تبلیغات
غم قطره - مطالب مرداد 1393

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم

  

دردم این است که باید پس از این قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!



تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 12:39 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.



تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393 | 12:38 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

من از پایان و از آغاز می ترسم

از این افسانه اعجاز می ترسم

تمام زندگی ترسیم پروازو...

من از ترسیم این پرواز می ترسم

نگاهم کن ببین در اوج پروازم

پریدن از نگاه ناز می ترسم

نفس در سینه نایی نیست ،برخیزم

دمادم از دم لجباز می ترسم

کجا دیدی؟ندیدی مثل من عاشق

چه بیزار از نوای ساز می ترسم

نمی دانم،تو می دانی نمی دانم...

من از افشاء این یک راز می ترسم

اگر صد بار دیگر باز هم پرسی...

چو صد باره ببینی باز می ترسم

تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 12:36 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت


تاریخ : دوشنبه 20 مرداد 1393 | 10:16 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | 08:02 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها