تبلیغات
غم قطره - مطالب دی 1391
نفسم هوا ندارد تنهاست تنهای تنها.

تو نگو رفتنی اجبار است که انکار ندارد برای خواب های آشفته ام.خواب های من را برعکس تعبیر کنید روزهاست که از 

ترس خوابهای واقعیتم چشم بر هم نمیگذارم.اخر راه است میدانم.دلخوشی های من خسته شد از بیهودگی

حرفم سازگار نیست با مدارت حقیقت تو گذشتن و خواسته ی من  خنده های مسیرت

کاش لحظه ها را به من نفروشی من خواهم ماند و تو راهی خواهی شد 

من خواهم گریست و تو خواهی خندید 

دلم تنگ خواهد شد برای دستانِ دست نیافتنی


تاریخ : شنبه 30 دی 1391 | 01:13 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دیشب بود که یاد بابا گفتن های فرزند رویاهایم افتاده بود.چقدر زیبا بود لحن صدایش و چه طنین 

دلنشینی داشت نگاه هایی که به مادرش رفته بود.

چقدر شب سردی بود وقتی چشمانش را بسته بود و در رویای کودکانه اش نام تورا صدا 

میزد.مادر... مادر...صدایش ارام بود ولی عشقش انقدر زیاد بود که مرا تکان داد و بیدار کرد.

دستم را بر سرش گذاشتم یاد آن روزها که تو مریض میشدی افتادم.عجیب شبیه توست کودک

رویاهایمان ارام میخندد انگار اورا در اغوش گرفته ای ولی چشمانش را بسته

 یادش بخیر اولین اغوشت یادش بخیر

کودکم حرف میزند مادر دلم تنگ است!!! بابا دوستمان دارد ولی جای تورا نمیگیرد کاش 

برگردی.نگاهی به چشمان اشکبارش لبهای لرزانش میکنی قدمی میگذاری برای 

برگشتن...ناگهان ...

کودکم بیدار شو مادرت مادر دیگری شد!


تاریخ : یکشنبه 24 دی 1391 | 12:02 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دلم ورق میکوبد خاطراتش را

اشکهایش را روان میکند بر سیره ی خاک

دلم تنها به بالین خنده هایش آه افسوس میکشد

دلم میشود خسته از چراغ های پر نور تنهایی

از رفتن رفیقان نا رفیق

از خلوتگاه حصرت های تقویم

دلم از سنگ ریزه های زیر پا میگیرد

سنگ ریزه هایی که به وسعت کوه قد علم میکنند و در اخر چشمانم تنها کوه را مینگرد

اوست استوار ولی بر چه؟

از اجبار مداراها دلم میگرید

از ماندن بی چون و چرای تنهایی

کاش لحظه ای صدایم را بشنود انکه در دلم دست نوشته جای گذاشته

از تصویر بی رمق نزدیکی هایی که زود میگذرد

از دلنشین های شادی بار

دلم برای زندانی تنگ است که دیوارهایش نرم بود

و باز هم اشک باران میکند درونم را که با شب قصه خوان میشد

دلم اندازه ی دنیایی تنگ است که برگ های مرا در خود جای داد 

بگذار لبخند بر لبانش باشد انکه امد و برمن ماند خود را نگه داشت و جسمش را برد.انکه امد و سعی بر پاک شدنش کرد او هم ماند و جسمش را نصیب کرد و انکه امد و پاک نکرد شکست و قدم بر شکسته ها نهاد

بگذار بخندد انکه بی دلیل تورا ضرب رساند انکه گفت میمانم با ما نبود حرفش با دنیا و دلش بر سجده گاه بود.

دلم از بند های دوست داشتن میگیرد انقدر انها را محکم گرفتیم تا از دستمان نرود.دستمان را زم کرد رها شد و رفت

تو نمی ایی دلم میگیرد از سوسوی چراغ های شهر

ارام است بی کرانه ی احساسم با ارام بودنش

بگذار بگویند تو رفتی دلم بیدار است

حرفها را یادش هست و میخواند بارها برایم

میمانم میتوانم میشوم.

نه ماند نه توانست نه شد

از  کرک سکوتم ماه را میسازم زیباست و پر نور خورشید خواب است و او فریاد میزند عالمیان من تنها شدم.

 

نوشته شده توسط R.A.M

 



تاریخ : دوشنبه 18 دی 1391 | 06:18 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گفته بودم دله من سبز نخواهد شد
در پی چشم حریفان دشت نخواهد شد
دله من گاه نگاهی دارد و بس
از پی هم نِگهان عاشق نخواهد شد
دله من سیره  ایام گذراند
دله من پیکره ی بام دواند
همه کس در ره او سبز شدند
دله من پیر شد و شاد از آن رهگذران


تاریخ : شنبه 9 دی 1391 | 10:45 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها