تبلیغات
غم قطره - مطالب مرداد 1392
چه سکوتیست میان من و دل.مرز بین بودن های بی تو دل بری های تخت خواب و هوس بازی با عکس لبخندهای تو
تو ارام میگذری و من پرشور ملتمسم.تو ارام میستانی و من گیرای وجودم.چه سکوت مرگباری بین ان لحظه های دیوانه شدنهای توست از صدای من و ان لحظه های دیوانه شدن من از رفتن تو.چه تساوی خوبیست.
تو واژه های مرا میخوانی ارام میشوی خودت را مفعول متنهایم میدانی بی انکه بدانی انها برای هیچ کس نیست.
به اینجا که میرسی لعنتم میکنی
غضب میکنی و خشم نثارم میکنی و نمیدانی این حوالی کسی هست منتظر صدایی از تو حتی تنفرت است.اینجا سرزمین دلتنگی های من است.همان هایی که با بوسه های تو ارام شد با اشکهای تو طوفان شد با دستان تو خروشان شد و با رفتن تو به گل نشست و هیچ وقت ثمر نداد.اینجا همان وسعت بی انتهای زمین است که هرچه میروی رسیدن ندارد 
هرچه در جمله هایم عمیق میشوی گم تر میشوی و جیغ کشان بر سرم خالی میشوی سوی باریکی را نشانت میدهم جیغ هایت را غصه میکند.افسوس میخوری از راه اسانی که بود و نشد.



تاریخ : جمعه 25 مرداد 1392 | 07:06 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
قدم میزنم در خیابانها...

تا لبه ی باغچه های کنار خیابان میروم پاهایم بی اختیار بلند میشوند تا لبه شان راه روم قدم اول... قدم دوم... قدم سوم زمین میخورم.یادم 

هست برای راه رفتنم روی لبه های باغچه تو دستانم را میگرفتی.

ان زمانها گذشت 

نمیدانم چرا مسیرم به خیابانهای با تو بودن می افتد.تمام انها را با هم رفتیم یادت هست؟

صبر کن انگار خطایی کرده ام...

اجازه ی ورود ندادند گفتند با او امده ای باید با او باشی...

حتی خیابانها هم بی تو بودنم را حس میکنند.

خالق افسانه های این خیابانها شدیم و گذر گاه قلبی که مملو از عشق بود.

مسیرم را کج میکنم تاب کهنه ای را پیدا میکنم ارام ارام تکان میخورد ولی کسی در آن نیست.

پشت آن جای کفشیست که سنگ ریزه ها را کنار زده.

سوار بر تاب میشوم و کمی خودم را تکان میدهم تازه یادم امد اینجا جای من نیست شاید همان جای کفشهای من باشد.

ارام بلند میشوم تاب را تکان میدهم ...

صدای خنده هایت را میشنوم تاب سبک است ولی صدای خاطرات تو سنگین

یادم هست هنوز آن زمانها من نیز میخندیدم  مگر فرقش چیست؟

یعنی سبکی تاب اینگونه تاثیر دارد ؟

شاید اینها همه خواب است  و من بیدار یا من خواب و اینها بیدار دلم باز هم سرمای باران را میخواهد یا پرتو مهتابی که در پناهش به 

یک سو خیره شدیم من اینجا و تو انجا شاید آن روز ها نگین اسمان تنها نبود.

تاب را رها میکنم بر روی صندلی کنار پارک لم میدهم چشمانم خیره به زمین است و فکرم پرواز کنان به سوی تو

سیگاری روشن میکنم و کنار لب میگذارم.با ظاهری ارام نشسته ام و باطنم در پی هیاهوی بچه های پارک است.

میگذرد و من هنوز ساکنم انقدر ها هم که فکر میکنم خاطره ای نداشتیم که من ساعتها اینجا نشسته ام و به آن روزها فکر میکنم

دستانم داغ میشود سو سوی نور قرمز سیگار به دستانم اشاره میکند رهایش میکنم

چشمانم خیره به مرگ دودش است 

او خاموش میشود و من گریان

راست گفت سخت است ماندنش و سخت تر است رفتنش.

و من در پی بودن و نبودن محکوم به تحمل میشوم.

تبعید به دیار تنهایی حکمیست که عادل گفته است سربازان خاطرات را میبینی چقدر وظیفه خود را خوب میدانند

عکست را از جیب بیرون می اورم بوسه ای برآن میزنم و ارام بلند میشوم قدم اول... قدم دوم...و...


تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1392 | 01:52 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
عاقبت یک لحظه هم با دل مدارا میکنم

لحظه را با حضور عشق زیبا میکنم

بال پروازم نماند، اما کنار دسته گل

مینشینم شاپرک ها را تماشا میکنم

در فلات سیب، از زنبیل لبریز بهار

چند تکه عشقو زیبایی تقاضا میکنم

کوچه را وا می نهم با های و هوی خستگیش

در میان دره جایی دنج پیدا میکنم

مثل حس عشق، کم کم با مدارای زیاد

خویشتن را اندک اندک در دلی جا میکنم

در کویری دور میگیرم سراغ رود را

رود را در می نوردم رو به دریا میکنم

عشق را می آورم در معبد رنگین کمان

قامت هفت آسمان را پیش او تا میکنم

عشق ای هر روز من، چندی ست تنها مانده ام

بی تو هر شب را با سکوت خویش نجوا میکنم

من چپم خالیست، اما راستی را بی دریغ

مشت خود را با دلی پر پیش تو وا میکنم

میروم یک روز بی تردید خاطر جمع باش

گرچه بعضی وقتها امروز و فردا میکنم


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392 | 02:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دست بر شانه به هم چسبیدیم

از صمیمانه ترین لحظه ی با هم بودن

دختر کوچکمان عکس گرفت

بعد از آن فاصله افتاد میان من و تو

آشپزخانه تو را برد

مرا نیز پیر مرد و دریا

این گذشت، تا که یک روز گذشتم

از گذرگاه غریبی که تو گفتی بگذر از من

و دل هر دوی ما لای در باغ مانده بود

و تو میخواستی آهسته ببندی در را

من نمیخواستم، اما این گذشت

سالها بعد از آن سال بعد از آن روز

در آن باغ هنوز نیمه باز، میزنم من گاهی زیر آواز

و به خود میگویم چیست این عشق خدایا، چیست این راز


تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 02:35 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

از هر طرف

بخوانے

بن بست اَست .

من ، سالهاست

دل بستــہ اَم ،

بہ  فال گیرے

کہ برایـم

بہ دروغ

پـاے ِ تـو را مے کشـــد

وسط ِ معـرکہ ایے کہ

شایــد

هیچ دَخلـے بہ تــو ندارد!

و چہ کودکـانہ ، هر بار

بیشتــر بـاور مے کنـم ،

شبے را کہ ، روزش

دنیــا از آغوش ِ تــو شروع خواهد شُد ..



تاریخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 02:01 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
کودکیم را باد برد


تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 03:45 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها