تبلیغات
غم قطره
  غم قطره ده ساله شد  


هزار و سیصد و پنجاه و یکمین پست ، پست تولد توست

ده سال با تمام خوبی ها و بدی ها ساختم

با تمام غم ها نوشتم و با تمام شادی ها نوشتم

ده سال با همه ی آدمهای دورانم زد و خورد داشتم

گاهی خوب و گاهی بد

دلتنگی های من اینجا روانه ی چشم شد و صبوری های من اینجا مطلق گشت

همین ده سال را لحظه به لحظه زندگی کردم

غم قطره برای من تسکین شد 

تا مدارا کنم با نا همواری هایش

و بسازم با بلندی و کوتاهی هایش

چه درد ها که در این سال ها متن نشد

و چه اشک ها که در این مدت غم نشد

از یک شعر شروع شد

با یک فکر نوین شد

 و روزگاریست که رد پای دست نوشته ها را بر من نگار کرد.

خاطراتی از جنس های آدم ها یا از جنس جسم ها

برای تمامشان نوشتم 

با خودم تنها شدم

با خودم خلوت کردم

با خودم حرف زدم 

در این غمکده خالی شدم

دلم باز برای همان سالها تنگ است

غم هایم از جنس همین کلمات بود

بزرگ و بزرگ تر شد

تا به وسعت تمام متن ها شد

دراین سالها 

رضا بودن را آموختم تا پیکره ی سامانی هایم شود

کاش قطره ای جاری نشود مگر از سر ذوق

هنوز هم برایم همان هستی

همان دل نوشته های ده سال پیش

همان کودک کوچک دلتنگی هایم

همان بهانه گیر های هر روز

همان غم قطره ی قطره گاه دوست داشتنی

بگذار آرام بیایند زخم بزنند

یا

بگذار آرام بیایند امید دهند

بگذار هرکه هرچه میتواند کند

من تورا دارم

این آمدن ها و رفتن ها تورا برای من ماندگار تر میکند

تورا برای من پر محتوی تر میکند

و در پس دلشوره های هر روز من

تورا تسکینی بر درد هایم میکند.

تو را و همه ی علت قطره هایم را دوست دارم

چه آنها که شاد بودند

و چه آنها که غم داشتند

برای هر لحظه بیشتر شدنت 

لحظه شماری میکنم.

دلیل غم قطره های من عاشقانه دوستت دارم.

تولد ماندگار شدند مبارک.


تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 01:08 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 01:59 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
بعضی ها فقط برای این می آیند

که عاشقمان کنند و بی قرار

یک مشت خاطره به آغوشمان بریزند و بروند

و با هرچه یادمان داده اند, تنهایمان بگذارند

بعضی ها فقط می آیند که زود بروند

که داغ شوند و روی دلمان بمانند


تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 | 01:57 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

روزی كه ارغوان به تو نفروخت گلفروش

پیرهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است

اكنون كه با شراب نشد ، شوكران بنوش

گیرم كه مثل موری از این سنگ بگذری

كوهی است پشت سنگ از این بیشتر مكوش

چون نی نفس كشیدن ما ناله كردن است

در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش كند خموش





تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 01:56 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

فراموش شد تکرار قصه های ناتوانی های تو چقدر زود گذشت از خود گذشتن من

تو دنیایی مگر نه؟

برنده ی ماجرا های تنهایی کمی صبر کن هنوز تک خال دل شاه برگ هایت را رد نکرده

فال عشق ما خوب افتاد ولی...



تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 01:55 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دیگر به هوا هم نیازی ندارم ,


تو خودت را مثل آسمان , مثل هوا , مثل نور


پهن کرده ای روی همه لحظه هایم ,


بعدازتو هیچ دلی دلم را نمی لرزاند ..


دلت قرص


چه کار به حرف مردم دارم...

 

زندگی من همین است

 

شب که می شود عاشقانه ای می نویسم...

 

خیره می شوم به عکست و با خودم فکر میکنم:

 

مگر می شود

 

تو را دوست نداشت!!!!؟؟؟؟؟



تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 01:52 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
آسمان نگاهم کن

برای دلتنگی هایم باران ببار در پس ابرهایت خورشید را برایم زمزمه کن

تو همان شوریده ی دلشورگی هایم ماندی برایم ببار

تو نمیدانی خورشیدهای تابانت چه بلایی بر سر گل های کاغذی اورد

تو فقط شنیدی از درد بغض های باغچه مادربزرگ

اسمان دلم تنگ است

تو ندیدی برای داشتنت چه کوه ها برایم قد علم کردند چه درخت ها برایم خاک شدند

برایم ببار با اشک های عاشقانه ات

حال دیوانگی های ما را برای زمین های خشک بازگو کن 

قدم های داغ شدند از بعد از اسمانی شدند

مرا نگاه کن 

از درد کارهای سرد دنیای دختران گل فروش زمزمه کن

دلم تنگ است برای تمام عشق بازی های کلامانه

تو کجای سرزمین گم شدی که دلم کارگردان روزگارم شد

تلفیق نو و کهنه های تو 

تولدش را مبارک

سالگردش را مبارک 

چشمانش را مبارک

گورستان های طعنه های مغرورانه مبارک

عاشقترین همدرد برگرد 

غمیگنم به شبهای تنها ماندنم

رویای شیرین تو چه با من میکند که دردش را بی تسکین میخواهم

کاش گذشته ها شیرین میشد همچو رویاهای پاک نشده

همچون بالشکسته های تازه به دنیا امده

مادرم نمیداند من پرواز نخواهم اموخت

سرا دار جهان اسمانم را بباران

کمی هم برای نگرانی هایم اتش روشن کن

عید ما همچو عزا شد تو چه میدانی از نوازنده های ناکوک

دل ها دادم به لحظه های اوج 

ارامش دریای ناخدا دارت کجاست

کجا مانده ای که موج ها غوغا میکنند

کجا جا مانده ای که سیلاب ها کولاک به پا کردند

کجا رهایم کرده ای که ثانیه ها قهرمان شدند

و چشم هایم هنوز با کویر رقابت میکنند

برای عذاب با که ستیز کرده ای

من که چیزی برای ماندن ندارم چه را به رخ میکشی

هرچه تو گفتی شد

اسمان نگاهم کن

صدای ناودان خاموش شده

خیلی دلتنگ توام کاش 

برایم میماندی و برایم تفکری از هجوم ندانستنها میساختی

دلتنگیهایم را ببار

دلنوشته هایم را تمام کن 


تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 12:47 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1396 | 12:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

اگه میخوای بری برو، ولی فراموشم نکن


آتیش قلبمو ببین ، اینطوری خاموشم نکن

اگه میخوای بری برو ، ولی صداشو در نیار

برای این ترانه هام ، یه شعرعاشقی بزار

اگه میخوای بگی بگو ، که از نگام خسته شدی

به عشق یک نفر دیگه ، اسیر و وابسته شدی


اگه میخوای بگی بگو ، که من دیگه زیادی ام

برای روح و قلب تو ، دیگه یه حس عادی ام

اگه بری برای من ، پنجره ها بسته میشه

تموم لحظه های من دلگیر و دلخسته میشه

اگه بری صدای من ، به اوج نا کجا میره

ترانه های قلب من ، به قبر عاشقا میره..



تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 12:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.




تاریخ : شنبه 10 تیر 1396 | 12:39 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
از خواب برگشتم به تنهایی
پل میزنم از تو به زیبایی
چشمامو میبندمو میبینم
دنیا رو با چشم تو میبینم
دنیای من با عشق درگیره
عشقی که تو نباشی میمیره
عشقی که تو دست تو گل داده
عشقی که به دست من افتاده
تو مثل من رویاتو میبافی
با دست من موهاتو میبافی
خورشیدو با چشمات روشن کن
یکبار ماهو قسمت من کن
من پشت این پنجره میشینم
بارونو تو چشم تو میبینم
عیبی نداره چشمتو وا کن
عیبی نداره باز غمگینم
بازی نکن با قلب داغونم
من آخر بازی رو میدونم
حیفه بخوایم از هم جدا باشیم
من خیلی وقته با تو هم خونم


تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1396 | 12:30 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 04:30 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 04:27 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


تاریخ : جمعه 19 خرداد 1396 | 04:25 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلم برایت تنگ است

برای تو که با تمام غر غر های بچه گانه ات دل از تمام تکان های ده ریشتریم ربودی.

برای همان تویی که با تمام مهربانی هایت اویزه های خانه را تمیز کردی و تاقچه ها را گلباران

دلم برای همان لحظه های شبانه تنگ است اراجیف های منطقی و دلنشین های احساسی

ناراحتی های زود در زود و بخشیدن های زود در زود تر

برای همان کفشدوزک های قرمزه زشت یا همان قاصدک های سفید 

خارهای گلدار و پشت بامهای ساخته نشده

تو کجای شهر قایم شدی که من هنوز میگردم و تو هنوز سک سک نکردی

کجای کوچه جا مانده ای که من هنوز دنبال کفش های سفید مانده ام

ایستگاه ها همه خالی شدند.

دلم برای حتی همان عاشقانه صدا کردن ها هم تنگ شده

برای تمام خنده ها و گریه ها

برای تمام لجاجت های اشنایی

برای تمام خیابانها ی مانده در من  و رد شده از تو

لعنت بر...نه اینبار فقط دلم تنگ است 

خوش باش با دل مهربانت من زمزمه ی پاییزم هنوز فصل من نیست.

هنوز برگ ها سبزند

صدای فور فور باد هنوز برایشان زنده مانده

پاییز که بیایید من هم خواهم امد

ان موقع من خش خش میکنم و تو دلتنگ

هنوز فصل من نرسیده.


تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 03:02 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 89 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها