تبلیغات
غم قطره - مطالب آذر 1392

و حدس می زنم شبی مرا جواب میكنی

و قصر كوچك دل مرا خراب میكنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر كرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میكنی

من از كنار پنجره تو را نگاه میكنم

و تو به نامدیگری مرا خطاب می كنی

چه ساده در ازای یك نگاه پك و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میكنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو كمتر از غریبه ای مرا حساب میكنی

و كاش گفته بودی از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب می كنی



تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 11:17 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

و حدس می زنم شبی مرا جواب میكنی

و قصر كوچك دل مرا خراب میكنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر كرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میكنی

من از كنار پنجره تو را نگاه میكنم

و تو به نامدیگری مرا خطاب می كنی

چه ساده در ازای یك نگاه پك و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میكنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو كمتر از غریبه ای مرا حساب میكنی

و كاش گفته بودی از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب می كنی



تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 11:17 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
یک صندلی،دو،سه خط حرف و یک طناب

امشب تمام می شوم و می روم به خواب

خوابی که وسوسه اش مال سال ها -


پیش است و من نفسم بود توی آب


انگار غرق می شدم این سال ها و باز


یک ترس گنگ نقشه ی من را کمی خراب-

می کرد و من ولی از این که عاقبت


آسوده می شوم ! همه تردیدها حباب


می شد درون ذهنم و حالا ته خطم !!!

امشب به خاطر من ماه شو ! بتاب ...

تا مرگ را نه که تاریک ؛ بلکه رو-


شن تجربه کنم نه سرآغاز التهاب ...

خطی کشید رفتن تو روی ترس هام !

اصلاً چه خوب شد... نمی میرم از عذاب-

وجدان این که تو باشی که پشت سر

فردا به جا بماند و یک عمر اضطراب

آنجا...میان خاک ؛ مرا دق دهد که من

باعث شدم که زندگی تو شود خراب !!!

از بس که حرف های نگفته درونم است ؛

هر سطر زندگی ام حجم یک کتاب

دارد ؛ولی پس این شب نمانده جز

یک صندلی، جسدی سرد و یک طناب



تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 11:13 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی.

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.

در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست،

من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد

شیوا، بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند،

اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد...

و کاغذ چه صبور، نوشته هایم را گوش می دهد!

واکنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد،

مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد...

در آخر، من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم:

"همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم، اما نوشتنم بد نیست..."

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

و آب می داند آن را به چه کسی برساند...

و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم

در پی قلم و "کاغذ صبوری" دیگر...

من یک چهار دیواری دارم...


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 11:10 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

اگر بـاران  نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کفتر سهراب میمیرد

و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد

اگر بـاران  نبارد " باز بـاران  با ترانه -

با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد

اگر بـاران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد

اگر بــاران  نبارد واژه بـاران چه خواهد شد

و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد تکنواز رود می داند

که در این باره با سیلاب ها در گیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه

وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد در شب شعر شقایق ها

قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد...



تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 | 11:08 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

 نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم


تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 11:03 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خاطرات گل سرخ


تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | 11:02 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

 چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

                                                    نفهمیدی

           چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

                                                   نمیشنیدی

         چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

 

        از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

 

          چه شبهایی با شب گردی

                      شبو تا صبح می بردم

              نبودی ماه جون می داد

                                         نبودی بی تو میمردم

             چه شبهایی دعا کردم یه کم

                 این فاصله کم شه

 

              یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

 

 

     توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

 

          چه قدر جای تو خالی بود

                      چه شبهای بدی بودن

    

    گذشتن    عمرو بردن

                             حالا من موندم و  حسرت

 

           چه قدر بی رحمه این دنیا

 

               به این تقدیر بد لعنت.....



تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 | 11:01 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم

در حسرت موجم باران کفافم نیست

درمان درد من باران نم نم نیست !!

بس تشنه میمانم غر ق پریشانی

تا آسمان ها را برمن بگریانی

چشم من از وقتی باعشق تو تر شد

آئینه چندین باآینه ای  تر شد

پیدا شو ای مرحم !

بر زخم پنهانم

تا صبح دیدارت بیدار خواهم ماند



تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392 | 10:59 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عاشق نمیشوم، دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چیزی مهم که نیست...
این دلشکستگی، اقرار بیکسیست
درگیر من مشو، همدم نمیشوم
حوا مرا ببخش... آدم نمیشوم...
*****
تقصیر تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدی، من خواستم نشد
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز یک سقوط، دیگر نه تو نه من...
*****
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بیا ببین                         
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همین!

شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهای خویش، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود، با چشم گریه سوز
باور نمیکنم، آئینه را هنوز...
*****
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همین!



تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 10:55 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم .



تاریخ : یکشنبه 3 آذر 1392 | 10:53 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها