احساس کردم ...

نخستین بار زیرقطره های باران ...

درپهنای دل غمناک آسمان ...

ودرآن هوای سوزناک

در کنار برگ های زردوباران خورده ی درختان

با تمام یاس و ناامیدی ام

تورا احساس کردم...

احساس کردم با آغوش گرم وآرامت

وبا بوسه های آتشین و پرمهرت

و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت...

احساس کردم...

عشق را...

بودن را...

و...

معنای تلخ زندگی را.



تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 02:46 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی.

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.

در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست،

من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد

شیوا، بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند،

اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد...

و کاغذ چه صبور، نوشته هایم را گوش می دهد!

واکنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد،

مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد...

در آخر، من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم:

"همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم، اما نوشتنم بد نیست..."

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

و آب می داند آن را به چه کسی برساند...

و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم

در پی قلم و "کاغذ صبوری" دیگر...

من یک چهار دیواری دارم...


تاریخ : پنجشنبه 21 فروردین 1393 | 02:43 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
رهایم کنید....

میخواهم عشق بورزم به من عشق بورزند

میخواهم دوست بدارم و دوست داشته شوم

میخواهم لمس کنم دستانی را که برایشان بیقرارم

میخواهم در اغوش بکشم کسی را که برای بوئیدن عطرش دلتنگم

میخواهم ببوسم لبانی را که تنها بوسه میتواند ارامم کند

برای ان کسی که تنها امید زندگیم است

میخواهم خیره شوم به چشمانی که مرا به ارامش میخوانند......

پمیخواهم نفس بکشم با کسی که نفسم است

نمیخواهم با شما نفس بکشم

نمیخواهم عمرم را با شما سپری کنم

میخواهم اشک بریزم

های های گریه کنم

ضجه بزنم

مثل دیوانه ها سرم را به دیوار بکوبم

به صورتم چنگ بیاندازم

میخواهم فریاد بزنم واسمش را در میان همه به زبان بیاورم

میخواهم اهی بکشم به سنگینی تاریخ

مخواهم با اه هایم جگرتان را سوزانم

میخواهم اهم دامان همه تان را بگیرد

میخواهم نفرینتان کنم

با شمام...............

با شما که به بی ستاره بودن اسمانم خندیدید

شما که نگذاشتید اه بکشم

شما که بدجور متنفرم کرده اید از خودتان

شما که زندگی را برایم جهنم کرده اید

شما که دلتنگی هایم را به تمسخر میگیرید

شما که ابریزش بینی سوزش چشم سیاهی رفتن چشم به زور قورت دادن دهانم

را به حساب سرماخوردگی میگذارید

شما که به خونتان تشنه ام

وحتی از دیدن لحظه شما

در فرارم

با شمام...................

رهایم کنید...



تاریخ : دوشنبه 18 فروردین 1393 | 02:41 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه ژنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

                           دوست دارم



تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393 | 02:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خواهشم بی تاثیر رفتنت بی تغییر
انتظارشو نداشتم بری ترکم بکنی
میتونستی بیشتر از این منو درکم بکنی
عشق من معصومه مثه شب آرومه
انتظارشو نداشتم منو آتیش بزنی
تو همونی که میگفتی تا ابد عشق منی
به تو گفتم قلبم پیش تو جا مونده
با خودت کجای دنیا میبری قلب منو
عشق من همه کسم من تورو میخواستم 
میتونستم وایسم پای عشق تو تا باشه نفسم
من تورو میخواستم 
میتونستم وایسم پای عشق تو تا باشه نفسم
گریه میکردم که با تو توو هر لحظه بودنم می ارزه بودنم می ارزه
چرا میخوای بگیری لحظه هامو من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو
این که توو چشمامه فکر نکن اشکامه اخر دنیامه اخر دنیامه
که میریزه روی شونه های تو تو میری و من میمونم با یه عالم عاشقونه های تو

به تو گفتم قلبم پیش تو جا مونده
با خودت کجای دنیا میبری قلب منو
عشق من همه کسم من تورو میخواستم 
میتونستم وایسم پای عشق تو تا باشه نفسم
من تورو میخواستم 
میتونستم وایسم پای عشق تو تا باشه نفسم
گریه میکردم که با تو توو هر لحظه بودنم می ارزه بودنم می ارزه
چرا میخوای بگیری لحظه هامو من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو
این که توو چشمامه فکر نکن اشکامه اخر دنیامه اخر دنیامه
که میریزه روی شونه های تو تو میری و من میمونم با یه عالم عاشقونه های تو

خواهشم بی تاثیر رفتنت بی تغییر
انتظارشو نداشتم بری ترکم بکنی
میتونستی بیشتر از این منو درکم بکنی


تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1393 | 04:05 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

 نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم


تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1393 | 02:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلم ترحم نمیخواهد


تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1393 | 02:36 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها