تبلیغات
غم قطره - مطالب تیر 1393

ما جدا مانده ایم از هم و این،بی گمان سرنوشت خوبی نیست

بی تو دنیا بهشت هم كه شود، بی شك اصلا بهشت خوبی نیست

 

ماه اردیبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسیاری داشت،

حس تلخی ولی به من می گفت:اصلا اردیبهشت خوبی نیست

 

این كه ما فكر می كنیم به هم،نیمی از راه عشق طی شده است

بازگشت از میانه ی این راه،منطقاً بازگشت خوبی نیست

 

می شود نا امید بود از عشق، از تو دلخور نمی شوم....اما

این كه چیزی عوض نخواهد شد،حرف های درشت خوبی نیست

 

عشق حالا معطل من و تست،تو ولی دل سپرده ای به زمان،

عشق یك معجزه ست، باور كن،كه زمان لاك پشت خوبی نیست


 رفته ای تا كه شعر خلق شود؟زندگی شعر نیست، باور كن

این كه"لیلی"شوی تو، من "مجنون"، ابدا سرنوشت خوبی نیست

 

پیش از اینها نه،بعد از این هم نه،عشق اكنون معطل من و تست

زنگ این خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبی نیست؟



تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393 | 10:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
داداشم....توروخدا واسش دعا کنید...

تنم مثه آدم برفی شده برگرد دیگه...

خدایا بهم پَسِش بده


تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 09:48 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

تنهایی بیماری نسل من است

برای دور هم بودن بهانه داریم

ولی هر کدام

دلمان جایی جا مانده

آنقدر دور است دل هامان از هم

که عروس خانه ات ، شب ها

توی آغوش بالش گریه می کند زندگی را

که یادت می رود من یک زنم

احساسم زخم می خورد توی رفتنت

دردم می آید

وقتی تبریک روز زن ، به مادرت یادت نمی رود

ولی مرا

کنج خانه

فراموش می کنی

تنهایی

بیماری نسل من است ....



تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 10:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت



تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 10:39 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.

دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.

دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.

نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.

چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.

تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.

شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.

تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.

دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت

از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.

ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .

و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.

هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.


تاریخ : جمعه 20 تیر 1393 | 10:36 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.

بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود.

بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.

بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.

چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.

بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.

با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.

من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ، با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.

گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.

بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن.

با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ،

باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.

اون نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!

چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.

آن لحظه  با تمام وجودم احساس کردم برای من است.

او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.

گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا نیستم.

گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز با تو می آیم هر جا که باشی.

او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.

درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود.

رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند.


تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393 | 10:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من ، او ندارم.


تاریخ : جمعه 6 تیر 1393 | 07:24 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
باورم نیست

که اینک تو ایستاده ایی

برآستان همه دلواپسی هایم

و من در این تنهایی خویش در پی ناباوریهایم

جه خاموش بودم در این سالها

که به دنبال حدیث بودنت بودم  

دگر خواهم نگاه مبهم و زیبای تورا

برای من که دلگیرم از این شبها از این فریاد

دگر خواهم نگاهت روشنی بخش

آستان زندگیم شود 



تاریخ : سه شنبه 3 تیر 1393 | 07:24 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها