سلام بر آرزوهای تو داشتن با همان زیاده خواهی هایم

من باز آمدم پر از مرگ 

پر از وسوسه های هوس

پر از انسانیت های دور از عقل

سلام بر بزرگ شدن های من

ده سال پیش من

سلام

سلام بر خیال های بلوغ نیافته ی من

شما راست میگفتید بزرگ نشو تنها مرد

سرپیچی از احساسم بود و حصار بی چون و چرای عقل

سلام بر پسرک های مردوار دنیای غول

قلب های یخ بسته شما در چه هوایی آب نشد که گدازه هایش آتشم زد

سلام بر خاطرات دوره ی کعبه ی من 

همان هایی که صدای عاشقانه ها تا سحرگاه بدون طلوع پگاه بود

همان بی قید شدن های ایمان

سلام بر یگانه های اسطوره ی خداشناسی

سلام

زمزمه های ماندن  در دنیای من طوفان شد

اعتراض من سکوت و ماندنم اجباری

ماه ها سلام شد بر خداحافظی ها

راز ها ماند در من و در پس جاده های بی عبور

همه جا آهنی شد و من در فراسوی خاطرات

تنها ماندم

سلام

سلام

های ...

سلام میکنم بر همان صبح های سیاه 

همان زخم هایی که درد در دلم مینشاند 

از یاد میرفت زخمها با سپیده دم های طلوع

تو ترس از دست دادن را معامله کردی

من باز هم در پشت یه دامنه ی کوه

به سمت اوج دست های یخ زده ام تنها شد

سلام...

بر جاده های بی عابر ولی با عبور

آن ادم ها را میبینی؟

یادت باشد ... گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

آن قاصدک را میبینی؟

یادت باشد ...گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

حتی فرق ها را هم نمیشد دید

درست مثل فاصله ی کوتاه دو جمله ی بالا

سلامم هنوز بی جواب است 

گاهی زخم های نو زخم های کهنه را از یاد میبرند

سلام بر دلم

بر دلم 

بر دلم که هیچ جایی برایش نماند

همان که زخم هایش  را هرچه نو تر میکنند فقط عمیق تر شد

التیام تمام شد

سلامت بی جواب است تنهای روزگار دیرینه

تو نیودی و من ماندم

تو امدی و من ماندم

تو رفتی و من ماندم

میبینی یا من از این دیار نیستم یا تو 

سلام نکن دیوانه ی شبها 

نظم آدم ها را بر هم نزن 

آنها را رها کن

آدم باید حوا را داشت نه خدا

کائنات شیرینت باشد کوچک تنهای بی تاب.


[ سه شنبه 7 بهمن 1393 - 06:34 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: سه شنبه 7 بهمن 1393 - 06:58 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
هیس
پنجشنبه 2 بهمن 1393
هیسسسسسس

مرد من ساکت بنویس 

حتی نوشته هایت هم آزار میدهد

بگذار راحت بخوابد



[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 02:32 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 02:37 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
296
یکشنبه 28 دی 1393


[ یکشنبه 28 دی 1393 - 07:33 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
شنبه 20 دی 1393

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ

ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !

ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ

ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ

ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ

ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ

ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ

ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ

ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ

ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ

ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ....

ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !

ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !

ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ

ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ

ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ

ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ

ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ

ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ

ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .

ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !

ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ

ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ

ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ

ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ



[ شنبه 20 دی 1393 - 02:53 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 14 دی 1393 - 02:54 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
راز
چهارشنبه 17 دی 1393

بعضی حرفارو نمیشه زد و من
از همین حرفا یه عمره که پرم
آخه کی از حاله کی با خبره
من یه عمره از خودم حرف می خورم

زیر خاکستر من طوفانه
معنی سکوت من سکوت نیست
وقتی که از چشم تو افتادم
دیگه هیچ افتادنی سقوط نیست

انقد حالم خرابه که اگه
به کسی چیزی بگم از رازم
بدون اینکه خودم خواسته باشم
تورو از چشم همه میندازم

گاهی با زخم های تازه تر میشه
دردای قدیمی رو از یاد برد
اما هرقدر به خودم زحم زدم
جای خالیت تورو یادم آورد

بعضی حرفا بی نهایت تلخه
اینجوری که نمیشه انکار کنم
انقدِ تلخ که دیگه می ترسم
با خودم اونارو تکرار کنم

انقد حالم خرابه که اگه
به کسی چیزی بگم از رازم
بدون اینکه خودم خواسته باشم
تورو از چشم همه میندازم



[ چهارشنبه 17 دی 1393 - 02:11 ق.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: یکشنبه 14 دی 1393 - 02:12 ق.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
خانه ی مادربزرگ
دوشنبه 15 دی 1393
مادربزرگ باز هم برایم غصه بگو از تمام آن غول های ترسناک و فرشته های مهربان

از مرد پیر و روزگاری که او را خم به پینه دوزی کرد

خانه ات روبروی خانه ی خاطرات من است مادر بزرگم 

قصه های از تعریف خاطرات را قدر ندانستم

پیش روی تو تنها یک خیابان و پیش روی من کوچه ای از آن همه دست تکان دادن های اخر کار

برایم قصه بگو مادر جان از آن موی سپید که برایش لباس میدوخت

خوب است حتی مجازات  اتفاقی دیدن ها را هم از قصه ها حذف کردند

سیگار های من در پی دستانش دود میشود انگار او آتش دود های من است

درست مثل اشتباه جبران ناپذیر آدم و حوا بخشیده نخواهم شد

اینبار لباس بر تنم میکنند و بر تو

آدم زمین به آسمان میرود و حوای آسمانی به زمین میخکوب  میشود

لباس های من دور تا دور و لباسهای تو جامع عام.

مادر بزرگ یادت هست قرار بود راز دار قصه ی لیلی و مجنون شوی

آنقدر از قصه خوشت آمده بود که شیرینیش را برای همه به گفتار نشستی

مادر بزرگ برایم بگو قصه هایت را دلم باز تنگ است

برای آن همه تاب بازی های پارک محله و دوستان کوچک من

که اکنون برای خود مادری خواهند شد و پدری میکنند.

دلتنگ تمام سر سره های پیچ در پیج شده ام


راستی مادر جان عاقبت آن غول سیاه چه شد؟

انگار داستان تو حقیقت داشت غول سیاه فرشته را کشت

ولی نور فرشته برای همیشه آیینه دیدار غول شد

تو راست میگفتی وقتی شیرها از جنگل بروند شغال ها حاکمند

سرزمین ها را آب خواهد برد 

سرزمینهایی که تنها یک ساکن دارند

کاش آسمان های بارانی تمام شود

چند صباحیست که دلم نور میخواهد

کاش بازگردد همانکه فانوس راه میشود.


[ دوشنبه 15 دی 1393 - 07:54 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 13 دی 1393 - 08:11 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
تمام وجود
شنبه 13 دی 1393
من تمام قد خواهان تو هستم

تویی که سالها به کسر دوازده ماه بدون من مانده ای 

همان تویی که تابستانهای گرمت در نسیم حرفهایم خنک میشدی و 

زمستان بارانی چشمانت با هیزمهای خنده های من گرم میشد

مادرم دعا میکند بازگرد

انگار او هم چشم به راه است

سحرگاه نام دیگر توست که مرا بیدار خواهی کرد و رویایی بودنت تمام میشود

من خیره به پنجره و باز هم خواهم گفت ااااه باز هم روز و دردسر دلتنگی های شب

تو که نمیدانی چگونه ماندن من  بی تو چه سخت گذاشت

همان بوسه های تهوع آور سالهاست که در زیر یک درخت یا بر روی یک تکه سنگ

جای مانده در جاده ای که ماشینهایش هم سنگی بود

تو بازگرد

نیم تمام های نابکار عاشقانه ها با من

دلتنگ ماندن های بی جواب با من

تاوان اشتباهاتم به قیمت هزاران آه تمام شد

میدانم مهربانم 

راه بازگشتت سخت و هر شاخه اش صد راهی تکرار است

نگه دار هرانچه که در دل داری

صدای من سکوت

لبهای تو آرام و من آرام آرام در پی غبارهای این تندیس بر زمین خواهم ریخت

تمام زندگیم درد میکند

تمام میشوم برایت و در این وادی رو به زوال شروع تورا تبریک خواهم گفت



[ شنبه 13 دی 1393 - 07:42 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: شنبه 13 دی 1393 - 07:54 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
295
یکشنبه 30 آذر 1393
مدتهاست که بی خوابم


[ یکشنبه 30 آذر 1393 - 05:05 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 5 آذر 1393 - 05:06 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
دروغ
سه شنبه 25 آذر 1393

دروغ های تو قابل تحمل تر بود !

به خاطر کودکی بود و شیطنت

به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی

که ببینی یک دروغ،چه ها میکند !

این جا دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود!به بهای یک دل شکستن !

اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود !

این جا آدم ها دروغ های شاخ دار می گویند

بعد دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک می کنند !!!



[ سه شنبه 25 آذر 1393 - 05:04 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 5 آذر 1393 - 05:04 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
لبخند بی معنی
پنجشنبه 20 آذر 1393

بالاخره یاد می گیری


از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...


که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...


که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...


که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...


یاد می گیری


.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...


که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...


که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...


که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...


روزی می فهمی


در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...


و این همان لحظه ای ست


که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 


با رویی گشاده


و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!



[ پنجشنبه 20 آذر 1393 - 05:02 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: پنجشنبه 20 آذر 1393 - 09:54 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
بی نظیرم
دوشنبه 17 آذر 1393
باز هم پا به خیابانهای بالای شهر میگذارم...

همان نم نمه های خاطرات

همان جاهایی که در کوچه پس کوچه هایش لحظه های خداحافظی را سپردیم به گفتار

تو میدانی نوشته هایم از چه آهی بلند میشود

تو میخوانی و میبینی

تو صدایم را میشنوی و میدانی چشم به راه تمام آرزوهای بچگانه ام مانده ام

متن نوشته هایم را مثل بازی های قایم موشک میخوانی و من تنها باز شمار بازدیدهایت مانده ام

قدت بلند نبود ولی افتادن از چشمانت تمام استخوانهایم را به دست قصاب سپرد

واژه هایم گم شده در یادی که سالی در آن نابودگر غمها شدم

من همان من قدیم و تو به روز شده ی حوادث

اقرار عاشقانه هایم برای راه بی عبورت تنها روی برگرداندن توست

شادم تنها برای روزهایی که در کنارم ...

دارم پاک میرم از یادت 

داری پاک میری از دستم

سراغی از ما نگیرید که دلی نیست در بستر تن

دیرینه های زودهنگامت هیزمی برای چوپان زمان شد

اورا مشغول آتش زدنم کردی و عبورش را برایم سخت

سالهاست که گذشت ولی من هنوز در یک روز مانده ام مثل توقف یک فیلم عاشقانه منتظر بعد مانده ام

تو می آیی و تو میخوانی و صدایم میکنی

اکسیر جاودانگیم را بر ملا کن

من نادیده ی حلقه ی سفیدی ماندم که در انگشتان تو رو به سیاهی میرود

مرا ببین بی انتهای من

پشیمانی هایم تنها برای شروع عاشقانه هایت برای میلادهای وصال آرزوهایت

برای صبحگاه ها و پگاه های سحر خیزت 

برای سلام های عاشقانه ات

برای آن اولین و اخرین بارها 

تنها یک عکس دو نفره است که زردی های رنگ قرمزم را میزدود

اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم

اگه عزیزترینها برایم خاطره شوند تو همان عزیزترینی که شبهایم به صبح و سحر میرسد

تولدهای خواسته هایم مرگ میشود

و من در آخرین نفسهایش قول فردا را میدهم.

لرزش دستانم حاکم بر نوشته هایم شده دستانی که سالیست حتی فصل ها را هم حس نمیکند.

نمیدانم چرا ولی انگار دستانم تمام تنم را فرا گرفته 

گویی از این مرد تنها ، تنها چشمی به راه مانده و تنی که منتظر چشم مانده 

حتی نقطه ای ، صدایی ، سایه ای  ...

بی نظیر لحظه هایم برگرد/



[ دوشنبه 17 آذر 1393 - 05:21 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: دوشنبه 17 آذر 1393 - 05:52 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
هیاهو
شنبه 15 آذر 1393
ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
 
ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,

 
ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
 
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
 
 
 

 
 
 
 
 
 
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ
 
 
 
 
 
ﺁﺩﻣـــﺎ ,
 
 
 

 
 
 
 
ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
 
 
 
 
 
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
 
 
 

 
 
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
 
 
 
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
 
 
 
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ
 
 
 
 
 
ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,
 
 
 
ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
 
 
 

ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ
 
 
 
 
 
ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ
 
 
 
ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ


[ شنبه 15 آذر 1393 - 05:01 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: چهارشنبه 5 آذر 1393 - 05:01 ب.ظ]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
ردپا
دوشنبه 10 آذر 1393
نمی‌دانم چیستی !
 
آن‌قدر می‌دانم که

هرگاه واژگان به تو رسیدند مبهم شدند

و هرگز نتوانستند تو را به من برسانند.

چگونه می‌توانم ترجمانی از تو داشته باشم ؟

هنگامی که در وهم و خیال هم نمی‌‌گنجی.

به هر کجا که می‌رسم، رد پایی از تو باقیست...

شاید روی زمین نباشد

اما در دلم هست...


[ دوشنبه 10 آذر 1393 - 04:59 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]
از نو
چهارشنبه 5 آذر 1393

برای تمام راه های نرفته

برای تمام بی راه های رفته

ببخش بگذار احساست قدری هوایی بخورد

گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند

تنها کافیست خودمان باشیم !

که خود را برای تمامی این بی راه رفتنمان ببخشیم

و به خودمان بیائیم

تا خدا تمامی درهای که به خیال باطلمان بسته را به رویمان باز کند.

خطاهایت را بشناس.

انها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار

این دنیا نامحرم بد دل

نامحرم نامروت زیاد دارد !

تا دست خدا هست. تا مهربانیش بی انتهاست

تا می گویی خدایا ببخش

به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر ؟

دیگر تو را چه نیاز به ادمها ؟

زیبا بمان و بگذار با دیدنت

هر رهگذر نا امیدی

لبخندی بزند رو به اسمان و زیر لب بگوید

هنوز هم می شود از نو شروع کرد...!



[ چهارشنبه 5 آذر 1393 - 04:57 ب.ظ ]
[پاکنویس املامو درست کردم در: - - -]
[ یادگاری ()|اختصاصی غم قطره| *مرد تنها* ] [ لینک مطلب]