پایانم نزدیک است


تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 07:46 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
تنهایی میدانی یعنی چه؟
یعنی همین حس حالا
یعنی همین دلشوره ها
یعنی همین بیکسی ها
یعنی چشم به هیچ دوختن
یعنی در آرزوی محال ماندن
یعنی خواستن کسی بدون عشقش
تنهایی یعنی من 
یعنی من
یعنی من
همان من روزهای شادمانی
همان من روزهای خوشی
همان خوشحالی های بی نظیر
همان قدرت های بی انتها
تنهایی یعنی پیر شدن های جوانی
یعنی بی رمغ شدن های میل ها
تنهایی یعنی یک شب یک روز
بدون فردا
یعنی سر گذاشتن بر بالشت بدون امید به فردا
یعنی همان داد و بیداد های کم سو
یعنی اشک های به جا میان خاطرات
تنهایی یعنی اینها
یعنی نیامدن تو
یعنی ماندن من
یعنی دیوانگی های انتظار
تنهایی یعنی بی پناهی های دل
یعنی اتشفشان زخم های دریای خون
یعنی همان اول  و اخر های عمر
یعنی جدا شدن های دستان
یعنی اهنگ های میمانم ، رفتی ، انتظار و مرگ
تنهایی یعنی سکوت خانه
همان خانه ی پر جشن
همان خانه ی زرد و قرمز
همان آشتی کنان های بخاطرت
همان ناب بودن های مریضی
همان دوای درد بودن هایت
تنهایی یعنی همین سکوت
همین نخواندن ها
همین خیانت های امدنت
یعنی همان امدنت بی او
همان خوشحال شدنم
همان خنده های شکلات های تلخ و سوخته
طومارهای بینام
مخاطب های گمنام
تنهایی یعنی یه سر
بی هم
تنهایی یعنی بی طاقتی های یک شبه
تنهایی یعنی نبودن های شعرهایم
تنهایی یعنی گذاشتن قلم بر روی کاغذ
یعنی نکشیدن صورت من با دست های تو
یعنی زجرکش شدن های تنهای تنها
تنهایی یعنی امید های میمانم
او می آید
ایمان دارم 
تنهایی یعنی همین
تنهایی یعنی جاده های بی عبور
یعنی همان ها که من ماندم تو رفتی
من دیدم تو بستی
من خواستم تو ...تو ...
نه نه او هم میخواهد
فنجان هایم تمام شد قهو هایت را هم نخوردی
سرد شدند قهوه هایت را بخور حرف زیاد دارم دیوانه
نامش را سامان بگذار
سامان های آرزوهای من 
سامان های مخاطب های تو
سامان های کم بودنها
میگذارم طلوع صبح
همان خورشیدهایی که برایم تمام شد
میگذارم همان نامه های نیمه شب
تنهایی یعنی بی او خیال شدن
سقف دار کوتاه و تنها زجه شدن
تکان خوردن های بی فایده
تملق های تنفس
تو نیستی و تنهایی یعنی همین
یعنی شکنجه های من و صدایی که میپیچد در اتاق:
من هستم مرد من تحمل کن
چقدر سرد شد هوا
شاید کسی آمده که درها باز است؟
من جوان میشوم
چشمهایم وحشیانه به هرسوست
درها تکان میخورند ولی کسی نیست
هه ارام باش 
صدایی نیست همان سو سوی باد است
تنهایی یعنی همین
خیالهای شیرین و نابود شدن امید های مطمئن
دل سپردن های بی مهابا
حتی نداستن های چگونگی هایش
یعنی کمبود حس نوازش
تنهایی یعنی ماندن ساعت ها زیر پنجره های شهر
بدون حرف
یعنی اشک ریختن ها همان جا بدون اینکه بفهمی
تنهایی یعنی عادت نکردن به رفتن هایت
یعنی متن های سرخ روی کاغذ های سیاه
یعنی نوای بهانه
تو تنهایی؟
تو درد داری؟
تنهایی یعنی نگاه های ملتمسانه ی تو به عقربه ها
و پیر شدن های ظالمانه ی من
راستی بگو بدانم رفتنت با پیری من برادرند؟




تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 07:11 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
عاشقانه های دل من تنها شد

عاشقانه های متن هایم بیکس شد

همه رفتند از دیار دلش

او تنها ماند

هراز گاهی به کلبه ی من سری میزد

ولی تنها شد

دلم برایش عاشقانه تنگ است

برای همان کودکانه حرف زدن هایش

برای تمام خواندن اسمش

برای گچ پژ های نامش

عاشقانه هایم تنها شد

از دلم رد نشوید غوغاست

متن هایم بیکس شد

او هم رفت؟
او هم نماند؟
او هم نخواست؟

خیالی نیست دلدادگیست همان روزهای خوش
او تنها کسیست که عاشقانه با مرگ فراموشش میکنی

و تو تنها کسی هستی که عاشقانه به جرم فراموش نکردند تا مرگ روزانگی میکنم


عزیزم میدانم هیچوقت نمیخوانی ولی تنها کسی هستی که جز مرگ هیچ چیزی تو رو از ذهن و دلم پاک نمی کند


چه زیبا گفت کفاش دوره گرد 

کفش هایت را نگه دار با پاهایت راه برو 

آنها تلخ نیستند

تورا در میان راه تنها نمیگذارند

تطهیر میکنم بعض گونه هایم را

تو آرام خاطراتت را بشور و من تنها اشکنامه هایم را ورق میزنم


خطاب عشق هایم تنها شد

کجاست دست های ناز

کجاست گیسوهای خیالی

کجاست آن همه جنگ عاشقانه بر سر تصاحب دوست داشتن بیشتر

همان تغذیه های وسط چهار راه

تو سیر میشدی و من سیره ی آرزوها

نوبر همان بود که شد نه اینهایی که ظالمانه میکوبند

دلتان خوش سرتان گرم اوقاتتان بکام

حالم این روزها آسمانیست ببار دلم

زمین گونه ها کویریست


تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 06:36 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
باز دوباره فکر تو باز ادامه ی غمت

این درد یه عمره با منه ای کاش ندیده بودمت

عاشق باشی همینه حالت قلبت آرومه یک عذابه

حالت هم خوبه هم خرابه ، وای ..

یک لحظه حس گریه داری ، یک لحظه راحته خیالت

عاشق باشی همینه حالت ، وای ..

عاشق باشی دلت همیشه غرقه یک آشوبه که

برای قلبت حسش انقدر خوبه که ازش نمیشه بگذری

عاشق باشی عذاب عشقتم به جونت میخری

بره بمونه پای این یک باوری ، ازش نمیشه بگذری

عاشق باشی همینه حالت قلبت آرومه یک عذابه

حالت هم خوبه هم خرابه 

یک لحظه حس گریه داری ، یک لحظه راحته خیالت

عاشق باشی همینه حالت 


تاریخ : جمعه 15 اسفند 1393 | 09:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
هم ترانه ی من سلام

امروز مرا تو خواندی صدای شیرین جواب سلام

تو همان دلخوشی های غریب شده ی من در موج هوس های پشت نقاب بودی

من درهمان تاریکی های خط قرمز مانده ام و تو نور نوای شیرین خط نوشته هایم 

دلبرم به من رسیدی پس از سالها 

چشمانم چشم به راه مانده بود

عاشقانه برایت مینوشتم صادقانه دل را در پس بالکن سرد مخفی کردم

تا تو بیایی

هرکس را به هیچ نگاهی عاشقم نکرد

تنها تو مرا ربوده ای 

کاش در این کنج رویایی دستان تو نوازش گر من بود

میدانم که نزدیک است لمس همان دستان که ماه را خواب میکند

نبودن چندین ساله ات مرا سخت میرنجاند

تنهایی هایم تنها برای با تو بودن خالی میماند 

تورا من از دست رفته میپنداشتم

دلتنگی های هر روزهای من دوریت را لشکر میکرد

آشنای گندم گونه ی من آمدنت را پرهای اوج

و ماندنت را آخر شدن مردن ها میدانم

تا نبودی آسمان را هم برایم خون کردند

خیلی ها قدرت جانشین شدنت را خواستند

آنها بیخبر از دردانه بودنت بودند

این سالها که نبودی برایم سخت که نه بهت آور میگذشت

خیلی ها عاشقانه میستاییدنم و خیلی دیگرها ظالمانه رنجم دادند

نمیدانم چه باید میشد در نبودنت تنها معشوق میخواستم 

همان عشق بازی های بچه گانه ای که با هم داشتیم و حرفهایی که در تنها شدنمان میزدیم

تو از زیبایی های من میگفتی و من از مهربانی های تو

تو از سماجت های من میگفتی و من از آرامش با تو بودن

معجزه ی عشق را در این چند سال فهمیدم دروغ نگویم کسانی را دوست داشتم

شاید آنها هم.

ولی نمیدانم چه میشد که بیخوابی به جدایی میزد و بیرحمانه به ما میتاخت

دوستت دارم

با دست خط هایم ناراحت میشدند و با صبح های زمانم راحت

نمیدانم چه میشد همان ها که مرا عاشقانه دوست داشتند تندیس مجسمه هایشان که تمام میشد

مرا مهر باطل میزدند شاید اصلا آنها خود جدایی بودند که بیخواب میشدند

این سالها برایم بد میگذشت

دستانم به همه دراز شد و برای ماندنت جرعه ای ناب میخواستم

این سالها مرا محکوم کردند

قلبم زخم میشد حتی طبیب ها هم با تیغ دوا میکردند

طبیب ها همان مدعیان عشق بودند ناراحت نمیشدم تنها بهت زده میشدم از مهر سرد عشق

طناب های دارشان روی شانه هایشان بود من تنها نگاه میکردم قدرت بازوهایشان زیاد بود و من کوچک

خوب شد آمدی

این را تنها برای تو مینویسم که باز آمدی

هیچ کس جای تو نیامد

تو تنها دوست داشتنه دوست داشته های من ماندی

تمام آنها که دوستشان داشتم کفش های نو خریدند و آنها که دوستم داشتند دونده

دوری های تو مرا ناخوش میکرد

همینجا خواهم گفت عاشقانه در انتظار تو ماندم

تنها سلام من مهر شکفتن گلهای تو بود

قدم های تو زیباترین هاست

زمستان های من با آب بازی ها تمام شد ولی فرق داشت با آب بازی های بچه گانه ی ما

مرا با اشک آب بازی میدادند بعد هم در پس سوز و سرمای رفتن و حرفا خشک میکردند

اما تمام شد آمدنت آتش گرم و قهوه ی تلخ با تمام تلخیش شیرین میشود در کنار شیشه ی جلوی باران

ازین به بعد عاشق زمستان خواهم شد همان فصل سرد همان فصل سخت

همان فصل زنده به گور کردن نیمه جانها در میان برف ها

آنها جان داشتند و من تنها بهت زده میماندم

قدرت فراموش کردنشان زیاد بود حتی ذهن مرا هم پاک میکردند راه چاره را نمیدانستم

خوشحالم از آمدنت از ماندنت از این همه خبرهای خوش برای رسیدنت

این فصل را به آخر رساندی

ساز دلنشین صدای تو خاموش است هنوز ولی لبخند تو درد را برایم کم میکند

شبهای سیاه من همیشه با متن نوشته ها تمام میشد

زندگیم سخت میگذشت در این سالها

بد میگذشت در این سالها

از روزی که رفتنت برایم اجبار شد تنها تنها تنها دلگیر میماندم

تنها عشق شیرینم عاشقانه دوستت دارم

برای تمام آن گلهای پژمرده ی شکفته سپاس

خیلی ها برایم گل میدادند ولی خشک میشد و شکفته نمیشد حتی تا رفتنشان زنده بود

رازهای دلم زیاد است و زبان توصیفشان کم

تنها یکبار وصف میکردند وبا  همان یکبار مرا متهم میکردند

همان ها که عاشقانه مرا اولین میخواندند حتی مرا یادشان نیست

وفایی تر ها طویل شدن های دلم را حوصله نمیکردند

شادی هایم همراه با خم عجز بر ابروهایم بودخوب شد آمدی

حالا من و من و من...

یادت باشد اینبار هروز ماندنت را برایم مرور کن 

عاشقانه فریاد خواهم زد بگذار همه بدانند دوستت دارم

راستی معشوقه ی مهربان این سالهای انتظار

در نبودنت آدمیان تا توانستند به من بد کردند

حتی ادعای تورا هم داشتند

معشوقه ام برف ها را خاک کن زنده به گوران هنوز یخ ها را با گرمی نفس هایشان آب میکنند.

خاتمه



تاریخ : یکشنبه 10 اسفند 1393 | 09:03 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
اینجا همیشه همه چیز رنگیست جز چشمان من


تاریخ : یکشنبه 10 اسفند 1393 | 09:00 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
چراغ های این دشت را مثل کوچه های قرارهایت کن

مژه های چشم نیست بر پلک های همان مترسک که اخم هایش پینه ی پیشانیش بود

حتی آینه هم برایم نیش خند میزند

این همان مترسک غول پیکر است که تا کبریا قد کشیده بود؟

کلاغ ها چقدر شیرین بازی میکنند

آنها خورشید را سیاه میکنند ولی نمیسوزند شاید دستانشان به هم ربط دارد

دانا بود همان که ثور دارد

کر شده های سریال های ریالی زبان هایشان به سمت زمین بر قایق ماند

باید شهر را برد تا مزرعه دار شد

اینجا جنگل های یک طرفه همان هاییست که در سیاره ی خواندنی ها درخت ها در هوا رشد میکند

پوستت را بکن خیس کن و پرتاب کن کلاغ ها لال میشوند

کوچ در بالهایشان جا ندارد تنها تصاحب میکنند

یادشان داده ابلیس همان که برق دارد از آن شماست کافیست بدرخشی

تاریک بمان در همان اوج

دست هایت را روی ابرها بکش حداقل انها سپید مانده اند و بیرنگ میبارند

در اسمان که باشی تنها میبینی نمیفهمی نمیکشی و دستهایت رها نیست

در اوج نماندن هراس رفتن داری

همه چیز در دستان توست اسمان را کلاغ روا نیست

تر شدن های دلتنگی را نگاه نکن

طلای ناب زیر پایت را نگاه نکن اینها همانند که پاهایت را صاف نگه داشته اند

دستانت را بند کن تا جاذبه 

صحرا که شد تو باران میشوی

دلدار که شد تو کویر خواهی ماند

در پی نوک های آنها تو به طلا میرسی و باز هم ابرها سیاه.


تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 10:58 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
آسمان را میبینی؟سیاه است سیاه

دردهای من همان زخم هاییست که به بهانه ی مرحم ماند

خشم ها مسافر از غربت همان خشم های مادر از فرزند است

شیرین ولی خسته کننده

کام به کام مثل گام به گام به کفشهایت نگاه کن

رفت؟

خوب خدارا شکر که همان که باید میشد شد و دادار مرا دخیل نکرد

مگر من در کدام اوج نمانده ام که بی دانسته های نداسته هایت خط میخورم

راضی رضاست خط زن

در پنجره ی آسمان تنها هد هد صدا سر میدهد

اوج دست نوشته هایم شوق سوت قطار است یا همان ترمز های قبل تصادف

و حتی صدای خط صامت یک سو در یک صفحه ی روشن ________

اینجاست که آدمها آدم میشوند

لحظه ها قطره شده در پشت همان سیل ها

انگار آرامش در راه است

شبهای سپید را در نگاه قرمز های فریب میتنم

تنهاست همان که امر کرد فصل کرد بر همان متن

سنگین شد

چشمانت را ارام ببند در این میان تیغ کلمات تنت را میکشد

ببند انچه را که در ماتمت گذاشته

اینها از یک چاه بر می آید توانی برایت نیست

سازت را کوک کن

ارام بنواز

بی تو تنهایی ها را دوست دارم

خلسه
خلصه
خلثه

نقاش زمین خوب عکس گرفت از صحنه ی انفجار

خودکار هارا بر زمین میخ کن .=

نوشیدنیت سرد شد قهوه ی شیرین را باید تلخ خورد

شکر یا شکر کدام برایت شیرین است؟

ارام صدا کرد پس رفت پیشی گرفت

دست تنیش درد نکند 

بیخیال گوشهای سبک خیال که دنبال معانی آماده ی حرفاهای دیوانه هاست

آنها سالهاست که دیوانه مانده اند سالها باید خواند حرفهایش را

پرواز شهاب سنگ همان تیکه های عقده کرده است

پریشان شو با همان حس

دستت را به زیر سرم ببر سنگ ریزه ها از آفتاب داغ نشد

گرد های مرجع میماند و تو مستقیم مسیر میدهی

اخرین دستاورد های این میز کوچک بار همان بچه فنجان شکر است 

ذوب افکار موهای مرا سوزاند

عاشقانه زیستن همان ادمیت است که در شفق هایش تیر است

باز هم چشمانت را ارام ببند

سکوت کن صداها را بکش تو در اوج خشک بودن های من مانده ای

من به اینها میگویم باران

متنم سیاه است همچون همان دست ها که بر افکارم ماند

کفر سلامت خدای جسم را خلاف میکند

همین سیاهی مثل برادر خوانده ی شب است

ارام ولی صدای کودکی هایش رواست

در انتظار اتمامی؟

در انتظار فهم مانده ای؟

همین لحظه ها برای دیوانه شکر قهوه اش است

فنجان را بردار

اینبار شکرهایت را به زیر فنجان بریز

ارام باش لکه های لباست را خوش یمن بگیر این ها همان اشک های

فنجان لبه پریده است که گاهی سیگار برایش آغوش میماند

قمر های روشن شهر را خاموش میکنم برای همان میخ کوب های اخر کلمات      .


تاریخ : یکشنبه 3 اسفند 1393 | 10:30 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها