ساده دل من که می پنداشتم

        عشق!فصل مشترک من و توست

                   و تو میراث خوار جنونی هزار ساله بودی

که از اجدادت به تو رسیده بود

        تو از ابدیتی دم میزدی

                        که مرا یارای رسیدن نبود

و من همه ی همتم کشف آتش بود

         نا بدان پناه برم از وحشت ثانیه هایی

                       که هر لحظه بر روحم آوار می شدند

من از تو چه می خواستم،جز روحت؟

         و تو از من

                      آه......خنده ام می گیرد!

چه تضاد نامبارکیست

           فاصله  طبقاتی اندیشه های من و تو

                          من! شب تا سحر

در بارش یکریز باران و تگرگ آب می شدم

                و تو انگار هیچ نمی خواستی

                       این را درک کن،شاید قوه ی ادراکت.....

من از تو

             تندیسی از وفا و مهربانی ساخته بودم

                          و میان این همه  وهم و واهمه

معبدی ساخته بودم

                       شاید عبادتگاه خلوت شب هایم باشد.



تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 02:26 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دست نوشته هایت ترمه خواندنی نیست

من همه آنها را شنیده ام

احساس واژه هایش دست یافتنی نیست

من همه احساست را دیده ام

احساس شنیدن دست نوشته هایت 

میبرد مرا به روشنترینی که دیده ام

نعنای باغچه را یادآور است احساست

و لقمه نانی که عقلم را بالغ کرد

احساسی که بوی گلهای دامن مادر را می دهد

و دلتنگی های کودکانه که حساسم کرد

مرز جنون را هدف گرفته است

نوشته های ناب احساست

مرا باخود ببر یا با خود بدان

که تنها همدمم هست احساست

این دست نوشته ها کودکم میکند

در قاب آجری خانه کلنگی احساسم



تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392 | 02:32 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند



تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1392 | 02:23 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

امشب تو داری میری و زندگی میره
تو داری میری و خونه میمیره
واسه گذشتن از این شب تیره دیگه دیره
امشب قصه تموم میشه غصه میمونه
کیه که قصه ی مارو ندونه تو بری کی واسم از تو میخونه
کی میتونه
میری سرنوشت اینجوری خواسته برامون
من و تنهایی سرد خیابون
میری و میشکنه بغض من اسون تو که میدونی
میری روزای بی کسی میرسن از راه
واسه یه لحظه هم میرن از اینجا نفس اخرو میکشه دنیا

امشب قصه تموم میشه غصه میمونه
کیه که قصه ی مارو ندونه تو بری کی واسم از تو میخونه
کی میتونه

امشب تو داری میری و زندگی میره
تو داری میری و خونه میمیره
واسه گذشتن از این شب تیره دیگه دیره


میری سرنوشت اینجوری خواسته برامون
من و تنهایی سرد خیابون
میری و میشکنه بغض من اسون تو که میدونی
میری روزای بی کسی میرسن از راه
واسه یه لحظه هم میرن از اینجا نفس اخرو میکشه دنیا


تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1392 | 11:18 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

من خسته ام

خسته

تنها

 در دالانهای تاریک تو در تو

خالی از تمام بودنها

سلام

روز های پر از تشویش

اندیشه های تلخ من

آرزوهای خفته در خاكم

روزهایی كه همراه هیچ كس نشدید

بادهایی كه می وزیدید

در مزرعه دلم

گرد مرگ را می پاشیدید

باغچه هایی كه با خاك اندیشه های تلخم

بی ثمر شدید

در کدام مغازه

عاطفه مادری می فروشند

اندکی پناهم دهید

شرح دردهایم بشنوید

بیقرارم باشید

ققنوس جنگلهایم

در اتش تنهایی سوخت 



تاریخ : جمعه 22 شهریور 1392 | 02:20 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 02:19 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
چه دلگیرانه رها میکند با اینکه خودش هم میخواهد که بماند.انگار پاهایش شوق چیزی را دارد که رفتنش بهتر از ماندش است.

بهانه هایش را سرم خالی میکند و در اخر مقصر میکند خودش را که ادم گریزی راه کارش است.

دلیلش برای انها که شوقش دادند و جگرم را به تن سیخ های آن جگر فروش میدان گرد پیوند زدند.

یادش خوش نگاه هایش

لبانش و حرفهایش جذبِ ی وجودش و دستانی که انگار با رنگ خدا امیخته بود.

اتش کشیدنش برای تو دود هایش برای من.

آن زمانها دود های مشترکش هم شیرین لحظه ها بود و حال تسکین خاطرات.

او رفت و مثل اغاز غریبه شد بی انکه بداند در وسوسه ی وجودم عجز یک "بمان" را داشتم.دلیلش برای انها که نامشان تنهایی شد.ما دیدیم سخره گرفتیم تا زبان جدی بیان شد.

شبها که میشد اغوش میپروراند برایم و با مهر دستانش بر صورت خوابم نوازش میشد.برایش تا صبح بیدار بودم و دست از پا تکان نمیدادم تا نکند خواب رویاییش خاموش شود.

زیبا بود تصادفاتی که در خاطر ها حتی اغاز نمیشد و پلک که میزدی میدیدی که وسط حادثه ماندی.

اولین شب
اولین روز
گذشت خوب.
دومین شب
دومین روز
گذشت خوب.

شب و روزها خوب گذشتند.

چون نمیشناخت ذهنش را خالی از من و پر از بدهای من کرد و اشاره کرد راه راهرو باز است.
دلش امد؟

شاید دلش میخواست.گفته بود که مرا میخواهد.حتی گفته بود که چون نور در ذهنم بماند و روشن نگاهم دارد.نمیدانم ذهن من تاریک تر از نورش بود یا سو ی او 
چه فرقیست بین اولین شب و اخرین شب.

مچاله که میشوی یاد اولین شب زجر کشت میکند.کاش میماند تا در نگاه اسمانی دوست داشتنها ضربتی بر نفاقها زد و لمس دستان را بجای فراقش به وصال اغوشها مبدل میکرد.
دوستش دارم ...اینگونه حداقل رفتنش از کنارم را معاوضه میکنم با ماندش در خاطرم.
رضا باشی.


تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 11:29 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست

نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند

که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند

حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم

اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم

که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن


تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 02:18 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم 



تاریخ : جمعه 15 شهریور 1392 | 02:15 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
اخرین حرف من جا ماند یا تو که اینگونه دلم را به آشوب میکشد...

برگرد


تاریخ : جمعه 15 شهریور 1392 | 03:47 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته

 

 زیـــــــــبایــــــم

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

 

عشــــــــــــــــــــــق من    

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

 

پرنده را که ازاد کنی

روزی برمــــــــــی گردد

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 02:14 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب

 

یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!

 

تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....

 

برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت



تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 02:12 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند



تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور 1392 | 02:09 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی

که میری روبه خاموشی

نمیدونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

شبی که کوله بارت رو میونه گریه می بستی

یه احساسی به من میگفت هنوزم عاشقم هستی

خداحافظ نگو وقتی

هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

چرا حالت پریشونه

چرا مایوس و دلسردی

خداحافظ نگو وقتی هنوزم میشه برگردی

تو یادت رفته اون روزا یکی تنها کست می شد

خداحافظ که میگفتی خدا دلواپست میشد 

خداحافظ نگو هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی...



تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1392 | 02:28 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!



تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1392 | 02:07 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • paper | غم قطره | مرد تنها