از همان ابتدا دروغ گفتند . . .
مگر نگفتند که من و تو ، ما میشویم ؟
پس چرا حالا من اینقدر تنهاست . . .
از کی تو اینقدر سنگدل شد ؟
اصلا این ” او ” را که بازی داد ؟
که آمد و تو را با خود برد و شدید ما ،
می بینی…؟
قصه ی عشقمان . . .
فاتحه ی دستور زبان را خوانده است . . .


تاریخ : سه شنبه 12 دی 1396 | 11:12 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : یکشنبه 10 دی 1396 | 11:17 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

زیبـــــا هـــوای حوصله ابـــری است . . .

چشمــــی از عـــشق ببخشـــایم . . .

تــــا رود آفتــــاب بشویـــــد ،

دلتنگــــــی مــــــرا . . .

هنـــــوز عشق ،

در حول و حوش چشـــم تــــو می چرخد . . .

از مـــــن مگیـــــر چشم ،

دست مــــرا بگیـــــر و کوچـــه هـــای محبت را

بـــــا مــــــن بــــــگرد . . .

یــــــادم بده چگونه بخــــوانم ،

تا عشــــق در . . .

تمامـــــی دلهـــــا معنــــا شود . . .

یـــادم بـــده چگونه نگاهت کنم ،

که تری بالایت در تندباد عشق نلــــرزد . . .



تاریخ : جمعه 8 دی 1396 | 11:11 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من بزرگ شده ی غمهای کوچکم

از اسباب بازی هایم دلخور میشیدم وقتی باب میلم نبودند.

چه صادقانه انها را کتک میزدم وقتی لج مرا در می اوردند

نمیدانستم دلشان اینقدر کوچک است که آه انها اینگونه مرا دامن گیر کند


تاریخ : یکشنبه 3 دی 1396 | 11:09 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
باز از پس روز شبانم میگذرد و تنها با خیالات خود سازش میکنم.او چه کرد آن چه گفت من چه 

شدم.چرا و زیراهایی سرم را مالک میشوند.انکه امد از پس پرده ی شب کیست؟هراسانم نکند این 

نیز رهگذر است.پس چرا خانه ی من بر سر راه دلبران میگذرد؟گاه دلم مینالد نکند بر همه عشق 

میورزم؟نکند با همه می مینوشم؟دله من تنهاست در پی رازها گرچه هستند زیاد ادمیان دل من 

تنهاست در پی شب ها.

روز ها مفکور است نمیدانم شاید دله من باب هوس بازیست یا که در عمق وجودش رهسپار یاریست.

دستها به سمتم محتاجند دل من ترسان نکند این نیز رهگذر است از دیار دنیا

حرفی ناخواناست کاش می امد انکه داناست

باز هم خواهم خواند دل من از پس پرده ی شب سازها دارد در کویر



تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 | 11:08 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلخواه شدنم برای تو چقدر سخت بود و چه تعبیر زیبایی داشت برایم آن همه سختی
تو میخواستی این گونه باشم شدم اینگونه گویم گفتم و... من آن شدم که تو خواستی
افزون شده هایم را خودم تقدیر میکنم 
شبها نقش خودم را بر بوم وجودم میکشیدم تا صبحگاه چشمانت علاقه ات را ببیند
همه را تغییر دادم خوب است؟
بد نیست
و این همان جوابی بود که سالها با خود کلنجار رفتن را به ثمر مینشاند
با خود میگویم میدانم میرود
میدانم نخواهد ماند
پس من چرا؟
دلم شیدا میشود بلوایی به پا میکند که مرا از فکرم پشیمان میکند
تورا دوست دارد لعنتی مرا هم به اتش کشیده



تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1396 | 11:06 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 03:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 خــوب ِ مــن ،
   

 همین جا درون شعرهایم بمان
 

   تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
   

 به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
   

 من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
    

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
   

 تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

 عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
   

 امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
  

  و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
    

و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
  

  و غمــت سـهم ِ مــن!



تاریخ : جمعه 10 آذر 1396 | 03:45 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 


تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است …

 

 

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است…

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ،

 

قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت



تاریخ : یکشنبه 5 آذر 1396 | 03:41 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 

داشتم اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم ، خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود …

 

خدایا دلم گرفته ، میان این همه آرزوها ، دلتنگ ترین بنده ات را دریاب . . . 

 

دلتنگ خنده های بهارانت در کوچه خزان زده دلم،نگاه مهربانت را به انتظار نشسته ام.یک شب از کوچه خیالم بگذر شاید 


عطر گیسویت خواب پریشانم را التیم ببخشد.



تاریخ : سه شنبه 30 آبان 1396 | 03:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

ما که همسایه ی اشکیم ولی با دل تنگ 


 گر لبی خنده زند یاد شما می افتیم
  
 
 نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است
 

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار 

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ…

     و به یک معجزه می اندیشم…



تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 | 03:38 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

برنگرد،

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا

 در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن تا ببینمت

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است… 


دلتنگی

تنها نصیب من بود

از تمام زیبایی هایت….

 



تاریخ : شنبه 20 آبان 1396 | 03:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 11:02 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهی،بدجور دل نازک میشوی…
دلت زود می شکند…
از یک نگاه…
یا یک حرف!
هر چند ساده،هر چند بی منظور…
اما بهانه ای می شود
برای هزار تکه شدن دلی که
دیگر هیچ کس نمی تواند آن را مثل اولش بند بزند….!!
گاهی،تمام دل تنگی های بی دلیلت میشود
بغضی لجباز که هر کاری میکنی از پنجره ی چشمانت 
سرک بکشد،گوشش بدهکار نیست!!
بعضی وقت ها دلت میخواهد حرف بزنی..
.مهم نیست چه بگویی…
مهم نیست با چه کسی حرف بزنی..
.فقط باید بگویی که بتوانی نفس بکشی!
اما
هیچکس نیست و تو هنوز نفس میکشی…
گهگاه،دلت بدجوری هوای این را میکند
که کسی هوایت را داشته باشد..
.تو صدایش کنی و بگوید”جانم؟”
و بعد آن قدر غرق لذت شوی
که یادت برود برای چه صدایش زده بودی…
گاهی،خودت هم خسته می شوی
از این هزار تکه شدن ها…
از این بغض هایی 
که پشت لبخندهای گریان پنهان می شوند..
از دردودل هایی که دردِدلت میشوند…
از این خواستن هایی که آرزو میشود…!!
خسته ام…
خــــــــــــــــسته…
اما…
هیچکس نمیداند!!


تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 10:59 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

خــاطــره را ..
خــواب یــک پــنــجــره را ..
زیر باران بردم .. چتر ها را بستم ..
من به این مردم شهر پیوستم ..
من نوشتم همه حرف دلم ..
آرزو کردم و گفتم که ..
هـــوا ..
عـــشــق ..
زمــیــن ..
مال من است ..
ولی افسوس نشد ..!
زیر باران من نه عاشق دیدم نه که حتی یک دوست !!
“زیر باران من فقط خــیــس شدم”




تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:57 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 92 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها