تبلیغات
غم قطره - مطالب دی 1392

چند روزیست که از دور و برم می ترسم

بیشتر از همه از پشت سرم می ترسم

من از این درد که در دام توام باکم نیست

از هوایی که بخواهم بپرم می ترسم

دردم از زخم تبر نیست که بر جان من است

از علفها که شده تا کمرم می ترسم

"دوش میگفت که فردا بدهم کام تو را "

بعد از آن کام چه آید به سرم .... می ترسم

رسم شهر است كه : " عاشق نشود هیچکسی "

دردم عشق است .... ولی از پدرم می ترسم

غربت و بی كسی و دربه دری آسان است

از همانی كه نیامد به سرم می ترسم



تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 01:37 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : یکشنبه 29 دی 1392 | 01:32 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

نمیخواهـم برگردی ؛

این را به همه گفته ام

حتی خـودم ،

فقط نمی دانم چرا برای برگشتنت فـال می گیرم . . . ؟

هنوز هم گاهـی یـادم می رود

تـو دیگـر سهم دقایقـم نیستی ....

دل است دیگر ؛

سنگش نزن ، تحمـّل كن ...

زیر سیل اینهمه درد

                                كمـ رم خـَم كه نه ؛

                                                فقط كمی خـورد شده . .



تاریخ : جمعه 27 دی 1392 | 01:31 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
کیست در این سایه؟ کجا میرود؟
وقت که نگذشته کجا میدود؟
راه که این سوست به انسو چرا؟
سکه که این روست به آن رو چرا؟
ما به خطاییم یا او خطاست؟
ما به غلط یا او نارواست؟
دل به عذابست از دست او
غیبت مارا با او بگو
همره و همراه نمیخواستیم
ماه ته چاه نمیخواستیم
ما که به سر میل دگر داشتیم
دانه نه این بود که ما کاشتیم
لحظه فریاد ساکت شده
در جریانیم راکد شده
صاف نشان داد پزمرده ام
از چه سر افراز که سرخورده ایم
از چه عیان است پنهان شدیم
او همه جان است بی جان شدیم
شاد نشان داد گریان ما
پاک شده حال پریشان ما
غصه نداند که خندان شده؟
گریه ندیده که گل افشان شده؟
ما که گداییم او شاه شد
گم که نگشتیم که گمراه شد
ما که خموشیم به سوسوست او
ما که دوروییم یکروست او
دست به دامان رفاقت زدیم
شور و شرر بود او خط زدیم
پرسه زنان رفت ما خواب خواب
او لب دریاست ما در سراب
ما که خزانیم تکلیف چیست؟
شکل بهاریم دیوانگیست
موی سپیدیم سیه میکشد
باور یک عمر چرا میکُشد؟
سیرتنمان را چه گمان میکند؟
پیریمان از چه جوان میکند؟
می نزدیم مست نشان میدهد
نیست چرا هست نشان میدهد؟
ما که همه غصه یمان عاشقیست 
سایه ای از عشق در این سایه نیست



تاریخ : جمعه 27 دی 1392 | 12:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

باز هم درگیرِ مشقی دیگرم

امشب از هرشب ببین! عاشق ترم!

امشب از هر شب تو زیباتر شدی

در خیالاتم اهوراتر شدی!

ای خدای شعرم اینجا حاضری

در رکودِ شعر گفتن شاعری

خلوتم پُر می شود از بوی تو

باز چشمانِ من و جادوی تو!

کاشکی می شد نگهبانت شوم

من بلاگردانِ چشمانت شوم

لحظه ای تاخیر کن در شعرِ من

مشق عشقِ  امشبم را خط بزن

قُلّکِ احساسِ من وقفِ تو بود

حیف اما سکه ها کافی نبود!

بی تو شمعِ آرزوها دود شد

قصرِ رؤیاهای من نابود شد

بعد تو یعنی دلم دل می شود؟!

مثنویِ عشق کامل می شود؟؟!!



تاریخ : سه شنبه 24 دی 1392 | 01:30 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم"
 هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا
" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم
" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره
" هست.



تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 01:28 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
او برای همیشه رفت...

یادش بخیر تمام کوه هایی که زیر پایمان راه رفتند

یادش بخیر تمام آن تکه های کوچک قلب که بر سر هر دور بر گونه ها گل می انداخت

یادش بخیر وسوسه های برفی دیدار

او برای همیشه رفت تا نشانم دهد زندگی بهتر از من هم دارد

یادش بخیر خالی شدن هایش در جوارم

ان زمانها منصب و اعتباری داشتیم سرمایه ها برایمان چیده بود

دستانش همچون چوب بود خشک و ثابت 

اشک هایش همچون جوی روان

یادش بخیر پارک بچگی هایمان

تاریک و سرد ولی مملو از خاطرات گرم است

حکایت عجیبیست آدمها میروند صداها خاموش میشوند

عشقها جایگزین میشوند و اغوشها گرمتر

ولی هیچوقت پاک نمیشود رد پای خاطرات بعضی قرارها

یادش بخیر دوران شادی ها آن قلبهای خیالی که تیری را در خود جای میداد

آن طعم های شیرینی که با هم مزه میشد 

آزار یک مسیر طولانی تو آن سر شهر و من این سر

حال خواهم گفت...او برای همیشه رفت

من این سر خاموشی و او آن سر روشنی

دلش را دوست خواهم داشت 

خوبی رفتنش یک باور داشت و آن این که نقاب دار خواهد شد

دلخوش بر این میمانم که چهره اش را هیچ کس نخواهد دید و برتری من است که 

بی نقاب اورا لمس کردم.

او برای همیشه رفت...

من ماندم و یک دنیا یادش بخیر

از مادر بزرگ پیر و یک جوراب پاره

از خانه ای کوچک و یک چای گرم

از مهر بزرگ مادر بزرگ و زیبایی درونش

و من تنها برای جواب سوال هایش خواهم گفت یادش بخیر...

یادش بخیر کهنه دستان آن صاحب عکس کوچه های بازار قدیمی

دعواهای عکاسی با مادر

آن شال سفید و چشمان حیران از اولین دیدار

او یادش نیست ولی بخیر باشد اولین باری که برای رهایی از گزند ها به نامم حلقه دست کرد

وقت دیدار پشت یک ارگ بزرگ 

آنجا خانه ی دل بود نه کریمخان

قلمم جوهر ندارد اما از خود مینویسد

از آن باغ و مجلس و بستان بزرگ

صداهای دلنشین ساز مرد نابینا و دست و هورای بچه ها

او برای همیشه رفت و من برای همیشه باز هم به خلوتگاه تنهایی سر خواهم کرد

دلم را شاد میکند که من تنها ترین مرد تنها خواهم بود

نوای دلنوشته هایم برایش تلخ است

ولی بانوی لحظه های من شیرین بخند که فرهاد کوه شکن،شکست...


تاریخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 12:29 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 3 دی 1392 | 11:18 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها