تبلیغات
غم قطره
تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

 

تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم

 

تقدیر من این بود در این غار مجازی


 

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

دادند به من جام عطش،باده ی آتش


 

تا مست از این خط فرودین شده باشم

 


ترس من از این است،اگر دیر بیایی

 


حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم


 

روزی که بیایی و دل ودین بربایی…

 


شاید من کافر شده بی دین شده باشم

 


تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت


 

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 


تاریخ : جمعه 14 آبان 1395 | 03:25 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

آدم‌ها عطرشان را با خودشان می‌آورند

جا می‌گذارند و می‌روند‌‌

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی توی خواب‌هایمان می‌مانند‌

‌ آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی دیروز را با خود نمی‌برند‌‌

آدم‌ها می‌آیند خاطره‌هایشان را جا می‌گذارند و می‌روند‌‌


آدم‌ها می‌آیند تمام برگ‌های تقویم بهار می‌شود می‌روند

و چهار فصل پاییز را با خود نمی‌برند‌‌


آدم‌ها وقتی می‌آیند موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند

و وقتی می‌روند با خود نمی‌برند‌‌


آدم‌ها می‌آیند و می‌روند

ولی در دلتنگی‌هایمان‌‌ شعرهایمان‌‌

رویای خیس شبانه‌‌مان می‌مانند‌‌‌ 



تاریخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 02:26 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

چگونه استـــ حال من…
با غمـــ ها می سازمــــ…
باکنایه ها می سوزمــــــــــ…
به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ…
لبخندی تـــلخـــــــ….
خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا…
می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ…
از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی
فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر
فقط یک قبـــــــــــــــر…
در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ
خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ…




تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 | 01:47 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 10:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
آنهایی که همیشه بودند، هرگز نبودند

او که هرگز نبود، همیشه بود

همیشه و در تمام لحظه‌ها

به او که تمام دقایق عمرم را عطر‌آگین کرد

آنچنان که

بعد از سالیان دراز

هنوز از شمیم خوش آن لحظه‌ها سرشارم

و رد پایش هنوز در خواب‌های هر شب من…


تاریخ : شنبه 20 شهریور 1395 | 10:46 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

من را ببین!

نگاهم را بخوان...

می دانم!

به دلم افتاده...

من را ، از هر طرف

که بخوانی ام!

نامم بن بستیس، بر دیواری بلند

من ، سالهاست

دل بسته ام به طنابی،

که هروز لباس عشق، نم چشمانش

خیس میکند!

و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن

می کند!

به فال نیک گیرم...

برایـم،

به دروغ

پایت را میکشی

وسط ، تمام بازی های کودکانه...

معـرکه میگیری

و چه کودکـانه، هربار

بیشتــر بـاور میکنـم ،

لباسهای خیست را،

من ته کوچه!

در انتظارت نشسته ام!



تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1395 | 10:44 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

بالاخره یاد می گیری

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!



تاریخ : دوشنبه 15 شهریور 1395 | 10:42 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی



تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 10:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

همینکه من بیادتم که با غم تو راحتم 

اسیر عشقو عادتم اینه عادتم عادتم

میدونی طبق عادتم که ته کشیده طاقتم 

به شونه هات بد عادتم اینه عادتم عادتم

یه گریه توی خلوتم یه اشکی روی صورتم  

تموم نمیشه غربتم اینه عادتم

منو دلخوریو دل داغونو هر دفعه پرسه زدن زیر بارون

با یه قابی که عکس تو توشه منو دادی تو دست خیابون

منو میکشی جای دو تامون منو اشکی که واسه تو ریختمو

ایندفعه پای تو میگذرم از جون چه به رحمی که اینجوری راحت

منو دادی تو دست خیابون منو میکشی جای دوتامون

همینکه من روانیتم به مو رسیده طاقتم

 خود تو دادی عادتم دادی عادتم عادتم

درسته واسه داشتنت اثر نکرد عبادتم 

محاله ترک عادتم ترک عادتم عادتم

یه گریه توی خلوتم یه اشکی روی صورتم 

 تموم نمیشه غربتم اینه عادتم

منو دلخوریو دل داغونو هر دفعه پرسه زدن زیر بارون

با یه قابی که عکس تو توشه منو دادی تو دست خیابون

منو میکشی جای دو تامون منو اشکی که واسه تو ریختمو

ایندفعه پای تو میگذرم ازجون چه بی رحمی که اینجوری راحت

منو دادی تو دست خیابون منو میکشی جای دوتامون



تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1395 | 02:35 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

لذت دنیا...

داشتن کسی ست

که دوست داشتن را بلد است.

به همین سادگی...!

این روزها

گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش...

یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

سخت است اما زیبا!

زیباست

برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی

تا بفهمی و بفهمانی...

هر دوره گردی لیلی نیست...

هر رهگذری مجنون...

و تو شریک زندگی هر کسی نخواهی شد!

تا بفهمی و بفهمانی...

اگر کسی امد و هم نشینت شد

در چشمانش باید

رد اسمان رد خدا باشد

و باید برایش

از من گذشت

تا به

ما رسید...



تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 | 10:39 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من  هم روزی عزیز بودم عزیزه تمام کسانی که امروز سر به بالین نبودن هایم کشیده اند
روزی که عزیز ترین دلها بودم
دلم برای تمام انروزها لک زده است تمام روزهایی که در پس شیطنت هایم خنده ای شیرین نجوا میکرد
برای همان روزها که زخم های دستم خنجری بر دلها میکشید و امروز وجودم
نمیدانم کدام حرف مرا از اوج دوست داشتن ها به هسته ی آن کشید
زیر میرود من و تمام حرف هایم
انگار سالهاست که نوبت به من نرسیده است و من هنوز در صف لقمه نانی از محبت مانده ام
فردا و فردا می اید و من همچنان اخرین نفر مانده ام
یادت هست بازیهای دلخوشانه را؟
دلم برایشان تنگ است
برای همان رضا شدن های یواشکی
همان گرگم به هوا بازی هایی که اوج پریدن هایم به وجب دست نمیرسید و حالا سقوطم را 
روز های صادقانه کجا رفتید؟
مگر من کجای قصه را خطا خواندم که اینگونه پرت در سراسیمگی افکار مانده ام
چرا کسی مرا نمیبیند؟
زبانتان چیست؟چشمانتان کجا را میبیند؟دلتان به کجا بند است؟دستتان به کجا گیر است؟سرتان کجا گرم مانده؟
من هنوز جا مانده ام 
چرا کسی نیست؟
گناه من چه بودکه در وادی خلوتتان نزول کرده ام؟نقابهایتان را بردارید دلم خوش نیست
ادمها من همانم 
همان همیشگی چرا هیچکس مرا سفارش نمیدهد؟نکند کافه چی مرا از لیست خط زده؟
مگر یادتان رفته قهوه ها همه تلخند چرا با شکر خود را گول میزنید
سرانجام من نزدیک است کمی اهسته قدم بردارید
چوبتان را بردارید هنوز هم میشود چوپان شد
هنوز هم میشود کمی اهسته تر دید هنوز هم میشود در سرا پرده خاموش صدای همگان را شنید
کجا جا مانده است کودکانگی های من ؟که گفته ما همه بزرگ شده ایم؟
من هنوز  همانم همان همیشگی
کمی برگردید این منم که برای رفتن های شما پاهای شکسته دارد
کمی نگاه کنید این منم که برای بودنتان هزاران دعا دارم
کدام دریا شمارا غرق کرده؟
هوای کدام تکبر مصمومتان کرده؟
دلم تنگ است برای دست های همیشه پر پدر و برای دل بی ریای مادر
دلم برای توپ قل قلی های دوست و لبخند هایش تنگ است
من هنوز زنده ام دفنم نکنید
من هنوز نفس میکشم یادم را بخیر نکنید
به همان خدایی که برایم نمازش را میخوانید من هنوز بت حضورتان را در دلم دارم
رهایم نکنید
من هنوز همانم...
همان همیشگی
فقط کمی زخمی تر
کمی شکسته تر
کمی تنها تر و تنها تر و تنها تر...


تاریخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 | 05:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

مشب از آسمان دیده‌ی تو 
روی شعرم ستاره می‌بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد 

شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم 
شرمگین از شیار خواهش‌ها 
پیکرش را دوباره می‌سوزد 
عطش جاودان آتش‌ها 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه ناپیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 

شب پر از قطره‌های الماس است 
از سیاهی چرا هراسیدن 
آنچه از شب به جای می‌ماند 
عطر سکرآور گل یاس است 

آه بگذار گم شوم در تو 
کس نیابد دگر نشانه‌ی من 
روح سوزان و آه مرطوبت 
بوزد بر تن ترانه من 

آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 
همره روزها سفر گیرم 
بگریزم ز مرز دنیاها 

دانی از زندگی چه می‌خواهم 
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو 
زندگی گر هزار باره بود 
بار دیگر تو.. بار دیگر تو 

آنچه در من نهفته دریایی ست 
کی توان نهفتنم باشد 
با تو زین سهمگین طوفان 
کاش یارای گفتنم باشد 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
بروم در میان صحراها 
سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
چون غباری ز خود فرو ریزم 
زیر پای تو سر نهم آرام 
به سبک سایه به تو آویزم 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه نا پیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 



تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | 01:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1395 | 05:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

به آروزهایم وعده ی بهشت را میدهم اگر هر کدام بتوانند روزه ی نرسیدن بگیرند و به آنها خواهم

گفت گرچه حکمم آخر جهنم است ولی بهشت را برایشان میخواهم. پس ای آرزوهای من بیداری

خود را در دنیا خاموش کنید که سرگذشتی آرام را برایتان میخوانم. رویای من زنده است همچون

ضحاک مار بر دوش، آرزوها را سر میبرد و از شیرینی آنها شهد گوارای خیال را بر خود میکشد

تا مبادا بر رویاهایم سنگر مرگ خیمه زند.



تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 12:39 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

یادت هست؟

همان خیابان دلتنگی هایمان

همانجا که عشوه های تو کار دستمان داد

من اینجا و تو انجا

سایبان دفترت را بر سر داری هنوز؟

همان دفتر مشقی که بارها اسم مرا بالای سربرگ هایش مینوشتی

یادت هست همان پیاده روهای سنگی

همان صدای اذان دوگانه

خدا را ببینم یا تورا

شیطنت های بچگانه و چادر بازی های مادرانه را یادت می اید؟

من همانم همان پسرک شجاع

همان انتظار مسیرها 

من همانم هنوز یکه و تنها به دنبال چراهای بی دلیل جدا شدن

امروز تو بانو شدی و مرد شجاع شمشیر به دست کنار تو

یادت هست همان دلنوشته های رنگی؟

همان نقاشی های پایین نامه ها

همان ساده نویسی های باشوق

تو رفتی و من با یک عالم مانده ام که در یک کیف و یک کمد مخفیست

راستش را بگو از روزهایت راضی هستی؟

ظهر ها برای معلمت چهره ی نگران میگیری ؟

قدم های محکمت هنوز مقتدر هستند مگر نه؟

بگو بدانم دستگیره ی مذهب هایت به اعتقادات وصل شده؟

بانوی تاریخی سالهاست که در پس همان کیف برایم زنده مانده ای

تو دیگر به سراغ من نخواهی امد میدانم

ولی راستش را بگو هنوز دلت شوق شنیدن همان چند لحظه صدایم را دارد؟

جنگ قدرت را برایم میبری؟

من هم یادم هست هنوز عطر شیرین لباسهایت را

همان اغوش گرم اولین بارها را

همان که ترس و شک دلمان را طوفانی کرده بود

امروز من بی تو و تو بی من 

فرقش چیست؟

حاله های اسمت را بر دیوار اتاق میبینم

همان میخکوبها که پای امضا ها کوبیده میشد

همه گفتند مرا پشیمان میکنی دروغ گفتند مگر نه؟

میدانی بعد ازتو چند نفر را زخمی کردم؟

همه یشان میگفتند برایم هستند 

بانو بگو بدانم تو هم هنوز دلنوشته های مرا میخوانی؟

اصلا شناسنامه ی نوشته هایم را دیده ای؟

همه اشان به نام تو ثبت میشوند

دل تنگی هایم از سر لج و عاشقانه هایم همه از سر دوست داشتن 

محکومم میکنند چرا نخواستم

ولی نمیدانند هیچ چیز را نمیدانند

درها را برایم بستند

زندانیم کردند 

شلاق زدند و خونین 

با همه ی اینها هنوز یادم هست گرفتن دستانت

کاش تو هم یادت باشد...






تاریخ : شنبه 1 خرداد 1395 | 05:31 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 91 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها