انتظار ....

تا کجای این داستان ادامه خواهی داد؟؟؟

صبر....!!!

ایوب را پشت سر گذاشته ای!!!!

دیگر برای چه؟؟؟؟

حداقل تکلیف مرا هم روشن کن...

تو که میدانی زندگی ام بسته ام به وجودت....چرا مرا با خود میکشانی....؟

رهایم کن....بگذار تو نیز رها شوی....

تو اگر خسته نیستی من خسته ام....!!!

می خواهی التماست کنم؟؟؟

التماست میکنم...من که چیزی برای از دست دادن ندارم...

التماست می کنم....کافی است لحظه ای از تپش بایستی....فقط لحظه ای....

مرا رها کن و برو....

مرا همین بس که شاید از سر رحم گذارش بر آرامگاهم افتد...

باور کن مرا همین بس است....

تو را نمیدانم؟!؟!



تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 | 08:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

انقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم اگر بمانی شادتر

تو را شادتر می خواهم با من یا بی من

بی من اگر شادتر باشی....کمی...فقط کمی...ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

کاش این روزها کنارم بودی

دلتنگتم لالایی قصه های شبانه ام

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب

بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب



تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1392 | 08:36 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دلم ازهرچه درین دشت و بهار است گرفت.

    دلم از هر نفسی کز پی ما رفت گرفت.

    دلم از این همه دیوار بلند، دلم از اینهمه زندان و حصار، دلم از اینهمه

    رنگ اینهمه تصویر قشنگ بیزار شد.

    دل من میخواهد فریاد بلندی بکشد. که صدایش

 به ته دشت وسیع به بلندای همان دیوارها ، به پس زندان ها ، به شماها برسد.   

   چه کسی هست که ما را بیند، چه کسی هست بداند به کجا باید رفت؟

   چه کسی میداند وینهمه درد کدام راه رهایی ساز است؟

   در سکوت شهر آدم ها، هیچ کس نیست که ما را بیند!

   دل من هم ساکت، غرق در پرسش محض. با دلی خونین و

 چشمی خیره مانده بر شب، رفت و از هرچه دروغ است گریخت.

    و در این جنگ بزرگ من و من مانده در میدانیم!



تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | 08:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید 
به روی لوح سپهر 
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام 
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر 
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر 
به چشم همزدنی 
میان آن همه صورت تو راشناخته ام 
به خواب می ماند 
تنها به خواب می ماند 
چراغ 
اینه
دیوار
بی تو غمگینند 
تو نیستی که ببینی 
چگونه با دیوار 
به مهربانی یک دوست ازتو می گویم 
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار 
جواب می شنو


تاریخ : شنبه 20 مهر 1392 | 08:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 11:39 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
غم نگاه آخرت

            تو لحظه ی خدافظی

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخر کار

تو حسرت نبودنت

                    من با خیالتم خوشم

با رفتنم از این دیار آرزوهامو می کشم

کوله بارم...

               پر حسرت

تو دلم...

             یه دنیا درده

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

تا خیالت به سرم می زنه گریم می گیره

آروم آروم...

               دل تنگم داره بی تو می میره

گل مغرور قشنگم

                        من فراموشت نکردم

بی تو این جا رو نمی خوام

                     میرم و بر نمی گردم!!!



تاریخ : یکشنبه 7 مهر 1392 | 02:36 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهی مجبور به نوشتن برای کسی میشوی که هیچ گاه در ذهنت نبود

نوشته هایی از جنس لبخندهایش و یا ذوق هایش

برای کسی که اشکهایش برایت سرگرمی بود و دلیل اشکهایش بیخیالی های فکرت.

گاهی برای کسی مینویسی که انگار پیکره ی وجودت را پاک کرده و تو تنها یادش را داری

هنوز هم میگویی او آن نیست که میخواهی ولی در عمق وجودت طلبش میکنی

دلتنگ میشوی و آه سردی میکشی

حسرت ها روانه های ذهنت میشود قوی هستی و آنها را با خاطرات عوض میکنی

یادش بخیر سلام های بچه گانه

یادش بخیر کتک های عاشقانه

یادش بخیر نصیحتهای وسواسانه

و یادش بخیر وقتهای عصرانه

مینویسی از سحرهای بی مثالی که سر شد 

از نوشته هایی که رد شد 

و تو در بین خواستن ها و نخواستن ها گم میشوی

دلت عاجزت میکند.باز هم طلب میکنی و  میدانی نیست.

رهایش کن او دیگر خاطره شد.تلقین ملعونی که ذهنت را پاره پاره میکند.

ارامش درونت را میگیرد و به سوی دیگر چشم می اندازی.

عجیب است که حالت همان هست و  من میدانمش.

نوشته ها را ببین یکی پس از دیگری همچون رگبار به سمتت روانه شدند ارامشی که قولش را داده بودی کجاست؟

اشکهایت حتی از چشمهایت هم گذشته

اخم نازکی که بر ابروهایت نشسته حکایتیست که در قلم داری

مجبور میشوی بنویسی گویا گفته بودند دست به قلمها با کلمات خوب بازی میکنند.

بازی خوبی بود میان دستانمان گرفتن قلم برای من و رها شدن دستانت از من برای تو

دلت انقدر تنگ است که حتی این چند خط هم کلافه ات میکند دستانت را در موهایت میکنی و سرت را فشار میدهی

مجبور به نوشتن بیشتر میشوی.

تند تر مینویسی بغض امانت را میبرد

خط اول و دوم که رد میشود بغضت شکسته میشود و با هق هق هایت صفحه را خیس میکنی میدانی چرا؟

کلمه ای را مینویسی که یادش برایت عذاب اور است:

او هست یادگاری هایش هست عکسهایش هست صداهای پر شده اش هست ولی خالی از لمسش شده ای

آشفته تر از لحظه های دیگر شده ای تنت داغ و آتشگیر شده و تنها مجبور به نوشتن برای کسی هستی که  برایت مینوشت

میخواهی فرار کنی ولی هرجا را نگاه میکنی یادش هست جنون گرفته ای و میخوای سر به تنت نباشد

بلند میشوی سرت در دستانت دو زانو به زمین مینشینی و زار زار گریه میکنی شرح حل خودت را میبینی و درد میکشی

کمی اشک میریزی ناله میکنی و ارام تر میشوی دوباره قلم را میگیری

مینویسی از حرفای عاشقانه ای که زمانی برایت تازگی داشت همچون نم باران بهاری

یاد حرفهایش که در ذهنت قدم میزند ارامتر میشوی با خیال اینکه زمانی در دلی جاودان بودی و حال ماندگار شدی راضی میشوی

نفسی میکشی و به چشمانی که میخ شده به تو خیره میشوی شیشه ی قاب را بوسه میزنی و ارام میگویی دوستت دارم

قاب را روبرویت میگذاری و دلتنگی هایت را به نامه ای برایش مبدل میکنی

دست به قلم میشوی که بنویسی

ولی 

کاغذ هم همچون حجم حضور او خالیست.خط پایان.



تاریخ : جمعه 5 مهر 1392 | 06:48 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

ومن همچنان تنهایم

واین تنهایی تاریک وتلخ را

هیچ کس درک نمی کند,

هنوزهم من درپیچ وخم نادانسته هایم پرسه می زنم,

هنوزراه حلی برای این

دلتنگی مرگ آور پیدانکرده ام...

دریا هم امروز نتوانست ارامم کند

هنوز نبودنت را در هیچ ثانیه ای نپذیرفته ام

همنوا با آوای خروش موجها امروز خواستمت

اما نیستی نبودی کی میای

امروز اشکهایم را روانه دریا کرده ام

امروز همه فهمیدند یک دریا گریسته ام

رسوایم نموده ای رسواترم کن

که هنوز این درد تلخ برایم شیرین است

گوش کن گوش کن

اگر خوابم بیدارم نکن که من مست این خوابم

مست این درد تلخ نبودنت

عشرت وصال را به وقار سوخنن فراقت نخواهم داد

که این درد را هیچگاه درک نکردام

مرا دریاب که این دل بی تاب است

لیلی کاسه شیر مجنون بشکست

تو کاسه صبرم را نابود کن

مرا دریاب که ثانیه هایم مملو از توست



تاریخ : جمعه 5 مهر 1392 | 02:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها