تاریخ : سه شنبه 30 تیر 1394 | 11:54 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

پاره ای از من...

همواره در حسرت گرما...

و محروم از آن...

پاره ای از من...

همساز با سپیده ی بردمیده

و همواره اسیر سایه های رویا

پاره ای از من...

سرشار از پر پرواز...

و گم کرده سهم خود از آبی آسمان...

پاره ای از من...

من واقعی ام، با چشمان یک کودک...

همراه پرندگان مهاجر، گریزان در دوردست ها...



تاریخ : جمعه 26 تیر 1394 | 12:37 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
رقص نور ماه کامل سزای همین فصل های زودگذر است

همان ستاره های رویایی که در پس دست نوشته ای خاموش میشود و تنها ظلمت و ظلمت و ظلمت

دلتنگی ها نشان زخم های تو نیست

بی قراری ها هر ساعت من تنها از قرار های بی امان توست

رفتن سزاوار نبود

همان معذرت خواهی دل خوابهای پشت پرده ای بود که در پس بیداری ها نیمه شب مخفی شد

اتشش را ببین چقدر سرخ به لبانم میچسبد

تو نگران ماندی؟

تو غروب ها را با قدمهای سایه سپری کردی؟

کافه ای نمانده که مرا به جرعه دعوت نکرده باشد

شاید دروغ میگوید بیدار ماندن

دل کندن از خاطرات زندگی همان حس خوب گذراندن است ولی جاذبه ی دیوارها مرا به کنج میکشد

همین چند لحظه را فرصت دارم برای دلتنگی های غریب

من تنها بدون صدای قدمهای اشکها ارام ارام 

بودن تو تنها زیبایی بیشمار ماندن بود

برای هرانکس که دلتنگی میکنی شایسته بمان

بگذار خسرو شود همان شاه دارای زمرد

شمردن زیبایی های دنیا دلیل نبودن های توست

دیوار ها هم راه نفوذ ندارند انگار تحریم تنفس.

باش خوشحال



تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 01:38 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

وقتی کسی میره بارون که میگیره
وقتی نمیخندم دل که نمیبندم
هر خوابی می بینم آخر که می شینم
یاد تو می افتم

هرجا تو هر حالی یاد تو می افتم
پُر میشم از خالی یاد تو می افتم
هر روز و هر سالی یاد تو می افتم
هرجا تو هر حالی
یاد تو می افتم

عکست که رو میزه اشکام که میریزه
تو جمع و تو خلوت هر لحظه هر ساعت
تن خسته و دلتنگ من با همین آهنگ
یاد تو می افتم
یاد تو میوفتم

هرجا تو هر حالی یاد تو می افتم
پُر میشم از خالی یاد تو می افتم
هر روز و هر سالی یاد تو می افتم
هرجا تو هر حالی
یاد تو می افتم

وقتی غروب میشه چشمام که ابری شه
وقتی هوا صافه هرجا تو هر کافه
وقتی که داغونم هر شعری میخونم
یاد تو می افتم



تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 01:08 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

بالاخره یاد می گیری

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!



تاریخ : شنبه 20 تیر 1394 | 12:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 03:04 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی



تاریخ : یکشنبه 14 تیر 1394 | 12:35 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

دارم گم میشم توی رویای تو

خودم رو میخوام با تو پیدا کنم

حضورت رو یه آن نشونم بده

که این آن رو عمری تماشا کنم

زمین گیرتم اوج پرواز من

بیا آسمونو به دستم بده

یه عمری به عشق تن ندادم ولی

بیا با یه لبخند شکستم بده

خود تو فقط از خودت بهتری

تو هر لحظه از قبل زیباتری

تو تنها کسی هستی که با نگات

منه خسته رو تا خودت میبری

خود تو فقط از خودت بهتری

تو هر لحظه از قبل زیباتری

تو تنها کسی هستی که با نگات

منه خسته رو تا خودت میبری

تویی که یه دریا امیدی برام

مثل حسرتی بی کرانم نکن

بگیر از من این زندگی رو ولی

دیگه با خودت امتحانم نکن

دیگه با خودت امتحانم نکن

بذار عمری نزدیک باشیم بهم

تو از حرمت این سکوتت بگی

من از دردهایی که دارم بگم

خود تو فقط از خودت بهتری

تو هر لحظه از قبل زیباتری

تو تنها کسی هستی که با نگات

منه خسته رو تا خودت میبری

خود تو فقط از خودت بهتری

تو هر لحظه از قبل زیباتری

تو تنها کسی هستی که با نگات

منو عمری ماه عسل میبری

منو عمری ماه عسل میبری



تاریخ : پنجشنبه 11 تیر 1394 | 11:02 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
نمی‌دانم چیستی !
 
آن‌قدر می‌دانم که

هرگاه واژگان به تو رسیدند مبهم شدند

و هرگز نتوانستند تو را به من برسانند.

چگونه می‌توانم ترجمانی از تو داشته باشم ؟

هنگامی که در وهم و خیال هم نمی‌‌گنجی.

به هر کجا که می‌رسم، رد پایی از تو باقیست...

شاید روی زمین نباشد

اما در دلم هست...


تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 12:34 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

برای تمام راه های نرفته

برای تمام بی راه های رفته

ببخش بگذار احساست قدری هوایی بخورد

گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند

تنها کافیست خودمان باشیم !

که خود را برای تمامی این بی راه رفتنمان ببخشیم

و به خودمان بیائیم

تا خدا تمامی درهای که به خیال باطلمان بسته را به رویمان باز کند.

خطاهایت را بشناس.

انها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار

این دنیا نامحرم بد دل

نامحرم نامروت زیاد دارد !

تا دست خدا هست. تا مهربانیش بی انتهاست

تا می گویی خدایا ببخش

به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر ؟

دیگر تو را چه نیاز به ادمها ؟

زیبا بمان و بگذار با دیدنت

هر رهگذر نا امیدی

لبخندی بزند رو به اسمان و زیر لب بگوید

هنوز هم می شود از نو شروع کرد...!



تاریخ : شنبه 6 تیر 1394 | 12:33 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم

چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم

دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید

شاید شبــیه مردم دنـیا نمی بینم 

گنجشک روحم لابلای شاخه ها یخ زد

نه ! سنگ هم در دست آدمها نمی بینم 

تصویری از تبعیض سرد چشمها آری

در این برودت ذرهای گرما نمی بینم 

در منطق این نیمه آدمهای قلابی

جایی برای عشق هم حتی نمی بینم



تاریخ : چهارشنبه 3 تیر 1394 | 12:32 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها