خوشا فردای بی من


تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | 06:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
تنها ارزوی ساده ام اینست اگر روزی در کنارت نبودم گوشه ی خاطره پاکت ارام زیر لب بگویی یادش 

به خیر اشکهایم را او پاک میکرد...


تاریخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | 05:25 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
میدونی اجبار داری واسه موندن میدونم دیگه عاشق نیستی میدونم
میدونم شبها بی یاد من چشمات رو روی هم میذاری
میدونم دلت تنگه کسی نیست که صداش بالهای پروازتو باز میکرد
دلم میدونه که کم رنگی های حرفات واسه نبودن های پیش رو بود
میدونم گل من پیش چشمات خار میشم
میدونم 
میدونم روزی میاد که چشمات منو باز میبینه
مثه یه نسیم سرد از کنارم رد میشی
سرمای نگاهت تنم رو میلرزونه و منو یاد روزهایی میندازه که دستاتو گرم کردم
چه حس سنگینی داره وقتی که یاد حرفات میوفتم وقتی میگفتی بی تو نه
الان باید کسی رو غریبه فرض کنم که رویای بی هم بودن محال بود
کاش خاطراتت گرم بود قلبم سرده


تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | 07:14 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلخواه شدنم برای تو چقدر سخت بود و چه تعبیر زیبایی داشت برایم آن همه سختی
تو میخواستی این گونه باشم شدم اینگونه گویم گفتم و... من آن شدم که تو خواستی
افزون شده هایم را خودم تقدیر میکنم 
شبها نقش خودم را بر بوم وجودم میکشیدم تا صبحگاه چشمانت علاقه ات را ببیند
همه را تغییر دادم خوب است؟
بد نیست
و این همان جوابی بود که سالها با خود کلنجار رفتن را به ثمر مینشاند
با خود میگویم میدانم میرود
میدانم نخواهد ماند
پس من چرا؟
دلم شیدا میشود بلوایی به پا میکند که مرا از فکرم پشیمان میکند
تورا دوست دارد لعنتی مرا هم به اتش کشیده



تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 07:03 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خدایا دلم تنگه ای خدای مهربون
خدایا میدونی چی میگم
هیچ کاری نمیتونم کنم
دستامو بستن و عشقم رو جلوی روم بردن
خدایا هرچی دارم تویی
قدرتم تویی
خدایا نیتی جز خیر نداشتم
خدایا دلم تنگه از حرفای بی هدف
خدایا دلم تنگه از نقش های اجباری
خدایا با تو حرف میزنم اروم شم
جز تو کسی نیست واسم
دلم داره میمیره خدای مهربونم.
لبخند معصومش خرابم میکنه
خدای مهربونم چشماشو ازم گرفتن
خدای زندگیه من میبینی منو؟
دلم تنگه واسه دنیای ارومه آغوشش
واسه حسه نوازشگر دستاش که معطوف عشق بود
واسه حرفای شیرینش که دلم رو زنده نگه میداشت
خدای مهربونم هواشو از سرم بیرون کن یا بهم برشگردون
میدونی چه حسه بدیه وقتی نتونی هیچ کاری کنی؟
میدونی چه تجربه ی تلخیه چیزی رو داشته باشی و ماله خودت بدونیش
بعد به زور ازت بگیرنش و تو نتونی هیج کاری کنی
خدای مهربون میدونی چی میگم مگه نه؟
تو معنی عشق رو خوب میفهمی مگه نه؟
تو عاشقه ادمایی مگه نه؟
خدا جون عشقت داره عذاب میکشه
تو دیدی چکار کردن مگه نه؟
ببخششون 
ولی غضبت رو نصیبم کن
خدایا میدونم منو از یاد میبره 
دستات چرا پایین نمیان؟
خدایا تو که بزرگی تو که مهربونی 
خدای مهربون به کی نگاه کنم
دلم از همه میگیره وقتی دل شکستن بلدن
خدای من بیا تورو خدا
دلم تنگه خدایا...


تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391 | 12:21 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
به گوشت میرسه روزی که بعد از تو چی شد حالم...
نمیدونم از کدوم قصه بگم واسه چشمات که دلربا شد.دله من اسیر شد و دل تو کَنده شد.نمیدونم چی شد که از عشقم بریدی.شاید قسمت این بود که دلتنگ خاطرات شم.
یادته کُنج حیاط سرت رو شونه هام بود
یادته چشم نازت همش توی چشمام بود.یادته دستای گرمت پوشش غربت سردم بود.دله من تورو میخواد 
میگن سنگ شدم ولی خبر ندارن گوشه چشم تو روانم میکنه.نمیخوای بگی کجایی؟دله من تنگه برات
هنوز به پات نشستم بدون رفتن.حس یکباره ی دستات دلم رو خراب کرده
میخونن میگن زشته چشمات زشته حرفات زشته دل من یه زیبا داره 
مثل تو زیاده اما دل من یه تکسواره
میدونی بریده دلم؟میدونی کلافه شد سرم؟پس کجایی؟
نیستی خودت.دلم به روحت خوشه.اونم نیست باشه قبول یادت چی؟فکرت چی؟دلتنگی های هر شب چی؟اشکای هر ساعت چی؟
7 سال قحطی و نعمت با هم خدایا 
دلت اروم شده یارم دله من چی؟
تنهام تنهای تنها 



تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1391 | 12:05 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
عشق من ممنوع شد و رفت


تاریخ : جمعه 6 بهمن 1391 | 12:00 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
یادش بخیر


تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 04:10 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

شب که می رسد به خودم وعده می دهم 

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم 

رسیدن شب را بهانه میکنم

و باز شب می رسد و صبحی دیگر

و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم

بگذار میان شب و روز باقی بماند که 
چه قدر

دوست دارم...



تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 11:16 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
باز از پس روز شبانم میگذرد و تنها با خیالات خود سازش میکنم.او چه کرد آن چه گفت من چه 

شدم.چرا و زیراهایی سرم را مالک میشوند.انکه امد از پس پرده ی شب کیست؟هراسانم نکند این 

نیز رهگذر است.پس چرا خانه ی من بر سر راه دلبران میگذرد؟گاه دلم مینالد نکند بر همه عشق 

میورزم؟نکند با همه می مینوشم؟دله من تنهاست در پی رازها گرچه هستند زیاد ادمیان دل من 

تنهاست در پی شب ها.

روز ها مفکور است نمیدانم شاید دله من باب هوس بازیست یا که در عمق وجودش رهسپار یاریست.

دستها به سمتم محتاجند دل من ترسان نکند این نیز رهگذر است از دیار دنیا

حرفی ناخواناست کاش می امد انکه داناست

باز هم خواهم خواند دل من از پس پرده ی شب سازها دارد در کویر


تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 03:59 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها