تبلیغات
غم قطره - مطالب مرداد 1394
مادرم میگفت نه

من میگفتم اری

او در پس کم فکری های من سوخت 

گذشت و سوخت

زمان رد شد

او خوب شد

و تازه تیر نه گفتن هایش به سوز زندگیم نشست

حرفش را کم کم زمان برایم ثابت کرد

نه ی او نه بود

ولی سماجت من بی دلیل

او خوب شد

و من خوب بودم

او خوبتر شد و من پیرتر

او عادی ماند و من کهنه پوش یک دندگی هایم

شاید راست میگفت پیر خانه که انچه جوان در خواب بیند پیر در خشت خام بیند

نوبت به من رسید

وی رفت و من ماندم

او خوب رفت و من بد ماندم

بد و بدتر شد تمام روزهایم

مادرم امد

نگاهش دلش را برایم سوزاند

من 

سکوت

فقط دستان او مرا ارام کرد

داغ رفتن وی را داشتم 

آتش اشکهای مادر که برایم میریخت نیز

شعله ای بود درونم

من بد ماندم

مادر خوبم بدتر شد

و وی خوب

مجال میخواهد برایم از خدا

او میسوزد تا من سرد باشم

او نه گفت و من ستیز شنیدم

هی فلانی...

خوب بودن هایت رو به اتمام است

خدایم دانه دانه اشک های مادرم را میشمارد

خدایم ذره ذره آب شدن مرا مینگارد

پای ماندنشان را برایت دوان میکند و دست وفایشان را فلج

خدایم ارام ارام...


تاریخ : یکشنبه 25 مرداد 1394 | 03:06 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
من همان ساکت شده ی فرو رفته ام

تو مرا در لیست سیاه خاطراتت مدخوش میکنی و بی خبر از اینکه روزی مجبور به خروج خواهی شد .راه ها بسته 

میشود و تو در گذشته ها غوطه ور میشوی 

اینها سزای همان دلتنگی های من است من شبانه تا صبح سخن میگفتم و تو در فراسوی چشمانت تنها خواب خواب 

خواب

صدای پیانو های افکارت ناقوس مرگ سر میدهند سیر شده از همه دنیای بیرونت تاب بازی میکنی

چند بار رفت

هزار بار برگشت

این ها همه سزای دلتنگی های من است که در اغوش خود کشیده ای نگاه کن باورهای غلطتت را که چگونه به خونت 

غلظت بخشیده اند

تو میدانی؟

یا من؟

یا همان که همیشه داناست؟

صدای پا دست پنجره ها را میگیرد تو بیخبر ناله ی گنجشک ها را گناه میدانی تو و او در بیرون از شیشه ها چمن ها را 

له میکنید

صبر کن هنوز کارها ناتمام است

منو نه بیخیال شو از همان حل نشدن های اسیر

قدم زدن ها یادت خواهد اورد برای حق دشمن های دوست نما

نم همان ساکت شده ی اسمان است

منطقه ی بارانی من سرد تر از یخ ها خواهد شد

اکران فیلم هایت به نوای خواب کودکانه به پایان خواهد رسید پرده ها پایین فیلم تمام است

ملودی اغاز و پایان ها را جمعه مینوازد

از شک در خواهی امد اینجا همیشه جاودانه خواهد بود و من بیدار

خیره به عکسها خواهی شد 

ارام اشک بریز از حماسه ی جیغ ها هراس دارم

یک قدم جلوتر بیا فقط دستانت اندازه ی کل قدمهای عقب رفته ات تورا جلو خواهند کشید

ادم خوار 

سلام...


تاریخ : جمعه 23 مرداد 1394 | 05:07 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
همخانه شد دلتنگی هایم برای تنها شدنم 

از پس تمام بودها بر امد 

همان یار همیشگی لحظه های تک بودن

دلتنگم از تظاهر های همیشه تکراری

همیشه بهانه ها قدرتشان بیشتر از اعمال بود

وقتی دلها با دیگری خوش میشود دست ها تنها میشود

من با هر نبودن ها اغشته میشوم و بهتر ها پیاده روی میکنند

اغوش ها تنها میشود ولی باز هم فردایی هست

بلعیدن همان سنگ ها در وجودت گره میخورد

تو غذای سنگانه میخوری و سنگ خواهی شد

شیشه ای ها هنوز ارام نظاره گر تمام دست ها میشوند

شاد بودن ها را تنها باید نگاه کرد

گریه های کودک تازه متولد شده را دوست خواهند داشت

برای اشک هایش خنده روا میدارند و برای اعتراضش شیرینی پخش میکنند

دلنوشته هایش را به شیر مادر توجیه میکنند

شاید همان بهانه ی نتوانستن ها شد

عزای سینه ها سفید میشود و گذشته ها فراموش

مجبور به تغییر یا فراموشی میشود دلی که سالها چنگ زد

شاید سازش کوک نبود برای رسیدن ها

درها از همان روز ابری میشود

بهانه هایت را برای خودت نگه دار 

خدا برای من توجیه نیست



تاریخ : جمعه 23 مرداد 1394 | 05:00 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | 12:38 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
وقتی دلت با دیگریست بهتر که با تو نیستم

من عاشق چشمان تو اما کنارت نیستم

هر روز و هر شب فکر تو اما تو در آغوش او

بیچاره من دیوانه من مست توام مدهوش تو

وقتی تو با او بودی این دل برایت تنگ شد

وقتی که آغوشش تو را بلعید قلبت سنگ شد

وقتی که با او رفتی دستان گرمم سرد شد

لعنت به عشق و عاشقی باید که بی تو مَرد شد

من در تب گیسوی تو اما تو با او راحتی

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق لعنتی

قلبم مثال شیشه و قلب تو اما سنگ بود

بیخود به تو دلخوش شدم جایم کنارت تنگ بود

وقتی دلت با دیگریست ناخوانده مهمانت منم

تو در کنارش سرخوشی سردر گم شبها منم

سرگشته و تنها منم حیران این دنیا منم

زین پس کنارش شاد باش آواره ی صحرا منم

نوشش بُوَد آغوش تو من میرم من میروم

ناخوانده مهمانت شدم غمگین و تنها میروم

ای دیگری دوستش بدار باشد برایت بهترین

آغاز من با درد بود آخر شوم تنها ترین

آخر شوم تنها ترین


تاریخ : جمعه 9 مرداد 1394 | 12:19 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
مرد بودن یعنی ماندن به پای تمام خاکسترهای سوخته ای که از گرمای شعله هایش روزهای سردمان را سپری کردیم.

مرد بودن یعنی همان ساز غم انگیز قدرت برای بقا 

یعنی همان حس ظالم در عین حال مهربان و مطمئن

یعنی استوار ماندن برای تمام تیغ های دشمنان به ظاهر دوست یا همان رهگذران یه بهتر غریبه های امروز که همان آشنایان دیروز 

بودند

مرد بودن یعنی همان نپذیرفتن سختی ها برای عشقی که تنها مالکش باشی


مرد بودن نیست جز خموش بودن از خستگی های بی مرز دنیا

مرد بودن یعنی گذشتن از هرانچه تورا خوشحال میکند تا لحظه ای شادش کنی

یعنی همان خماری چشمان به هنگام دیدن لبخندهایش قهقه هایش

مـــــــــرد بودن یعنی پنهان نشدن بین گلهای قرمز درست مثل کفشدوزک های مریض که از ترس طعمه شدن تا اخر عمر در پرتو 

سایه ی برگ از نور بی نصیب میمانند

مرد بودن یعنی حس خوب شجاعت

لازم نیست جنسش را تعیین کنیم همان که روحی از مهربانی در حتی ملکه ی زنبورها هم جاری شود مرد خطاب میشود

این یعنی همان مردی که در ارزویش یک دنیا به خواب رفته اند

مرد بودن یعنی حس دوباره ی رفتن  نه از کنارش از دنیایش نه از زندگیش از تمام باورهای آدمیتش

مرد بودن یعنی خواستن خواستنی هایی که جز تمام هیچ وصالی ندارد.

مرد بودن یعنی فهم جمله های سخت

یعنی حس جسارت های تلخ

یعنی گرفتن هرانچه تو میخواهی نه دنیای تو

مرد بودن یعنی یا فراموشی محض یا سخاوت سهو

مرد بودن یعنی رفتن برای جنگ با انچه تلخش میکند 

یعنی سزاوار کردن تاج شاهی برای همان چوپان پیر که دسته دسته گلهای رز را با خون گوسفندانش اب داد

مرد بودن یعنی تحمل تمام حرف های سخت 

یعنی شنیدن صدای قدمهای محکمش حتی بر دلت

مرد بودن یعنی سوزاندن برگ های خشک با امید ساختن ابر برای شکوفه ی درخت

مرد بودن یعنی همان چیزهایی که بازیچه شد

همان قدمهای سخت در اوج تنهایی

مرد بودن یعنی فقط نگاه

نگاه و نگاه

مرد میخواهد مبارزه با تنهایی

نامردیست در اوج راحتی نگاهی کنیم و بگوییم زندگی اسان است 

حکیم شویم و تبلیغ کنیم

مرد بودن یعنی همدرد دیوارها بودن

یعنی تحمل تحمل و تحمل

راست گفت زندگی اسان است زندگی را خوب افرید خدا هم میدانست به نسبت درد تنهایی که در فلک میکشد زندگی اسان است

مرد بودن یعنی همان حس مُرده ی زندگی

تو در اوج تو در تقابل تو در تعامل دم از راحتی خواهی زد

 بیخبر از دل تنهای کسی که تنها پزشک اخرین حرفهایش را شنید: لبهایم را 

بدوز...


تاریخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | 10:05 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
فرق من و خدا در این است 

من پاسخگوی تــــــــمــــــام سوالاتش خواهم بود و او حتی پاسخ چرا های مرا نیز نمیدهد...

اینجا جای خیلی از چیزها عوض شده غریبه ی اسمانی

اینجا مردمان دلیل را با توجیه جابجا کردند هرگاه دلیلی نبود توجیه میکنند راست گفت پسرک کوچک اینجا همه یک قدم 

از تو پیشی گرفته اند ولی جالب این است اگر در غمها پیشی گرفته اند چگونه حس حسادتشان در شادی ها آنهارا 

میتازاند؟

چطور در شادی ها سیل غم هایش را روانه ی درختان میکند؟

یادت باشد همسفر جاده ی قرمز  فراموش شدنی آن چیزی است که اتفاق نیوفتاده 

درست همان لحظه ها به سراغت خواهم امد که در عین باور فراموشی نسیمی سرد بر تنت بوزد ترسم از بد شدن 

روزهایم نیست روزهای من سازگار با قدرت من است حبصم از جواب های نادرست است.

همان تصورهای غلط

همان زوزه های کینه ای

همان خشم های خیانت

همان رد شدن های ماورایی

یا حتی همان پاک شدن های به ظاهر عادی

مغرور شدند خدایا میدانی چه میگویم

اینجا همه خدایند و نعمت بخش

اینجا همه حتی نعمت شدند که بر مسیر نیاز قرار گیرند و منتی تا سرانه ی تخت شاهی بگسترند

اینجا پاها کبود و صورت ها سفید است

سالانه ی قطره هایت مبارک غم قطره ی یک ماه ی من.

6-6-6-6-6-6-



تاریخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | 02:52 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
در ارزوی لحظه های شیرین ماندن شیرین است کابوس دلتنگ های شبانه و کامهای شیرین سیگار مرا یاد چراغ های 

خاموش می اندازد

نور هست ولی نه در خانه ی من دل نگران لحظه های تلخ کامها هم تلخ میشوند

تو میدانی کجای داستان قصه ی من مبهم ماند؟

در پس همان اشنایی های شیرین خاطراتش را برایم تلخ میکند

غریبه ی من روانه شدنت را مناظره میکنم تو برای شاد بودنم نصیحت گوی قرن شدی و من برای شاد بودند مبارز 

خودسوز

کوچه ها دایره ای شدند

در پس همان آسمان خراشهای گرداگرد من پشت تمام دیوارهای بهت زده از انتظار من دستانی تورا گرم میکند

آسمان بارانش نعمت است یا اشک دل تنهایش؟

برچسب های یادگاری دستانت مرا یاد هزاران سال زندگی می اندازد

خدای حسود زندگی من میدانم عاشقانه مرا میخوانی ولی فریاد فرو ریختن هایم مرا کر نمود

اینجا برای لرزشها لغزش میسازند بیخبر از نجار قصه که برای کاهگل هایش اَره میسازد

من کجای این نوشته ها مخفی شده ام؟

این منم واقعی هستم یا طرحی که در ذهن ناساز تو از من بجا ماند؟

سپیدی موهای پیرمرد تنها همان پدر بزرگی شد که خامکاری هایش در وادی زمان به شاه نشینی پیوست

صبر کن بدانم 

قدیم تر ها غم قطره های من همان دلخواهی های تو بود کفش های جفت شده ی من را چه کسی با پا لگد کرد؟

فراموش کن چه بر من امد همین که لحظه ای حتی اتفاقی تاقت پیاده رفتن را نداری برایم کافیست

تو ارام سر جای خود مینشینی و چند قطره ای اشک میریزی و دستانت را بر صورتت میگذاری تا کسی از چشمانت 

نقش تجسم مرا نفهمد

دستانت را میگیرد تورا بلند میکند روی پاهای خود می ایستی و آرام آرام قدم بر میداری

دلتنگی هایت سرکوب که نه ولی آتش بس میدهند

ارایش کبودی هایت تکمیل میشود و تو زیباترین ستاره ی زمین خواهی شد

دستانت را در دستانش محکم گرفته ای و از خیابانهای پر خاطره عبور میکنی صدای قلبهایتان را میتوان شنید

هجوم افکارم را خواهی یافت دنبالک های نگاهم را میبینی و تنها خدا را یاریت کند

گویی من مرده ام یا خط خورده

هرچه هست حتی دستانانم برای باز کردن پنجره ای بلند نمیشود

حسادت امانم را بردیده انگار اسمان ابری درونم هنوز هم برفی مانده ادینه ی من سزاوار امروزم نیست گوش کن

صدای همان جیغ های کودکانه دست های محکم پدرانه و اغوش پر مهر مادر انگار رو به پایان است

تو امروز رد شدن را که نه رفتن را آموختی و من از یاد برده ام دستانی را که حتی گرمای وجودش بی حسیشان را

تخت میکرد

هنوزم هم مانده ام کنار خیابانی که هیچ کس مرا نخواهد دید اسمان سیاه است یا اوقات من به شب سپری شد؟

راستی چرخ ویلچر های من بی دست نمیچرخد...


تاریخ : جمعه 2 مرداد 1394 | 11:03 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها