تو تنهایی من خواهی بود


تاریخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 01:30 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ...

این تمام لذت من است ...
 

وقتی با اصرار مرا می خوانی ...
 

وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ...
 

من این انتظار عاشقانه را می پرستم ...
 

تمام روز انتظار تا تو بیایی ...
 

آغوش من فقط اندازه تو جا دارد ...
 

اگر خوب گوش کنی
 

این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی
 

تو را فریاد می زنند ...
 

مخاطب کلامم که هیچ ...
 

مخاطب ضربا نهای قلبم هم تویی ...
 

ببین تعبیر می کنم که گاهی خواب تو
 

همان نهایت آرزوی من است ...


تاریخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 01:28 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
چشمانم می افتد به طلوع صبح.. 
نابودیم گل می دهد..
در میان آدم ها ..
عینکی دودی بر بغض می زنم..
شاید ندید جمعیت جای ضرب و شتم های غصه را بر دیدگانم..
عینک بر من نمی پوشاند غمم را 
ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..
در هوای خود سرد می شوم 
کاپشن پاره ام را می پوشم 
به این امید که جمعیت نبیند زمستان خشکیده بر تنم را..
زمستان..
موجودی که در من دفن شد و دفع نشد..
کاپشن بر من نمی سوزاند این زمستان را..
ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..
به دنبال ملافه ی پوسیده ای می دوم که کمی آن سوتر..
در آن طرف چهارراه..
آواره در پیاده رو از این سو و آن سو لگدمال می شود..
و ناله می کند زیر سیلی های رفت و آمد آدم ها..
می دوم به سویش تا نجاتش دهم.. 
تا نجاتم گردد..
انگار که هردو به هم نیازمندیم..
و بعد.. 
خرسند می پوشیم یکدیگر را.. 
و در حریم امن هم به انتظار عمق شب می نشینیم..
همینجا..
در کف پیاده رو..
شب که آمد..
عشق بازیمان طلوع می کند..
و طلوع میکند.. 
تا انتهای تاریکی اش..
و شب..
جنس شب چه مطبوع است.. 
در شب که دوخته می شوم
نه از غم خبری است.. 
نه از بغض.. 
و نه از زمستان خشکیده بر تنم..
این درمان لااقل تا طلوع فردا تسکین می بخشد ، کفاف می دهد و استقامت می کند..
و فردا..
باز هم عینکی دودی و کاپشنی پاره..


تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 01:25 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.



تاریخ : دوشنبه 17 شهریور 1393 | 01:23 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم

آخر از این همه دلگیری و غم می میرم

پرم از رنج و شکستن، ‌دل خوش سیری چند ؟

دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم

هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد

بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم

تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها

اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم

بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه

روزگاریست که چون سایة بی تصویرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند

دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم!

تاریخ : پنجشنبه 13 شهریور 1393 | 01:21 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
رویایی می خواهم که مال من باشد...اما دیگر حتی رویاها هم رنگ کابوس به خود گرفته اند به کدامین بهانه 

دلخوش کنم این روح بی تابم را وقتی تو نباشی وقتی که چشمانم تا ابدتو را دیگر نخواهد دید چگونه بخندم 

چگونه شاد باشم خدایا باز دلگیرم مرا ببر ببر به هر انجا که تو میخواهی این تن سرد بی روحم مال تو برای تو 

بردار و ببر این افتخارت بود ? این اقتدارت بود که مرا درس عبرت کنی برای غیر ؟ کارت خوب بود افرین این هم 

لوح تقدیرت راستی گفتم تقدیر ! تو که نویسنده خوبی بودی پس چرا تقدیر ما اینگونه شد هر چه ما میخاستیم 

وارونه شد ؟ ای خدا ریخته شد جوهرت را گویم روی پیشانی من ؟ کار از پاک کن گذشت باید از من هم 

گذشت بی جهت نیست که دور افتاده ام ..


تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 01:18 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 10:43 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها