دلم میخواهد ‎
باتو به سرزمین احساسم سفرکنم‎
برایت عاشقانه بسرایم وتو ‎
مست ازاین عشق ‎
خیره به چشمانم ‎
دستانم را بگیری‎
و بابوسه ای ‎
شعری تازه برلبانم بسرایی‎
من دلم میخواهد ‎
من باشم و توباشی و عشق ‎
ودیگرهیچ‎


تاریخ : جمعه 25 فروردین 1396 | 02:33 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عشقه من . . باورت بشود یا نه . . .!!!

روزی میرسد که دلت برای هیچکس به انداره ی من تنگ نخواهد شد. . .

برای نگاه کردنم . . .خندیدنم . . .اذیت کردنم . . .

برای تمام لحظاتی که کنارم داشتی. . .روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود . . .

اما . . .روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد . . .



تاریخ : یکشنبه 20 فروردین 1396 | 02:31 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ !


ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡِ ﺷﮑﻞﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ


ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ...



ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ


ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ


ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡِ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .



تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 02:29 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها

تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها

 

می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت

می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها

 

کو زمین بایری تا مرهم دردم شود

من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها

 

بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم

سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها

 

خسته ام ، این مرگ تدریجی امانم را برید

می شمارم روزهای آخرم را سال ها



تاریخ : جمعه 27 اسفند 1395 | 01:34 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 01:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
درود بر اهل میخانه


كه كأم با می شیرین كردند 


قسم بر چشم تو ساقی


دل از دنیا رها كردند 


جهانم خاك كُوی تو


گر امشب از تو مست كردم 


به أهوی چشت سوگند


كه با یاد تو تب كردم 


جهانم بی تو خاموشست


منتت بر این جهان بگذار 


دیده ام با خود منور كن 


قدم بر  چشم ما بگذار.



تاریخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | 01:32 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

همه می پرسند: 

چیست در زمزمه مبهم آب؟ 

چیست در همهمه دلکش برگ؟ 

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند 

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام 

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟ 

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، 

نه به این آبی آرام بلند، 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها، 

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر، 

رقص عطر گل یخ را با باد، 

نفس پاک شقایق را در سینه کوه، 

صحبت چلچله ها را با صبح، 

نبض پاینده هستی را در گندم زار، 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، 

همه را می شنوم؛ می بینم. 

من به این جمله نمی اندیشم. 

به تو می اندیشم



تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 08:45 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
در میان گمشده هایم میگشتم چمدان سالهایم را باز کرده بودم نگاهی به دیواره ی کودکی هایم کردم 

مغازه ای را دیدم مملو از اسباب بازی های شیرین دوران من بود

صاحبش مرد بلند قد با موها و ریش های جوگندمی و سفید بود

پسرکش هیچ وقت مغازه ی پدرش را باز نمیکرد تا نکند نگاه خیره ی من به اسباب بازی ها او را با من دوست کند و پدرش را ورشکسته

مداد رنگی های دم رنگی نظرم را جلب میکرد 

رفتم تا جعبه اش را با پولهایم بخرم و در سرم رویای نقاشی های بزرگانه میپروراندم

پسرکش بالای مغازه را با چوب میکوبید انگار میخواست مغازه را خراب کند 

بی توجه به حرکتش

پول را دادم 

صاحب مغازه داشت برایم جنسم را می اورد ولی به یکباره مغازه بر سرم خراب شد

او خیره به من بود و از ترس مرا به بیرون روانه کرد تا نکند قدمم برایش بد باشد

پول هایم را هم  نداد و من دست خالی برگشتم

سالها گذشت تا پسرک را دیدم 

شناختم 

و فقط در باور حیرت زده ام با تعجب برگشتم و نگاهش کردم

این همان پسری بود که مرا دست خالی کرد

این همان است...

اه سردی تمام وجودم را گرفت انگار آن موقع ها من با آن پول میتوانستم کل دنیا را بخرم

ولی هیچ کاری از من بر نمی امد...

او نمیدانست که باعث چه شده و من با کوله باری از دانستن با ادعای بی اعتنایی شانه ای بالا انداختم

سرم را برگرداندم و به مسیرم ادامه دادم...

حس گم کرده ای را داشتم ...

گمان کنم باز هم مسیر را از من گرفت و من دست خالی ماندم در میان راه های پیچ در پیچ

برایش دعا کردم

که کاش پولی که از من گرفت سالم مانده باشد

کاش پولم را درست خرج کرده باشد

و کاش هیچ وقت آن مرد قد بلند برایم مداد رنگی نمی اورد...



تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 02:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه
 
 نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای
 
 می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
 
عشق مانند جنگ است......آسان شروع
 
 می شود...سخت پایان می یابد...و فراموش
 
کردنش محال است.


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 08:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

کلبه کوچک قلبم تاابدخانه ی توست

اشک من هرشب درخلوت  خویش بهانه ی توست

دل من کنارجمع گرچه که بی احساس است

ولی تاتودردل هستی خوارودیوانه ی توست

مانمی دانیم که فرداچیست درتقدیرمان

ولی امروزپناهگاه سرم شانه ی توست

فکرمن شایدهزاران خانه پرواز کند

کلبه ی قلبم ولی خانه وکاشانه ی توست.....  



تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 08:42 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395 | 08:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در میان گریه هایم

همچو یک شمع مذابم

در میان آرزوها 

چون کویری در سرابم

چشمه ایی خشکیده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بیکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهایم که در تنهایی خود

رفته ام از یاد یاران دیر سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل




تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 08:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من نشانی از تو ندارم.. 

اما نشانیم را برای تو مینویسم.. 

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی ام قدم بگذار 

خیابان غربت را پیدا کن 

و وارد کوچه های تنهایی شو .. 

سپس در کلبه را باز کن .. 

مرا خواهی دید 

با بغضی کویری 

که غرق اشک 

پشت دیوار ها نشسته ام..........



تاریخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 08:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

چراغ راهنما قرمز می شود. پایم بیشتر نمی رود.

می ایستم و سایه های شتابان خودروها از پیش چشمانم می گریزند.

خورشید در حال غروب است و من هنوز «نرسیده ام».


رسیدن را دوست دارم. کسانی که می رسند، خوشحال اند و من، خوشحالی را دوست دارم.

آدمها یا « فقط » خوشحال اند ... یا از ته دل شاد شادند.

همه کسانی که خوشحال اند، « به مقصده رسیده » نیستند.


کشتی ها به ساحل ها می رسند....

قطارها به ایستگاه ها ...

آدم ها به آدم ها ...

اما کوه ها به کوه ها نمی رسند ...

گمان می کنم برای همین، هیچگاه کوه ها خوشحال، نیستند.


روز به شب می رسد، اما شب، از روز می گریزد تا روشنایی را پیدا کند و از تاریکی بیرون برود.


روزهای تعطیل، پای آدم ها را می بندند تا کمی بایستند اما باز از ایستادن و نگاه کردن می  گریزند.



تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 11:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

هرکس "تو"یی دارد و در تمام روزمرگی هایش به "تو"یی فکر میکند.

اصلا بدون اینکه انسان "تو" داشته باشد هیچ چیز زیبا نیست.

تو هم "تو"یی داری…

همان طور که من "تو"یی دارم...و تمام گذشتگان ما نیز..!

گاهی"تو"ات را گم میکنی!

"تو"ات دیگر نیست و "او" می نامیش.

اما … خودت را گول نزن… او همیشه "تو" باقی می ماند،

همان "تو"یی که تمام لبخندها.. ترانه ها......

و تمام خودت را برایش پس انداز می کنی که روزی بگویی :تقدیم به تو



تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:47 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 92 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها