چند روزیست که از دور و برم می ترسم

بیشتر از همه از پشت سرم می ترسم

من از این درد که در دام توام باکم نیست

از هوایی که بخواهم بپرم می ترسم

دردم از زخم تبر نیست که بر جان من است

از علفها که شده تا کمرم می ترسم

"دوش میگفت که فردا بدهم کام تو را "

بعد از آن کام چه آید به سرم .... می ترسم

رسم شهر است كه : " عاشق نشود هیچکسی "

دردم عشق است .... ولی از پدرم می ترسم

غربت و بی كسی و دربه دری آسان است

از همانی كه نیامد به سرم می ترسم



تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 01:15 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم


 

با خیال او ولی تنهای تنها میروم


 

در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”


 

شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”


 

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم


 

گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم



تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 01:13 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
لمس کن کلماتی را

که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته های را

که لمس نا شدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میدانی من چگونه 

عاشقت هستم.

لمس کن این با تو بودن هارا

لمس کن ...

همیشه عاشقت میمانم

دوستت دارم ای بهترین بهانه ام


تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 01:11 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خداوندا...


تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 01:10 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

گاهی   چه غریبانه روزهای تلخ را سر می کنم

گاهی اوقات چه غریبم

گاهی چه دلتنگی رویم فشار می اورد

گاهی اوقات چه دلتنگم

چه دلگیرم

چه غمگینم از بی تو بودن

چقدر سخته بی چشمانت

بی دستانت

بی نگاهت و

بی اغوشت سر کردن

عشق سکوتی بین من وتوست

عشق سکوت پر از حرف است

حرفهای ناگفته بین ما...

دلم میخواست مانند پرنده ای بی پروا

در کنارت اوج بگیرم

ای کاش زودتر

برسد ان روز

که در اغوش هم عاشقانه ارام گیریم...

ای کاش برسد...



تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 01:07 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سودنامه ی ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم شور حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مروکه تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانی

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگرچه جای دلخوشی عشق بازی است اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم ازتمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب درخورکرکس نمی شود

جائی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست حق با تو بودماندن مان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم مقصدمان نا مشخص است هرجا رویم بی شک از این شهر بهتراست

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است درعرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفتن امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله

اینجا که گرچه باغ منو پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب افتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم



تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 01:21 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است!

اولین آواز را من خواندم ،

برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،

تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است!

من ماگدالینم ! غول تماشا !

کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !

سپهر را من نیلگون شناختم !

چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !

خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود

و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود

و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !

هندسه ! شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !

من اولین کسی هستم که ،

در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است!

من اولین سیاه مستِ زمینم !

هر چرخی که می بینید ،

بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !

آه را من به دریا آموختم !



تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 01:41 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها