تبلیغات
غم قطره - مطالب بهمن 1393
این روزهای من لحظات شادکامی های ناکامی های من است.
این روزها میگذرد و برمن ارام ارام سیل  جاری میشود

میشود گاهی خدا را شناخت؟
خداوندا من هم ندایی دارم از دل

گناه ندانسته ام چیست که اینگونه اسیر جوشش خون شده ام؟
عاشقانه هایم برای کسی جز تو بود؟

غم قطره هایم جز در نگاه تو بود؟
دستهایم به سمت کسی جز تو به اوج رسید؟

خدایا بالندگی کلماتم در جم جمه های خیالی زمینیانت جای نمیگیرد
روزنه ی کردارهای روزانه را تحسین میکنند

فردا را به دیروز نمیبینند
خدایا...

صبر کن برای من 
او اهسته چشم بر هم مینهد و من ساعتها به درازای روز شب را صبح خواهم کرد

تو نیز چشم داری؟
به عدالتت ایمان دارم ولی به صبر خودم نه

تو صابر و من عاجل
تو میدانی فرصت ساخت دنیای به ظاهر شیرینت در من رخنه دوانده؟

تو شش روز و من هم شش روز
پس کجای اسمانت خیره بمانم؟

ستارگانت میخکوب گستره ی سیاه مانده اند هیچ کدام دنباله دار نمیشوند
مگر قول هایی که دادی را فراموش کرده ای؟

مگر فراموش کرده ای من از جنس همان عزیز دردانه هایت هستم؟
خداوندا باران سوزهای دنیایت تمام بحر های چشمم را خشک کرده

مگر چه شده انچه که تو برایم به نمایش گذاشتی
انچه نشانم دادی این نبود

تنها شدنم را تحمیلم شد به فال نیک خواندم
خدای مهربان دل تنهای من پر شدنم را تنها مناظره نکن

من برای ماندن شرط ها داشتم
من برای بودن رویاها ساختم

اشک هایت را پاک کن اینجا همه میخندند
تو نگاه کن

من میکشم هر انچه تو از من در تجسم نشسته ای
غبار زمستانت بر دوش تک تک سیاه رشته های اسمانیم میماند

تو شبها اسمانت سیاه و من گناه کار از اسمانی که فرزند خلف اسمانت است
چشمانت را پاک کن خانه ی من همین نزدیکیست 

بیا سو سوی چراغهای همدم های شبانه ام بلوایی به پا میکند
برایت خاطرات دم کرده اند

هر شب برایم به اتش میکشند و من بدون شیرینی جرعه هایش را فرو میبرم
قلب ها پر میشود

من و تو انچه میخوانی
سعی بر فهم من نبر خدا بودن یعنی همین 


تاریخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 12:23 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 06:42 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دلتنگیا 
یه حال بد 
نبودنت سخته چقد 
تو فکر تو 
بدونه تو
خسته شدم من از همه 
از همه جا حتی خودم
فقط بدون 
هر جا باشی 
دوست دارم
کاش میشد تو این زمستون 
دوباره هردوتامون
قدم میزدیم آروم 
آدم برفی میساختیم 
بازم تو اون خیابون
یادت میاد تو راه خونه 
یه بار با یه بهونه 
گفتی کسی ندونه
گفتی آروم تو گوشم 
ماله توام دیوونه

این کوچه تورو یادم میندازه 
این سرما بغض منو میشناسه
فنجونم 
تو دستمه داغونم 
امسالم منتظرت میمونم
کاش میشد تو این زمستون 
دوباره هردوتامون
قدم میزدیم آروم 
آدم برفی میساختیم 
بازم تو اون خیابون
یادت میاد تو راه خونه 
یه بار با یه بهونه 
گفتی کسی ندونه
گفتی آروم تو گوشم 
ماله توام دیوونه


تاریخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 01:46 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

به یادت بیار..
سکوت و بی کسیمو یادت بیار
اون بغض ِ لعنتیمو یادت بیار
اون گریه زاری هامو یادت بیار..

 

یادت میاد..
میگفتی آسمون اگه زمین بیاد
همیشه عشقمی دوست دارم زیاد
هنوز از این دروغ ِ تو خوشم میاد..

میبخشمت..
به اونکسی که میپرستی میدمت
میرم با اینکه مهربون ندیدمت
با اینکه میکشه منو ندیدمت
میبخشمت..
تورو با بغض و گریه ساده میکنم
تو یادگاریات خلاصه میکنم
میرم که با خیالت عاشقی کنم..

 ♫♫♫

سخته برام
به اونکه با توئه حسادت کنم
به جای خالیه تو عادت کنم
به خاطراتمون خیانت کنم
حرف ِ دلم
با عکس ِ تو یه عمری هق هق شده
با دیدنش دوباره عاشق شده
تمام ِ عمرم این دقایق شده..

میبخشمت..
به اونکسی که میپرستی میدمت
میرم با اینکه مهربون ندیدمت
با اینکه میکشه منو ندیدمت
میبخشمت..
تورو با بغض و گریه ساده میکنم
تو یادگاریات خلاصه میکنم
میرم که با خیالت عاشقی کنم..



تاریخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 06:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
سالهاست از تمام داشته ها و نداشته هایم گذشته ام

تو که داشته ام بودی و او که نداشته ام 

تو که دست یافتنی بودی و او که دست نیافتنی

روزهای سخت من درازا دارد

میگذرد همچو طوفان

تو خوشحال از مابین و من سرگردان از جنگ قدرت

آرام آرام میشود حتی از یک تاب هم لذت برد

تو عاشق سرعت اما زمان میگذرد

رهگذر باشد مثل زمان

بیزار باشد مثل زمان

منتقم مثل زمان
تو 
من 
او 

او دست یافتنی شد

تو دست نیافتنی

یادت هست خیال ها زود به آتش میکشند

انچه که در باور تو میگنجد و انچه در اوج واقعیت اتش میزند

سردرگم مانده ای ؟

زمان میگذرد 

همچون گذر تو

مابین میشوی و ستاره های آسمانت ماهشان گم میشود

این سو سوی ستاره ها از ماه نیست 

او 
او
او

قلم نویس لحظه ها 

دلتنگ سایه ها نباش آنها با نور می آیند و بی نور رهایی

آرام تورَت را بالا بزن

مبارکت باشد عروس دریایی

نهنگ ها آمرزده شدند 

سیاه چاله های تاریک خاموش شدند 

تو پر نور باش و تنفس کن

من قهوه ام سرد مانده

تلخیش از فنجان است.

سازهای من کوک میشود

به انچه که در چروک های چین زده ی پیشانی میماند

تو به انها میگویی درس

و من به انها خواهم گفت تجربه

چه چشمانی مانده ای بر متنهای دست نویس

امضا

تاریخ 

تبریک.


تاریخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 06:36 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
سلام

سلام...

سلام گذشته ی دیرین من

سلام خردسالی های کوچکم ، سلام کوچک دنیایی بزرگم

سلام بر عاشقانه های پرنده ها و  اسباب بازی های بی جان من همان ها که احساس جان در آنها دمیدم مثل خدا

سلام بر نوشته های شیرین کودکیم مامان بابا  و من

سلام بر آرزوهای تو داشتن با همان زیاده خواهی هایم

من باز آمدم پر از مرگ 

پر از وسوسه های هوس

پر از انسانیت های دور از عقل

سلام بر بزرگ شدن های من

ده سال پیش من

سلام

سلام بر خیال های بلوغ نیافته ی من

شما راست میگفتید بزرگ نشو تنها مرد

سرپیچی از احساسم بود و حصار بی چون و چرای عقل

سلام بر پسرک های مردوار دنیای غول

قلب های یخ بسته شما در چه هوایی آب نشد که گدازه هایش آتشم زد

سلام بر خاطرات دوره ی کعبه ی من 

همان هایی که صدای عاشقانه ها تا سحرگاه بدون طلوع پگاه بود

همان بی قید شدن های ایمان

سلام بر یگانه های اسطوره ی خداشناسی

سلام

زمزمه های ماندن  در دنیای من طوفان شد

اعتراض من سکوت و ماندنم اجباری

ماه ها سلام شد بر خداحافظی ها

راز ها ماند در من و در پس جاده های بی عبور

همه جا آهنی شد و من در فراسوی خاطرات

تنها ماندم

سلام

سلام

های ...

سلام میکنم بر همان صبح های سیاه 

همان زخم هایی که درد در دلم مینشاند 

از یاد میرفت زخمها با سپیده دم های طلوع

تو ترس از دست دادن را معامله کردی

من باز هم در پشت یه دامنه ی کوه

به سمت اوج دست های یخ زده ام تنها شد

سلام...

بر جاده های بی عابر ولی با عبور

آن ادم ها را میبینی؟

یادت باشد ... گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

آن قاصدک را میبینی؟

یادت باشد ...گاهی وقت ها تو چیزهایی میبینی که دیگری نمیبیند...

حتی فرق ها را هم نمیشد دید

درست مثل فاصله ی کوتاه دو جمله ی بالا

سلامم هنوز بی جواب است 

گاهی زخم های نو زخم های کهنه را از یاد میبرند

سلام بر دلم

بر دلم 

بر دلم که هیچ جایی برایش نماند

همان که زخم هایش  را هرچه نو تر میکنند فقط عمیق تر شد

التیام تمام شد

سلامت بی جواب است تنهای روزگار دیرینه

تو نیودی و من ماندم

تو امدی و من ماندم

تو رفتی و من ماندم

میبینی یا من از این دیار نیستم یا تو 

سلام نکن دیوانه ی شبها 

نظم آدم ها را بر هم نزن 

آنها را رها کن

آدم باید حوا را داشت نه خدا

کائنات شیرینت باشد کوچک تنهای بی تاب.


تاریخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 06:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
هیسسسسسس

مرد من ساکت بنویس 

حتی نوشته هایت هم آزار میدهد

بگذار راحت بخوابد



تاریخ : پنجشنبه 2 بهمن 1393 | 02:32 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها