سوخت دلم به اتش رفتنت


تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1392 | 10:52 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دست های خشنش گلم های مهربانم را به یادت خواهد آورد


تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | 01:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خراب می شود دلم به یک صدا ، به یک نفس

تمام می شوم همی ،به یک اشاره ، این و بس

نمی توان ، نمی شود ، صداست آرزوی من

بگو بگو تو هم نفس ، دعاست آرزوی من


بری ، برم ، تمام می شود وفا

بمان ، بگو ، سراب عشق پاک ِ من

توان نماند ای خدا به دست های خسته ام

به او بگو نمانده است ، تمام می شود جفا

بیا بیا ، صدا بزن ، به اسم ، اسم کوچکم

بگو که بس همین نفس ، بیا به پیش ِ من ، بیا

همین بدان تو ای سراب

مُهر شانه ام ، دمیست خاک گرفته است

بیا و سجده کن همی ، به مُهر های خسته ام

خدای شکر می کنم تورا

دوباره چشمه ای زلال ، دلی سیاه شست و شو کند .



تاریخ : دوشنبه 27 آبان 1392 | 10:51 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

پرواز  عقاب تیز پر ، در آن اوج آسمان  بلند، چشم نواز زمینیان است .

او را می بینند و به جایش باد غرور به

غبغب می اندازند .

گهگاه هم تشویقش میکنند.

حالا او از آن اوج بلند به حضیض

 زمینیان فرود می آید 

به شوق آغوش شان . خودش هم

 روزی اهل همین زمین بود.

افسوس ، همانها که برایش هورا

 می کشیدند ،

 حالا به جای آغوش 

 به باد سنگش می گیرند !

 این دیگر چه حکایتیست؟  آری ،

چشمان حقیر بینشان خو کرده 

به تماشای خیل گنجشکان،

 تاب تماشای عقاب به این 

بزرگی را ندارند...

خیال می کردند او به

 همان کوچکیست که آن بالا می دیدند ... 

و حالا او را به اتهام بزرگی ، سنگش می زنند .

نمی دانند پرنده های کوچک را حتی گذری به آن اوج نخواهد بود ...



تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 10:49 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

پیر شده ام

پا به پای دردهایی که

قد کشیده اندو

بزرگ شده اند!

میترسم!

میترسم دیگر

دستم به قلم نرود!

فکرش را بکن

تمام میشوم شبی!

یک روز می آیی و میبینی

نه من هستم

نه این کلمات!

آری

دارم خشک میشوم!

پا به پای

گلدانهایی که ...


این روزها میگذرند

اما

من از این روزها نمیگذرم!



تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 10:47 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
بسم الله الرحمن الرحیم

اِنَّ الحُسَین مِصباحُ الهُدی وَ سَفینَة النِجاة

باز هم توفیق داشتم تا امسال هم محرم رو به عزای حسینی بشینیم.

فرا رسیدن ماه محرم و عزای سالار شهیدان حضرت حسین ابن علی (ع)  رو به همه مسلمین جهان و قوبل داران

 آن حضرت تسلیت عرض میکنم.

زیارت عاشورا:




برای خواندن زیارت عاشورا کلیک کنید



التماس دعا


تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 | 11:03 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!



تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1392 | 10:46 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
جایت خالیست


تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 10:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

نه نه نه  !


 این هزار مرتبه گفتم نه


 دیگر توان نمانده

توانایی در بند بند من از تاب رفته است


 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است


و در تمام این شب تاریک


تاریک چون تفاهم من با تو


انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند

 


 گفتی 


 امیدهاست


 در نا امید بودن من


 اما


 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست

 


انسان به جای آب حرم سراب سوخته می نوشد


گلهای نو شکفته


 این لاله های سرخ


گل نیست


 خون رسته ز خاک است


 باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحیل بسته


 و مهربانی ما را خشم و تنفر افزون


 از یاد برده است


 باورنمی کنی ؟


که حس پک عاطفه در سینه مرده است !



تاریخ : جمعه 10 آبان 1392 | 10:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
مثل شعری عاشقانه ، خواندنت را دوست دارم

مهمان قلب من باش، ماندنت را دوست دارم

آسمان صاف و ساده ، آبی ات را دوست دارم 

دور از ابر سیاهی ، نابیت را دوست دارم

نیمه ماهی ، کنج شبها ، دیدنت را دوست دارم 

چون گل خوش رنگ و خوش بو ، چیدنت را دوست دارم

من سلام گرم اما ، ساده ات را دوست دارم 

آن نگاه بر زمین افتاده ات رادوست دارم

چشمهای از وفا آکنده ات را دوست دارم 

گل بخند ، آرام آرام خنده ات را دوست دارم

آنهمه بخشندگی ، افتادگی را دوست دارم 

تا تو هستی در کنارم زندگی را دوست دارم

تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | 10:37 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

خیره شدم به اون روزا به خاطرات خوبو بد

غصه نخور دلم آخه از تو خطایی سر نزد

آهای غریب بی وفا ببین چی آوردی سرم

چطور میتونم عشقتو این روزا از یاد ببرم

نگفتی از چی دلخوری دلت بهونه گیر شده

نگفتی با کی دم خوری چشم تو از من سیر شده

شبا خیال عشقی پاک رفیق رویای منه

یه ذره شبیه تو نیست اون همه دنیای منه

غریبه آهای غریبه بی وفایی

دلم پره ازت خدایی

چی دارم از تو جز جدایی

دیگه نمیشناسی منو قلب تو مال مردمه

اینکه میگم عاشقتم برای بار چندمه؟

دوست نداری دعا کنم یه روز به بن بست بخوری

از یکی بدتر از خودت یه روزی رو دست بخوری

راهتو کج کردی برو بی مهری اعلاج توئه

هر کی که مهربونی کرد فکر نکن محتاج توئه

گوشه ی خاطراتتم یادی ازم نکن برو

میری تو از شرم چشام سرتو خم نکن برو



تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1392 | 10:36 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
امروز هم انفجار خاطراتم مصدوم به نوشتنم نمود.

گفتن نرو هایی که از زبان من روانه ذهنی میشد و شوق نماندنی که سپر بلای نیازم میشد

دلی را برای ماندنت وعده داده بودم که سالها در دیارش نفس کشیدی 

رفتنی را برایم پیک نمودی که نفس هایم را به تبعید میکشاند و سپس عفو و این شکنجه ها دائمی شد

گریه هایم مجازات نیامدن داشتند و من مقصر خنده های حاکمانه ی تو

انگشت اشاره ات به سمت من دراز است و معرکه میگیری بلند میگویی این سزای دوست داشتن من است

هراس همه را در بر میگیری و برام از قسمت میگویی

از شرط ها میگویی و از ناگفته هایی که به تقدیر روانه میشود

کجای قصه هستم که اینگونه برای نماندن بال بال میزنم و تو مرا حبص میکنی اگر قاضی حکم ابد نمیداد 

زمانی مرگ تنها ترس و وسوسه ی جدایی از تو بود برایم و اکنون میخوانمش برای دوای دردهایم

برای پروازهای عاشقانه ای دلتنگ شده ام که جدایی هایش برای هردو اشک بود و لحظه ای ماندنش تبسم

برای آن سرگیجه هایی که برای تصور نبودن داشت 

صبری برای حرفهای نگفته نماند و بغضی به عظمت دستانت شد

مهری ماند از جنس جاودانگی

تو میروی و با خود سخن میکنی ذهنت مرورگر است و من خوانا

حرفی از حرفایش را بر زبان نمی اورم و تنها پاسخ میدهم

مگر خنده هایم را یادت نیست ؟مگر صدای غریبم را یادت نیست؟مگر اوج آن همه احساس را فراموش کرده ای؟

مگر راه خانه را نمیدانی؟شاید تو تنها در خانه مانده ای و من سزاوار گم شدن

ظالمانه تشویش میکنی و پای میکوبی افکارم را

خداحافظی هایی که بر من ماند جواب کدام سلامم بود؟

باشد قبول تو یار رفتن و من یار ماندن هرکه بیشتر بهانه داشت پیروز میشود و در عجبم از برد تو

من بهانه ی تو و ماندن تو و خواستن تو را دارم و تو تنها بهانه ی رفتن 

عجب یار قابلیست یار تو 

ولی بدان رفتن همیشه رفتن است گاهی از تو هم خواهد گذشت...



تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 02:25 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
یخ ها بودند دلگرمی من


تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | 10:32 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها