تبلیغات
غم قطره - مطالب مهر 1394


قهوه ات را ساده بنوش اینبار بازیگوشی های من با فال های تو تمام شد.

مرا فراموش کن دست هایم را رها کن و در اوج لبخند هایت یادش بخیر هایت را غبار بگیر

دیروز ها را پاک کن اینبار من نیستم که عذاب اور لحظه هایت شوم 

اینبار  خاطراتم هجوم اور خواهند شد و ای کاش های تو از همه ظالم تر بر ترک لبانت نمک میپاشند

اینبار حیف بودن ها تمام میشود چند صباحی غصه را با اغوش بیگانه اش تقسیم میکنی

و ای کاش بود

ای کاش نمیرفت

ای کاش میماند

ای کاش...

به 

اگر نبودی چقدر بد بود

تبدیل خواهد شد

تو در عجب و هیرت میمانی

ادم بودنت را فراموش میکنی و بی مهابا عشق هایت را یاد می اوری.

یادت خواهد امد من هرگز فراموش نخواهم شد

یادت خواهد امد قصه ی ناتمام پایان ساختگی نمیسازد

یادت خواهد امد درس صبوری 

سیلی محکمی خواهی خورد و بیدار میشوی

چشمانت باز میشود صبح تا صبح 

بی هدف جلو میروی و تا فرداها بر روی جدول خیابانها قدم زنان بی هیچ تعادلی راه میافتی

حتی هیچ یک از کلماتم را نخواهی یافت در قبال همین گنجی که در پیش رویت هست.

تو میمانی و یک عالمه ثروت 

کلمات را هم برایم مجبور به تعویض کرده ای

 شب ها تاریکی و صبح ها بلعکس

ارام باش و خاک بریز

کمک کن گور کن ها زودتر کارشان را تمام کنند

یادش بیاورید چقدر دلتنگش بودم ولی

صدایش

نگاهش

وجودش

حرف هایش

دستانش

و همه و همه اش را 

از من گرفت

قهوه ات تلخ است این شکر پیش رو هم مثل همان ثروت دست نیافته است

مرد تنها بد بود مرد تنها خبیص بود

و سالها با این سخن قانع به ماندن شدی

شادی هایت دست به دست شود

ولی بدان تنهای عاشق همیشه چشمم به مال مردم خواهد ماند

همان مالی که از اندوخته هایش مال مردم شد

همان زینتی که فرو ریخت در لحظه به لحظه ی آن انگشت 

اگر پرسیدند چرا رفت از مادرش بپرسید او همه چیز را میداند

مادر ، تمام زندگیم درد میکند...

خبر از که میگیرید او در پشت همان کوچه های تاریک جا مانده

همان کودک خردسال 

ذهن گمراه تو پرواز را یاد گرفت و اما اما اما درد دارد لنگر ماندن.

خدایش بیامرزد 

طعمه ی خوبی بود.

موهایت سپید تر میشود و دست های نوبهاریت یاد سرمای زمستان را میکند

تو ارام ارام تمام میشوی

لبخند بزن بر تلخی قهوه ات

شاید قهوه نیز تلخیش را مدیون ارامشیست که به تو هدیه میکند

من خوب و بد فراموش خواهم شد 

در پی هر ثانیه ای از اشک های تو من محو تر خواهم گشت

و تو خواهی ماند و همان دلخوشی هایی که تورا یاری به از یاد بردن من خواهد کرد

قدرشان را بدان که لحظه ای راضی به نا ارام بودنت نخواهم بود

با انها همسو شو تا راحت تر قدم هایم را به سمت دور شدن بردارم

بمان برای تمام نداشته هایی که با من بود و داشته هایی که بعد از من شد

فنجان دوم قهوه ات نیم سوز است مبادا ترکش کنی ذره ذره بر گلویت 

روان کن که تلخی قهوه ی سوخته را به بغض گلویت راضی ترم

تو در پس لبخند های من خواهی ماند و من در رخ اشک های تو

دستانت را دوست دارم

مرگ ای کاش هایت را برایت ارزومندم.

محکم بمان پیر لحظه های من.


تاریخ : جمعه 10 مهر 1394 | 12:00 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
میسپارم دل به دریا ، بیخیال

میشمارم لحظه ها را ، بیخیال

میکشم بر دفتر نقاشی ام

نقش های زشت و زیبا ، بیخیال

دوره گردی میشوم هرشب چو باد

میکنم فکر غزل را ، بیخیال

لا به لای آن غزل ها میکشم

سرنوشت خیس خود را ، بیخیال

گاه در اشفته بازار دلم

میشوم تنهای تنها ، بیخیال

بیخبر از شعر پر تشویش عشق

میکنم خود را تماشا ، بیخیال

گاه میسازم برای روح خود

نردبانی تا ثریا ، بیخیال

گاه از ترس نبود مصرعی

میزنم عمری تقلا ، بیخیال

بیخیالم با خود اما با تو من 

حرف هایی دارم اما ... بیخیال...


تاریخ : پنجشنبه 9 مهر 1394 | 02:13 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . . 

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .



تاریخ : پنجشنبه 2 مهر 1394 | 10:11 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها