تبلیغات
غم قطره - یافته های سخت
در میان گمشده هایم میگشتم چمدان سالهایم را باز کرده بودم نگاهی به دیواره ی کودکی هایم کردم 

مغازه ای را دیدم مملو از اسباب بازی های شیرین دوران من بود

صاحبش مرد بلند قد با موها و ریش های جوگندمی و سفید بود

پسرکش هیچ وقت مغازه ی پدرش را باز نمیکرد تا نکند نگاه خیره ی من به اسباب بازی ها او را با من دوست کند و پدرش را ورشکسته

مداد رنگی های دم رنگی نظرم را جلب میکرد 

رفتم تا جعبه اش را با پولهایم بخرم و در سرم رویای نقاشی های بزرگانه میپروراندم

پسرکش بالای مغازه را با چوب میکوبید انگار میخواست مغازه را خراب کند 

بی توجه به حرکتش

پول را دادم 

صاحب مغازه داشت برایم جنسم را می اورد ولی به یکباره مغازه بر سرم خراب شد

او خیره به من بود و از ترس مرا به بیرون روانه کرد تا نکند قدمم برایش بد باشد

پول هایم را هم  نداد و من دست خالی برگشتم

سالها گذشت تا پسرک را دیدم 

شناختم 

و فقط در باور حیرت زده ام با تعجب برگشتم و نگاهش کردم

این همان پسری بود که مرا دست خالی کرد

این همان است...

اه سردی تمام وجودم را گرفت انگار آن موقع ها من با آن پول میتوانستم کل دنیا را بخرم

ولی هیچ کاری از من بر نمی امد...

او نمیدانست که باعث چه شده و من با کوله باری از دانستن با ادعای بی اعتنایی شانه ای بالا انداختم

سرم را برگرداندم و به مسیرم ادامه دادم...

حس گم کرده ای را داشتم ...

گمان کنم باز هم مسیر را از من گرفت و من دست خالی ماندم در میان راه های پیچ در پیچ

برایش دعا کردم

که کاش پولی که از من گرفت سالم مانده باشد

کاش پولم را درست خرج کرده باشد

و کاش هیچ وقت آن مرد قد بلند برایم مداد رنگی نمی اورد...



تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 02:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها