مدتهاست که بی خوابم


تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 05:05 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دروغ های تو قابل تحمل تر بود !

به خاطر کودکی بود و شیطنت

به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی

که ببینی یک دروغ،چه ها میکند !

این جا دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود!به بهای یک دل شکستن !

اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود !

این جا آدم ها دروغ های شاخ دار می گویند

بعد دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک می کنند !!!



تاریخ : سه شنبه 25 آذر 1393 | 05:04 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

بالاخره یاد می گیری


از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...


که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...


که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...


که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...


یاد می گیری


.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...


که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...


که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...


که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...


روزی می فهمی


در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...


و این همان لحظه ای ست


که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 


با رویی گشاده


و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!



تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 05:02 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
باز هم پا به خیابانهای بالای شهر میگذارم...

همان نم نمه های خاطرات

همان جاهایی که در کوچه پس کوچه هایش لحظه های خداحافظی را سپردیم به گفتار

تو میدانی نوشته هایم از چه آهی بلند میشود

تو میخوانی و میبینی

تو صدایم را میشنوی و میدانی چشم به راه تمام آرزوهای بچگانه ام مانده ام

متن نوشته هایم را مثل بازی های قایم موشک میخوانی و من تنها باز شمار بازدیدهایت مانده ام

قدت بلند نبود ولی افتادن از چشمانت تمام استخوانهایم را به دست قصاب سپرد

واژه هایم گم شده در یادی که سالی در آن نابودگر غمها شدم

من همان من قدیم و تو به روز شده ی حوادث

اقرار عاشقانه هایم برای راه بی عبورت تنها روی برگرداندن توست

شادم تنها برای روزهایی که در کنارم ...

دارم پاک میرم از یادت 

داری پاک میری از دستم

سراغی از ما نگیرید که دلی نیست در بستر تن

دیرینه های زودهنگامت هیزمی برای چوپان زمان شد

اورا مشغول آتش زدنم کردی و عبورش را برایم سخت

سالهاست که گذشت ولی من هنوز در یک روز مانده ام مثل توقف یک فیلم عاشقانه منتظر بعد مانده ام

تو می آیی و تو میخوانی و صدایم میکنی

اکسیر جاودانگیم را بر ملا کن

من نادیده ی حلقه ی سفیدی ماندم که در انگشتان تو رو به سیاهی میرود

مرا ببین بی انتهای من

پشیمانی هایم تنها برای شروع عاشقانه هایت برای میلادهای وصال آرزوهایت

برای صبحگاه ها و پگاه های سحر خیزت 

برای سلام های عاشقانه ات

برای آن اولین و اخرین بارها 

تنها یک عکس دو نفره است که زردی های رنگ قرمزم را میزدود

اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم

اگه عزیزترینها برایم خاطره شوند تو همان عزیزترینی که شبهایم به صبح و سحر میرسد

تولدهای خواسته هایم مرگ میشود

و من در آخرین نفسهایش قول فردا را میدهم.

لرزش دستانم حاکم بر نوشته هایم شده دستانی که سالیست حتی فصل ها را هم حس نمیکند.

نمیدانم چرا ولی انگار دستانم تمام تنم را فرا گرفته 

گویی از این مرد تنها ، تنها چشمی به راه مانده و تنی که منتظر چشم مانده 

حتی نقطه ای ، صدایی ، سایه ای  ...

بی نظیر لحظه هایم برگرد/



تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 05:21 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
 
ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,

 
ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
 
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
 
 
 

 
 
 
 
 
 
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ
 
 
 
 
 
ﺁﺩﻣـــﺎ ,
 
 
 

 
 
 
 
ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
 
 
 
 
 
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
 
 
 

 
 
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
 
 
 
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
 
 
 
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ
 
 
 
 
 
ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,
 
 
 
ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
 
 
 

ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ
 
 
 
 
 
ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,
 
 
 

ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ
 
 
 
ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ


تاریخ : شنبه 15 آذر 1393 | 05:01 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
نمی‌دانم چیستی !
 
آن‌قدر می‌دانم که

هرگاه واژگان به تو رسیدند مبهم شدند

و هرگز نتوانستند تو را به من برسانند.

چگونه می‌توانم ترجمانی از تو داشته باشم ؟

هنگامی که در وهم و خیال هم نمی‌‌گنجی.

به هر کجا که می‌رسم، رد پایی از تو باقیست...

شاید روی زمین نباشد

اما در دلم هست...


تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 04:59 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

برای تمام راه های نرفته

برای تمام بی راه های رفته

ببخش بگذار احساست قدری هوایی بخورد

گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند

تنها کافیست خودمان باشیم !

که خود را برای تمامی این بی راه رفتنمان ببخشیم

و به خودمان بیائیم

تا خدا تمامی درهای که به خیال باطلمان بسته را به رویمان باز کند.

خطاهایت را بشناس.

انها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار

این دنیا نامحرم بد دل

نامحرم نامروت زیاد دارد !

تا دست خدا هست. تا مهربانیش بی انتهاست

تا می گویی خدایا ببخش

به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر ؟

دیگر تو را چه نیاز به ادمها ؟

زیبا بمان و بگذار با دیدنت

هر رهگذر نا امیدی

لبخندی بزند رو به اسمان و زیر لب بگوید

هنوز هم می شود از نو شروع کرد...!



تاریخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | 04:57 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها