تبلیغات
غم قطره

همینکه من بیادتم که با غم تو راحتم 

اسیر عشقو عادتم اینه عادتم عادتم

میدونی طبق عادتم که ته کشیده طاقتم 

به شونه هات بد عادتم اینه عادتم عادتم

یه گریه توی خلوتم یه اشکی روی صورتم  

تموم نمیشه غربتم اینه عادتم

منو دلخوریو دل داغونو هر دفعه پرسه زدن زیر بارون

با یه قابی که عکس تو توشه منو دادی تو دست خیابون

منو میکشی جای دو تامون منو اشکی که واسه تو ریختمو

ایندفعه پای تو میگذرم از جون چه به رحمی که اینجوری راحت

منو دادی تو دست خیابون منو میکشی جای دوتامون

همینکه من روانیتم به مو رسیده طاقتم

 خود تو دادی عادتم دادی عادتم عادتم

درسته واسه داشتنت اثر نکرد عبادتم 

محاله ترک عادتم ترک عادتم عادتم

یه گریه توی خلوتم یه اشکی روی صورتم 

 تموم نمیشه غربتم اینه عادتم

منو دلخوریو دل داغونو هر دفعه پرسه زدن زیر بارون

با یه قابی که عکس تو توشه منو دادی تو دست خیابون

منو میکشی جای دو تامون منو اشکی که واسه تو ریختمو

ایندفعه پای تو میگذرم ازجون چه بی رحمی که اینجوری راحت

منو دادی تو دست خیابون منو میکشی جای دوتامون



تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1395 | 02:35 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

لذت دنیا...

داشتن کسی ست

که دوست داشتن را بلد است.

به همین سادگی...!

این روزها

گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش...

یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

سخت است اما زیبا!

زیباست

برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی

تا بفهمی و بفهمانی...

هر دوره گردی لیلی نیست...

هر رهگذری مجنون...

و تو شریک زندگی هر کسی نخواهی شد!

تا بفهمی و بفهمانی...

اگر کسی امد و هم نشینت شد

در چشمانش باید

رد اسمان رد خدا باشد

و باید برایش

از من گذشت

تا به

ما رسید...



تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 | 10:39 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من  هم روزی عزیز بودم عزیزه تمام کسانی که امروز سر به بالین نبودن هایم کشیده اند
روزی که عزیز ترین دلها بودم
دلم برای تمام انروزها لک زده است تمام روزهایی که در پس شیطنت هایم خنده ای شیرین نجوا میکرد
برای همان روزها که زخم های دستم خنجری بر دلها میکشید و امروز وجودم
نمیدانم کدام حرف مرا از اوج دوست داشتن ها به هسته ی آن کشید
زیر میرود من و تمام حرف هایم
انگار سالهاست که نوبت به من نرسیده است و من هنوز در صف لقمه نانی از محبت مانده ام
فردا و فردا می اید و من همچنان اخرین نفر مانده ام
یادت هست بازیهای دلخوشانه را؟
دلم برایشان تنگ است
برای همان رضا شدن های یواشکی
همان گرگم به هوا بازی هایی که اوج پریدن هایم به وجب دست نمیرسید و حالا سقوطم را 
روز های صادقانه کجا رفتید؟
مگر من کجای قصه را خطا خواندم که اینگونه پرت در سراسیمگی افکار مانده ام
چرا کسی مرا نمیبیند؟
زبانتان چیست؟چشمانتان کجا را میبیند؟دلتان به کجا بند است؟دستتان به کجا گیر است؟سرتان کجا گرم مانده؟
من هنوز جا مانده ام 
چرا کسی نیست؟
گناه من چه بودکه در وادی خلوتتان نزول کرده ام؟نقابهایتان را بردارید دلم خوش نیست
ادمها من همانم 
همان همیشگی چرا هیچکس مرا سفارش نمیدهد؟نکند کافه چی مرا از لیست خط زده؟
مگر یادتان رفته قهوه ها همه تلخند چرا با شکر خود را گول میزنید
سرانجام من نزدیک است کمی اهسته قدم بردارید
چوبتان را بردارید هنوز هم میشود چوپان شد
هنوز هم میشود کمی اهسته تر دید هنوز هم میشود در سرا پرده خاموش صدای همگان را شنید
کجا جا مانده است کودکانگی های من ؟که گفته ما همه بزرگ شده ایم؟
من هنوز  همانم همان همیشگی
کمی برگردید این منم که برای رفتن های شما پاهای شکسته دارد
کمی نگاه کنید این منم که برای بودنتان هزاران دعا دارم
کدام دریا شمارا غرق کرده؟
هوای کدام تکبر مصمومتان کرده؟
دلم تنگ است برای دست های همیشه پر پدر و برای دل بی ریای مادر
دلم برای توپ قل قلی های دوست و لبخند هایش تنگ است
من هنوز زنده ام دفنم نکنید
من هنوز نفس میکشم یادم را بخیر نکنید
به همان خدایی که برایم نمازش را میخوانید من هنوز بت حضورتان را در دلم دارم
رهایم نکنید
من هنوز همانم...
همان همیشگی
فقط کمی زخمی تر
کمی شکسته تر
کمی تنها تر و تنها تر و تنها تر...


تاریخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 | 05:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

مشب از آسمان دیده‌ی تو 
روی شعرم ستاره می‌بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد 

شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم 
شرمگین از شیار خواهش‌ها 
پیکرش را دوباره می‌سوزد 
عطش جاودان آتش‌ها 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه ناپیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 

شب پر از قطره‌های الماس است 
از سیاهی چرا هراسیدن 
آنچه از شب به جای می‌ماند 
عطر سکرآور گل یاس است 

آه بگذار گم شوم در تو 
کس نیابد دگر نشانه‌ی من 
روح سوزان و آه مرطوبت 
بوزد بر تن ترانه من 

آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 
همره روزها سفر گیرم 
بگریزم ز مرز دنیاها 

دانی از زندگی چه می‌خواهم 
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو 
زندگی گر هزار باره بود 
بار دیگر تو.. بار دیگر تو 

آنچه در من نهفته دریایی ست 
کی توان نهفتنم باشد 
با تو زین سهمگین طوفان 
کاش یارای گفتنم باشد 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
بروم در میان صحراها 
سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
چون غباری ز خود فرو ریزم 
زیر پای تو سر نهم آرام 
به سبک سایه به تو آویزم 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه نا پیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 



تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | 01:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1395 | 05:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

به آروزهایم وعده ی بهشت را میدهم اگر هر کدام بتوانند روزه ی نرسیدن بگیرند و به آنها خواهم

گفت گرچه حکمم آخر جهنم است ولی بهشت را برایشان میخواهم. پس ای آرزوهای من بیداری

خود را در دنیا خاموش کنید که سرگذشتی آرام را برایتان میخوانم. رویای من زنده است همچون

ضحاک مار بر دوش، آرزوها را سر میبرد و از شیرینی آنها شهد گوارای خیال را بر خود میکشد

تا مبادا بر رویاهایم سنگر مرگ خیمه زند.



تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 12:39 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

یادت هست؟

همان خیابان دلتنگی هایمان

همانجا که عشوه های تو کار دستمان داد

من اینجا و تو انجا

سایبان دفترت را بر سر داری هنوز؟

همان دفتر مشقی که بارها اسم مرا بالای سربرگ هایش مینوشتی

یادت هست همان پیاده روهای سنگی

همان صدای اذان دوگانه

خدا را ببینم یا تورا

شیطنت های بچگانه و چادر بازی های مادرانه را یادت می اید؟

من همانم همان پسرک شجاع

همان انتظار مسیرها 

من همانم هنوز یکه و تنها به دنبال چراهای بی دلیل جدا شدن

امروز تو بانو شدی و مرد شجاع شمشیر به دست کنار تو

یادت هست همان دلنوشته های رنگی؟

همان نقاشی های پایین نامه ها

همان ساده نویسی های باشوق

تو رفتی و من با یک عالم مانده ام که در یک کیف و یک کمد مخفیست

راستش را بگو از روزهایت راضی هستی؟

ظهر ها برای معلمت چهره ی نگران میگیری ؟

قدم های محکمت هنوز مقتدر هستند مگر نه؟

بگو بدانم دستگیره ی مذهب هایت به اعتقادات وصل شده؟

بانوی تاریخی سالهاست که در پس همان کیف برایم زنده مانده ای

تو دیگر به سراغ من نخواهی امد میدانم

ولی راستش را بگو هنوز دلت شوق شنیدن همان چند لحظه صدایم را دارد؟

جنگ قدرت را برایم میبری؟

من هم یادم هست هنوز عطر شیرین لباسهایت را

همان اغوش گرم اولین بارها را

همان که ترس و شک دلمان را طوفانی کرده بود

امروز من بی تو و تو بی من 

فرقش چیست؟

حاله های اسمت را بر دیوار اتاق میبینم

همان میخکوبها که پای امضا ها کوبیده میشد

همه گفتند مرا پشیمان میکنی دروغ گفتند مگر نه؟

میدانی بعد ازتو چند نفر را زخمی کردم؟

همه یشان میگفتند برایم هستند 

بانو بگو بدانم تو هم هنوز دلنوشته های مرا میخوانی؟

اصلا شناسنامه ی نوشته هایم را دیده ای؟

همه اشان به نام تو ثبت میشوند

دل تنگی هایم از سر لج و عاشقانه هایم همه از سر دوست داشتن 

محکومم میکنند چرا نخواستم

ولی نمیدانند هیچ چیز را نمیدانند

درها را برایم بستند

زندانیم کردند 

شلاق زدند و خونین 

با همه ی اینها هنوز یادم هست گرفتن دستانت

کاش تو هم یادت باشد...






تاریخ : شنبه 1 خرداد 1395 | 05:31 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
به کلبه ی غم زده ی من کسی سر نمیزند

شمع ها سوخته و اب شده ماندند و گاهیشان را باد خاموش کرده

اینجا مگر کسی مرا دست کسی سپرده بود که اینگونه هجوم درد های بی درمان تلاقی میکنند

ادم های همیشگی عاشق ماندند و رفتنی ها حتی درها را هم نبستند

دنیای شیرین لحظه های تلخم نفس کشیدنت شیرین است

مرا به خاطر تمام ماندن ها ببخش

سوخته ای میدانم ولی هنوز درد هایم نمکین مانده

لالا کن دختر شبهای نوازش گر

کنج خلوت های من غریبی هایش چکه میکند

خواب های شیرین تو نوازشگر چشم بسته گی های من شد

اوازه های من برای تلاطم اشنای تازه ات نیست

پروانه صفتی ها را شمع جواب داد

باد شو و در پس بید ها مخفی بمان و کوچ کن

همین که در رقص برگ ها میبینمت کافیست

دیار ما بی صداست ولی ...

صبر کن من هنوز در تو جا مانده ام


تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 04:44 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

با درد عمیق دل من

تو دیدی مردم که چه کردن

تو پیش غرورم نشستی

تو زخمای قلبم رو بستی

تو زخمای قلبم رو بستی

شکل رفتن این روزگار

منو تو گریه تنها نزار

منو از ادما پس بگیر منو دست خودم نسپار

منو دست خودم نسپار

جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد

زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد

من هنوز همون درد دیروزم آدمه همیشه

هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه

تو که میدونی دنیا چه رسم تلخی داره

از هر چی که میترسی اونو سرت میاره

صدا زدم دنیا رو

نفس کشیدم تو باد

هوای تو اینجا بود منو نجاتم میداد

جز تو هیشکی مهربون نبود با هجوم این درد

زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد

من هنوز همون درد دیروزم آدمه همیشه

هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه



تاریخ : دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 | 04:30 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : جمعه 17 اردیبهشت 1395 | 04:33 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات



ی پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند




دریاب ضعیفان را در وقت توانایی









مترسک دیدی... کلاغ ها تورا دوست داشتند که به سراغت امدند...

دیدی که تمامشان را بر روی دستانت گذاشتند تا در تنهایی غرق نشوی سنگین شوی تا باد تو را از جا نکند

مترسک سلامشان کن 


کلاغ های سیاه دلم را لرزاندند.

زمستان است مترسک نکند بچه کلاغی خوف کند

نکند زیر سایه ی سیاهت گرسنه بماند

او بچ کلاغ است به سراغت می اید

مترسک یادت هست که چگونه ماندنی شدی؟

لبخند بزن ...

دیدی کلاغ ها برای ماندنشان تورا به تاراج بردند ولی ماندند مترسک نکند سرد شوی

نکند تیره ی ابری دلک پوشالی تورا خیس کند نکند در پس ان روزهای سپید چشم کبوتر زار شود

راستی یادت هست چگونه بر پا شدی؟

من چوب شدم...



تاریخ : جمعه 20 فروردین 1395 | 02:05 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
مادر...

تمام زندگیم درد میکند...

انگار زانو های احساسم زخمی شدند و از افتاب سوازن حرف ها خون دماغ شده ام

تمام لباس هایم بخاطر کتک کاری هایی جسورانه ام با دنیا خاکی و پاره شده اند ولی من تنها یک مشت زدم ببین با من

چه کرد...

مادر دستهایم تمام زخمی شده جای خار های خاطرات را درونشان ببین...

چقدر صبر کنم تا خارها ی فرو رفته خوب شوند؟

نگاه به پاهایم نکن من که مقصر نبودم او به بهانه ی دویدن مرا پشت پا کرد پایش خیلی سنگین بود من همانجا ماندم او 

پیروز شد و 

اخر سر برایم زبان تکان میداد که تو باختی...

مادر گلویم زخم است

مرا در دریای بغضه رها کرد و خود سوار بر قایق من آب میخوردم و دست و پا میزدم او هوا میخورد و لبخند میزد

مادرم من فکر میکردم صادق است سادگانه با او معامله کردم

من لذت خاطرات و همراهیش را گرفتم او هم یک عمر شادی و خوشحالیم را

مادر ارامم کن تمام زندگیم درد میکند

کاش خوب شوم 



تاریخ : جمعه 13 فروردین 1395 | 06:21 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

نمیشه که تو باشی من و من عاشقت نباشیم

فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است …

دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است …

بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!

راهنما شده ام …. ‌


تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 | 02:20 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عشق من رو سوی فردا کرد و رفت


نامه های کهنه را تا کرد و رفت


 


خسته شد از من دلش طاقت نداشت


اشک چشمم مثل دریا کرد و رفت


 


عاقبت پی برد به پستی دلم


قصد فتح قله ها را کرد و رفت


 


از من و شادی من بیزار بود


گریه هایم را تماشا کرد و رفت


 


با حضورش غصه ها زخمی شدند


زخم غم ها را مداوا کرد و رفت


 


قلب من در دست او هم می تپید


قلب را خاک کف پا کرد و رفت


 


دل به زیر پای او فریاد زد


سر به سوی اسمان کرد و رفت


 


گفتمش چشم انتظارم تا ابد


انتظارم را چه زیبا کرد و رفت.



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 02:15 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهی وقت ها آسمان هم نالان میشود دلش میگیرد میخواهد ببارد ولی اجازه ندارد

رعد میزند صدا میدهد سیاه میشود ولی باز هم اجازه ندارد ببارد.

مگر آسمان نباید بگرید؟

مگر نباید ناله کند؟

آقای تنها یادت می اید شاید من و تو یک عمر باهم بوده ایم... من خطا کار و تو همیشه دلواپس

مگر حرف ها چقدر توان دارند که گاهی یک عمر برایت قد علم میکنند؟

مگر شبهای کمر بسته چقدر تاریکند که صبح ها هم مرا به زانو در می اورند؟

تو یکبار برای خوب بودن من زانو میزنی من که سالهاست برای همان بد بودنت هم زمین گیر شده ام

کسی چه میداند بغض بانو چقدر میشود وقتی بداند مرد هم اشک دارد...

کسی چه میداند اشک های مرد برای پنجره های بسته صدای لعنت به من را زمزمه میکند

که بود انکه میگفت پنجره ها نور میدهند حتی اگر بسته شوند پس چرا تاریک مانده ام؟

کمتر از گل نمیشنوی وقتی غول ها عاشق فرشته شوند ولی گاهی همان غول ها هم چقدر خوب میشوند

خیلی وقت است غول ها مشام ادمیزادی ندارند.شاید انها هم فرشته شدند و من بوی باران گرفته ام

زندگی یعنی از همین جاها قصه ی عاشقی را یاد بگیری

یعنی بی قرارش شوی و عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

زندگی مگر چیست جز یک فرشته ی عاشق و یک غول عارف که خدایش بیدار است 

نه ادم های بد زندگی نیست کودتای عشق ها

شاید من هنوز مرد زندگی کسی نشده ام شاید اصلا من هنوز مرد نشده ام

شاید من هنوز در بچه گانه های خواب بودنم مانده ام 

شاید من هنوز راه نرفته ام

مگر من راه رفتن بلد نبودم؟چرا میخکوب شده ام پس؟

چرا هر چه بیشتر میروم بیشتر برمیگردم؟

مگر ...بیخیال 

حال من خوب است ...

مرده ها همیشه خوبند

کاش لیلی میدید مجنون کجای کویر خاک است

کاش شیرین میدید که فرهاد کدام کوه بر سرش اوار شد

کاش بانو میدید...




تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1395 | 11:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 92 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها