تبلیغات
غم قطره - مطالب تیر 1392

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...



تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 04:37 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید چین های صورت معصومم را اتو

دشت پژمرده وغمگین  آهوان چشمانم  را رفو

وگیسوان برفی ام را با سرعت نور

زیر گرم ترین ظهر تابستان بلوچستان شرابی کنم


قرار است که تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید  باطری نو برای سمعکم بگذارم

و یک عصای نامریی از جنس

گل حسرت در دست بگیرم

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

 باید به جبران کافه های نرفته

 گیلاسهای بهم نخورده

بوسه های کال بر زمین افتاده

 تو را حتی برای  یک نفس از باقیمانده عمرم

  صد  زلیخا  دیوانه شوم

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید پیراهن سپیدم را که با خشم در دریا انداختم

  از عروس ماهی ها پس بگیرم



تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:22 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : پنجشنبه 20 تیر 1392 | 01:07 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

حرفی نیست...


خودم سکوتت را معنی می کنم!


کاش می فهمیدی،


گــــــــــاهی....همین نگــــاه ســـــــــــــــــــردت...


روی زمستان را هم كم می كنـــــــــد...!




تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1392 | 02:43 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری

که فقط باید فریادشان بزنی تا آرام شوی اما باید سکوت کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

گاهی دلگیری...شاید از خودت...



تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | 02:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهگاهی که دلم میگیرد 


با خودم میگویم:


به کجا باید رفت.


به که باید پیوست.


به که باید دل بست.


به دیاری که پر دیوار است.


به امینی که امانت خوار است.


یا به افسانه دوست؟


...گریه ام میگیرد



تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 02:31 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

نمی نویسم …

کــه کـلـمـات را الــوده نـکـنـم بـه گـنـاه…

گـنـاهـی کـه از ان مــن اسـت…

نمی نویسم …

تـا سـکـوت را بـیـامـوزمـ….

نـمـی نـویـسـمــ….

تـا احـسـاسـاتم را مـحـبـوس کـنـمــ….

تـا نـخـوانـی…

نـدانـی….

کـه چـه مـی گـذرد ایـن روزهـا بـر مــن!!

مـی خـنـدمــ….

تـا یـادم بـمــانـد…

تـظـاهـر بـهـتـریـن کـار اسـت…!

تـا یـادم نـرود…

کـه دیـگـران مـرا خـنـدان مـی خـواهـنـد…

تـا یـادم بــمــانـد مـن دیـگـر ان مهرداد سـابـق نـیـسـتـمــ…

شـکـسـتـه امــ….

روزهـای زیـادی اسـت کـه شـکـسـتـه امــ….

ان زمـان کـه لـب بـه شـکـوه بـاز کـردم و گـفـتـم خـسـتـه امــ….

و ان هــا یـکــ بـــه یــکـــ رفـتـنـد…

خـسـتـگـی هـایـم را تـاب نـیـاوردنـد…

و اکــنـون ایــن مـنـمــ!

هـمـان مــهــــرداد دلـتـنـگـی کــه دلـش مـدام شــور مـی زنــد!

بـگــذار نـنـویـســـمــ…

مــن…

لــبــخـنـد مـی زنــمــ….



تاریخ : شنبه 8 تیر 1392 | 11:02 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها