تبلیغات
غم قطره
باز از پس روز شبانم میگذرد و تنها با خیالات خود سازش میکنم.او چه کرد آن چه گفت من چه 

شدم.چرا و زیراهایی سرم را مالک میشوند.انکه امد از پس پرده ی شب کیست؟هراسانم نکند این 

نیز رهگذر است.پس چرا خانه ی من بر سر راه دلبران میگذرد؟گاه دلم مینالد نکند بر همه عشق 

میورزم؟نکند با همه می مینوشم؟دله من تنهاست در پی رازها گرچه هستند زیاد ادمیان دل من 

تنهاست در پی شب ها.

روز ها مفکور است نمیدانم شاید دله من باب هوس بازیست یا که در عمق وجودش رهسپار یاریست.

دستها به سمتم محتاجند دل من ترسان نکند این نیز رهگذر است از دیار دنیا

حرفی ناخواناست کاش می امد انکه داناست

باز هم خواهم خواند دل من از پس پرده ی شب سازها دارد در کویر



تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 | 11:08 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلخواه شدنم برای تو چقدر سخت بود و چه تعبیر زیبایی داشت برایم آن همه سختی
تو میخواستی این گونه باشم شدم اینگونه گویم گفتم و... من آن شدم که تو خواستی
افزون شده هایم را خودم تقدیر میکنم 
شبها نقش خودم را بر بوم وجودم میکشیدم تا صبحگاه چشمانت علاقه ات را ببیند
همه را تغییر دادم خوب است؟
بد نیست
و این همان جوابی بود که سالها با خود کلنجار رفتن را به ثمر مینشاند
با خود میگویم میدانم میرود
میدانم نخواهد ماند
پس من چرا؟
دلم شیدا میشود بلوایی به پا میکند که مرا از فکرم پشیمان میکند
تورا دوست دارد لعنتی مرا هم به اتش کشیده



تاریخ : دوشنبه 27 آذر 1396 | 11:06 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 03:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 خــوب ِ مــن ،
   

 همین جا درون شعرهایم بمان
 

   تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
   

 به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
   

 من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
    

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
   

 تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

 عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
   

 امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
  

  و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
    

و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
  

  و غمــت سـهم ِ مــن!



تاریخ : جمعه 10 آذر 1396 | 03:45 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 


تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است …

 

 

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است…

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ،

 

قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت



تاریخ : یکشنبه 5 آذر 1396 | 03:41 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 

داشتم اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم ، خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی

ببخش اگر این روز ها عشق با گریستن اثبات می شود …

 

خدایا دلم گرفته ، میان این همه آرزوها ، دلتنگ ترین بنده ات را دریاب . . . 

 

دلتنگ خنده های بهارانت در کوچه خزان زده دلم،نگاه مهربانت را به انتظار نشسته ام.یک شب از کوچه خیالم بگذر شاید 


عطر گیسویت خواب پریشانم را التیم ببخشد.



تاریخ : سه شنبه 30 آبان 1396 | 03:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

ما که همسایه ی اشکیم ولی با دل تنگ 


 گر لبی خنده زند یاد شما می افتیم
  
 
 نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است
 

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار 

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ…

     و به یک معجزه می اندیشم…



تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 | 03:38 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

برنگرد،

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا

 در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن تا ببینمت

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است… 


دلتنگی

تنها نصیب من بود

از تمام زیبایی هایت….

 



تاریخ : شنبه 20 آبان 1396 | 03:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 11:02 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهی،بدجور دل نازک میشوی…
دلت زود می شکند…
از یک نگاه…
یا یک حرف!
هر چند ساده،هر چند بی منظور…
اما بهانه ای می شود
برای هزار تکه شدن دلی که
دیگر هیچ کس نمی تواند آن را مثل اولش بند بزند….!!
گاهی،تمام دل تنگی های بی دلیلت میشود
بغضی لجباز که هر کاری میکنی از پنجره ی چشمانت 
سرک بکشد،گوشش بدهکار نیست!!
بعضی وقت ها دلت میخواهد حرف بزنی..
.مهم نیست چه بگویی…
مهم نیست با چه کسی حرف بزنی..
.فقط باید بگویی که بتوانی نفس بکشی!
اما
هیچکس نیست و تو هنوز نفس میکشی…
گهگاه،دلت بدجوری هوای این را میکند
که کسی هوایت را داشته باشد..
.تو صدایش کنی و بگوید”جانم؟”
و بعد آن قدر غرق لذت شوی
که یادت برود برای چه صدایش زده بودی…
گاهی،خودت هم خسته می شوی
از این هزار تکه شدن ها…
از این بغض هایی 
که پشت لبخندهای گریان پنهان می شوند..
از دردودل هایی که دردِدلت میشوند…
از این خواستن هایی که آرزو میشود…!!
خسته ام…
خــــــــــــــــسته…
اما…
هیچکس نمیداند!!


تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 10:59 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

خــاطــره را ..
خــواب یــک پــنــجــره را ..
زیر باران بردم .. چتر ها را بستم ..
من به این مردم شهر پیوستم ..
من نوشتم همه حرف دلم ..
آرزو کردم و گفتم که ..
هـــوا ..
عـــشــق ..
زمــیــن ..
مال من است ..
ولی افسوس نشد ..!
زیر باران من نه عاشق دیدم نه که حتی یک دوست !!
“زیر باران من فقط خــیــس شدم”




تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:57 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم



تاریخ : سه شنبه 4 مهر 1396 | 10:55 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم ،
از تو میگذرم بی آنکه خاطره ای را از تو بر دوش بکشم ،
نمیخواهم دیگر طعمی را از عشق بچشم.
از تو میگذرم ، تویی که گذشتی از همه چیز ،
این را هم فراموش میکنم ، جای من در اینجا نیست!

میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ،
میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ،
میروم تا با کسی دیگر همنشین شوی
از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ،
هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم ….
نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ،
حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت….
تو لیاقت مرا نداری ، از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری….
کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ،
روز و شب من این شده بود که از تو سوال کنم کجایی؟؟
چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ،
چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟
فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ،
برو که تو با یک نفر راضی نیستی!
از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ،
محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم….
از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ،
شک نکن بدون تو از شر هر چه غم در این دنیاست راحت میشوم
اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ،
تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ،
میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی….
از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ،
یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….



تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396 | 10:54 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.

دوست ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ
ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ
دوستی ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ را پر 
ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﮔﺎﻫﯽﺑﺎﺣﺮﻑﮔﺎﻫﯽﺑﺎﺳﮑﻮﺕ
دوستﺑﻮﺩﻥﻟﻔﻆ ظریفی است
ﻧﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﻣﺜﻞ ﻋﺸﻖ،ﻧﻪ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ها
دوست ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﺎﺗﻬﺪﯾﺪﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﭘﺮﺍﺳﺖ ﯾﺎﺧﺎﻟﯽ
ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ،ﺩﺭﻓﮑﺮﺕ،ﺩﺭﻗﻠﺒﺖ،ﺩﺭﻋﻤﻠﺖ
دوستی ﻧﻪ ﻭﺻﻞ ﺍﺳﺖ ﻭﻧﻪ ﻓﺼﻞ
ﮔﺮه ای ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭﺩﻧﯿﺎ
ﻣﺮﺍﮐﻪ دوستﺧﻮﺍﻧﺪﯼ
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﻔﻆ ﺗﻮ ﺭﻧﮓ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ
ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻫﻤﺴﻔﺮ،ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ،ﻫﻢ ﮐﺎﺳﻪ،ﻫﻢ ﺣﺮﻑ
باتوهستم ای دوست،همیشه باش…



تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1396 | 10:49 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1396 | 12:45 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 92 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها