تبلیغات
غم قطره

همه می پرسند: 

چیست در زمزمه مبهم آب؟ 

چیست در همهمه دلکش برگ؟ 

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند 

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام 

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟ 

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، 

نه به این آبی آرام بلند، 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها، 

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر، 

رقص عطر گل یخ را با باد، 

نفس پاک شقایق را در سینه کوه، 

صحبت چلچله ها را با صبح، 

نبض پاینده هستی را در گندم زار، 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، 

همه را می شنوم؛ می بینم. 

من به این جمله نمی اندیشم. 

به تو می اندیشم



تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 08:45 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
در میان گمشده هایم میگشتم چمدان سالهایم را باز کرده بودم نگاهی به دیواره ی کودکی هایم کردم 

مغازه ای را دیدم مملو از اسباب بازی های شیرین دوران من بود

صاحبش مرد بلند قد با موها و ریش های جوگندمی و سفید بود

پسرکش هیچ وقت مغازه ی پدرش را باز نمیکرد تا نکند نگاه خیره ی من به اسباب بازی ها او را با من دوست کند و پدرش را ورشکسته

مداد رنگی های دم رنگی نظرم را جلب میکرد 

رفتم تا جعبه اش را با پولهایم بخرم و در سرم رویای نقاشی های بزرگانه میپروراندم

پسرکش بالای مغازه را با چوب میکوبید انگار میخواست مغازه را خراب کند 

بی توجه به حرکتش

پول را دادم 

صاحب مغازه داشت برایم جنسم را می اورد ولی به یکباره مغازه بر سرم خراب شد

او خیره به من بود و از ترس مرا به بیرون روانه کرد تا نکند قدمم برایش بد باشد

پول هایم را هم  نداد و من دست خالی برگشتم

سالها گذشت تا پسرک را دیدم 

شناختم 

و فقط در باور حیرت زده ام با تعجب برگشتم و نگاهش کردم

این همان پسری بود که مرا دست خالی کرد

این همان است...

اه سردی تمام وجودم را گرفت انگار آن موقع ها من با آن پول میتوانستم کل دنیا را بخرم

ولی هیچ کاری از من بر نمی امد...

او نمیدانست که باعث چه شده و من با کوله باری از دانستن با ادعای بی اعتنایی شانه ای بالا انداختم

سرم را برگرداندم و به مسیرم ادامه دادم...

حس گم کرده ای را داشتم ...

گمان کنم باز هم مسیر را از من گرفت و من دست خالی ماندم در میان راه های پیچ در پیچ

برایش دعا کردم

که کاش پولی که از من گرفت سالم مانده باشد

کاش پولم را درست خرج کرده باشد

و کاش هیچ وقت آن مرد قد بلند برایم مداد رنگی نمی اورد...



تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 02:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه
 
 نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای
 
 می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
 
عشق مانند جنگ است......آسان شروع
 
 می شود...سخت پایان می یابد...و فراموش
 
کردنش محال است.


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 08:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

کلبه کوچک قلبم تاابدخانه ی توست

اشک من هرشب درخلوت  خویش بهانه ی توست

دل من کنارجمع گرچه که بی احساس است

ولی تاتودردل هستی خوارودیوانه ی توست

مانمی دانیم که فرداچیست درتقدیرمان

ولی امروزپناهگاه سرم شانه ی توست

فکرمن شایدهزاران خانه پرواز کند

کلبه ی قلبم ولی خانه وکاشانه ی توست.....  



تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 08:42 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395 | 08:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در میان گریه هایم

همچو یک شمع مذابم

در میان آرزوها 

چون کویری در سرابم

چشمه ایی خشکیده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بیکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهایم که در تنهایی خود

رفته ام از یاد یاران دیر سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل




تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 08:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من نشانی از تو ندارم.. 

اما نشانیم را برای تو مینویسم.. 

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی ام قدم بگذار 

خیابان غربت را پیدا کن 

و وارد کوچه های تنهایی شو .. 

سپس در کلبه را باز کن .. 

مرا خواهی دید 

با بغضی کویری 

که غرق اشک 

پشت دیوار ها نشسته ام..........



تاریخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 08:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

چراغ راهنما قرمز می شود. پایم بیشتر نمی رود.

می ایستم و سایه های شتابان خودروها از پیش چشمانم می گریزند.

خورشید در حال غروب است و من هنوز «نرسیده ام».


رسیدن را دوست دارم. کسانی که می رسند، خوشحال اند و من، خوشحالی را دوست دارم.

آدمها یا « فقط » خوشحال اند ... یا از ته دل شاد شادند.

همه کسانی که خوشحال اند، « به مقصده رسیده » نیستند.


کشتی ها به ساحل ها می رسند....

قطارها به ایستگاه ها ...

آدم ها به آدم ها ...

اما کوه ها به کوه ها نمی رسند ...

گمان می کنم برای همین، هیچگاه کوه ها خوشحال، نیستند.


روز به شب می رسد، اما شب، از روز می گریزد تا روشنایی را پیدا کند و از تاریکی بیرون برود.


روزهای تعطیل، پای آدم ها را می بندند تا کمی بایستند اما باز از ایستادن و نگاه کردن می  گریزند.



تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 11:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

هرکس "تو"یی دارد و در تمام روزمرگی هایش به "تو"یی فکر میکند.

اصلا بدون اینکه انسان "تو" داشته باشد هیچ چیز زیبا نیست.

تو هم "تو"یی داری…

همان طور که من "تو"یی دارم...و تمام گذشتگان ما نیز..!

گاهی"تو"ات را گم میکنی!

"تو"ات دیگر نیست و "او" می نامیش.

اما … خودت را گول نزن… او همیشه "تو" باقی می ماند،

همان "تو"یی که تمام لبخندها.. ترانه ها......

و تمام خودت را برایش پس انداز می کنی که روزی بگویی :تقدیم به تو



تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:47 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 03:58 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خدایا 

تو  میدانی که دلواپسی های من از کجاست و برای چه چیزهایی نگران و حیران مانده ام.

خدایا

تو میدانی که چگونه بر تمام سختی ها فائق می ایم و بر ناهمواری هایش استوار

خداوندا کسی را جز تو درمانم نیست و در پس تاریکی ها نور امیدی جز تو ندارم

خدایا میدانی که برای ماندنت میمانم و برای بودنت میخوانم

دلم بر هیچ چیز گواه راسخ ندارد جز تو که بر راسخ بودنم استوار مانده ای

مهربانم میدانم گاهی بدون تو سر میکنم و بی هیچ میلی به سمتت مایل نمیشوم

میدانم که سالهاست بی فکر تو سر میکنم و لحظه ها را بر تو ترجیح میدهم بی انکه نمیدانم بی تو بودن تهیست

خدایا بر تمام درد های شاهدی و بر تمام زخم هایم بینا

خداوندا دلم بارهاست به سمت تو می اید

تو بخواهی میشود و نخواهی نمیشود

خواستن های من از انچه که برایم رقم زده ای کمتر است میدانم

ولی ...

خدایا توکل بر تحکم تو میکنم که تو هم توانایی هم حاکم

حاکمی که بی هیچ توضیحی واقف است و بی هیچ داری عادل

خدایا تمام شود انچه بر من به بد گذشت و انچه در پیشگاهم است

بر تو توکل میکنم و ارام میشوم چرا که تو قدرتی بی نیاز از تمام نیازهایی

دلم را ارام کن

اشفتگی هایم را سر و سامان ده

مگر تو نگفتی کائنات را برای ارام بودنم بهم میریزی

خدا حرف های تو قول نمیخواهد 

بگذار همه بر من بد کنند تو دعایم کن

فقط تو برایم کافیست همین که ارام شوم با تو...

مالک تمام دلنوشته هایم حال نوبت توست...


تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 07:53 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : جمعه 5 آذر 1395 | 10:04 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
ذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"

نتوانست،  بنا  کـــرد  بــــه  توهیـــن کردن

زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد

عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی

گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"

خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

اشتباه  است  مرا  دورتر  از  ایـــن  کردن



تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 10:00 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها


بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک


خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم


دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر


تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…


بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند


سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن



تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 09:57 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!

چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!
از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه
من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه

پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!



تاریخ : جمعه 28 آبان 1395 | 09:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 87 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها