ی پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند




دریاب ضعیفان را در وقت توانایی









مترسک دیدی... کلاغ ها تورا دوست داشتند که به سراغت امدند...

دیدی که تمامشان را بر روی دستانت گذاشتند تا در تنهایی غرق نشوی سنگین شوی تا باد تو را از جا نکند

مترسک سلامشان کن 


کلاغ های سیاه دلم را لرزاندند.

زمستان است مترسک نکند بچه کلاغی خوف کند

نکند زیر سایه ی سیاهت گرسنه بماند

او بچ کلاغ است به سراغت می اید

مترسک یادت هست که چگونه ماندنی شدی؟

لبخند بزن ...

دیدی کلاغ ها برای ماندنشان تورا به تاراج بردند ولی ماندند مترسک نکند سرد شوی

نکند تیره ی ابری دلک پوشالی تورا خیس کند نکند در پس ان روزهای سپید چشم کبوتر زار شود

راستی یادت هست چگونه بر پا شدی؟

من چوب شدم...



تاریخ : جمعه 20 فروردین 1395 | 02:05 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
مادر...

تمام زندگیم درد میکند...

انگار زانو های احساسم زخمی شدند و از افتاب سوازن حرف ها خون دماغ شده ام

تمام لباس هایم بخاطر کتک کاری هایی جسورانه ام با دنیا خاکی و پاره شده اند ولی من تنها یک مشت زدم ببین با من

چه کرد...

مادر دستهایم تمام زخمی شده جای خار های خاطرات را درونشان ببین...

چقدر صبر کنم تا خارها ی فرو رفته خوب شوند؟

نگاه به پاهایم نکن من که مقصر نبودم او به بهانه ی دویدن مرا پشت پا کرد پایش خیلی سنگین بود من همانجا ماندم او 

پیروز شد و 

اخر سر برایم زبان تکان میداد که تو باختی...

مادر گلویم زخم است

مرا در دریای بغضه رها کرد و خود سوار بر قایق من آب میخوردم و دست و پا میزدم او هوا میخورد و لبخند میزد

مادرم من فکر میکردم صادق است سادگانه با او معامله کردم

من لذت خاطرات و همراهیش را گرفتم او هم یک عمر شادی و خوشحالیم را

مادر ارامم کن تمام زندگیم درد میکند

کاش خوب شوم 



تاریخ : جمعه 13 فروردین 1395 | 06:21 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

نمیشه که تو باشی من و من عاشقت نباشیم

فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است …

دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است …

بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!

راهنما شده ام …. ‌


تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 | 02:20 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

عشق من رو سوی فردا کرد و رفت


نامه های کهنه را تا کرد و رفت


 


خسته شد از من دلش طاقت نداشت


اشک چشمم مثل دریا کرد و رفت


 


عاقبت پی برد به پستی دلم


قصد فتح قله ها را کرد و رفت


 


از من و شادی من بیزار بود


گریه هایم را تماشا کرد و رفت


 


با حضورش غصه ها زخمی شدند


زخم غم ها را مداوا کرد و رفت


 


قلب من در دست او هم می تپید


قلب را خاک کف پا کرد و رفت


 


دل به زیر پای او فریاد زد


سر به سوی اسمان کرد و رفت


 


گفتمش چشم انتظارم تا ابد


انتظارم را چه زیبا کرد و رفت.



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 02:15 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
گاهی وقت ها آسمان هم نالان میشود دلش میگیرد میخواهد ببارد ولی اجازه ندارد

رعد میزند صدا میدهد سیاه میشود ولی باز هم اجازه ندارد ببارد.

مگر آسمان نباید بگرید؟

مگر نباید ناله کند؟

آقای تنها یادت می اید شاید من و تو یک عمر باهم بوده ایم... من خطا کار و تو همیشه دلواپس

مگر حرف ها چقدر توان دارند که گاهی یک عمر برایت قد علم میکنند؟

مگر شبهای کمر بسته چقدر تاریکند که صبح ها هم مرا به زانو در می اورند؟

تو یکبار برای خوب بودن من زانو میزنی من که سالهاست برای همان بد بودنت هم زمین گیر شده ام

کسی چه میداند بغض بانو چقدر میشود وقتی بداند مرد هم اشک دارد...

کسی چه میداند اشک های مرد برای پنجره های بسته صدای لعنت به من را زمزمه میکند

که بود انکه میگفت پنجره ها نور میدهند حتی اگر بسته شوند پس چرا تاریک مانده ام؟

کمتر از گل نمیشنوی وقتی غول ها عاشق فرشته شوند ولی گاهی همان غول ها هم چقدر خوب میشوند

خیلی وقت است غول ها مشام ادمیزادی ندارند.شاید انها هم فرشته شدند و من بوی باران گرفته ام

زندگی یعنی از همین جاها قصه ی عاشقی را یاد بگیری

یعنی بی قرارش شوی و عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

زندگی مگر چیست جز یک فرشته ی عاشق و یک غول عارف که خدایش بیدار است 

نه ادم های بد زندگی نیست کودتای عشق ها

شاید من هنوز مرد زندگی کسی نشده ام شاید اصلا من هنوز مرد نشده ام

شاید من هنوز در بچه گانه های خواب بودنم مانده ام 

شاید من هنوز راه نرفته ام

مگر من راه رفتن بلد نبودم؟چرا میخکوب شده ام پس؟

چرا هر چه بیشتر میروم بیشتر برمیگردم؟

مگر ...بیخیال 

حال من خوب است ...

مرده ها همیشه خوبند

کاش لیلی میدید مجنون کجای کویر خاک است

کاش شیرین میدید که فرهاد کدام کوه بر سرش اوار شد

کاش بانو میدید...




تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1395 | 11:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1395 | 02:01 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
امشب ها شبهای گرگین دراز بود.
بگذار بکوبد مگر پودر هم خورد میشود؟
تو حرف ها داری مگر نه؟
چرا غصه هایت را بیرون نمیریزی؟غرورت له میشود مگر نه؟
چرا زجه هایت را نمیزنی؟مگر همه بیدار نیستند؟
چرا چشمانت را سرخ نمیکنی؟اشکهایت را نمیریزی؟میفهمد مگر نه؟
چرا برای دلتنگی هایت فریاد نمیزنی؟ 
مگر نه این بود که داد های سرسام آورت دل دلتنگی هایت را میکشد؟
چرا برای خواسته هایت نمیجنگی؟
چرا مانع داری؟
نه 
نه 
نه 
تو دوستش داری تو هر لحظه با خاطر ارام کردنش خاطر جمع میشوی
تو همان لحظه های سخت تنهاییت را به قیمت به دوره گرد فروخته ای
صبور باش مادر کوچک 
به زودی از فصل تازه ی بهاری برای فرزندانت لالایی میخوانی
مسیر ها تکرار شدنی هستند و هستند و هستند 
من اگر از کوی تو رد نشوم
من اگر از حال تو بر نشوم
من اگر باده ی مست زلال چشم تورا می نخورم
من شدنم پس چه از آن است
خودمانی باش چشم رنگی مگر شوق اسمانی شدنم را نداشت؟
مگر دلت برای ارامش جاودانه ام نسوخت؟
پنجره ها را ببند من با سگ های کوچه و ولگرد خو گرفته ام 
آنها چشمشان معصوم است 
پنجره ها را ببند من با برف های سپید بوم ساخته ام
خواب شبانه ات را ویران نکن افتاب جشن هایت که طلوع کند برف های من هم اب خواهد شد.
ارام باش شیرین لحظه های تلخ
خواب های من بی تعبیر نیست...


تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1395 | 01:48 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
او خداست غصه نخور تورا میشناسد و با تو دلدادگب ها دارد دردهایت را میبیند و در اوج ناامیدی هایت حتی

 اگر صدایش نکنی یار

میشود می نخورده مست توست عاشقانه با بی وفایی هایت عشق بازی میکند و در دم دلتنگی هایت دست 

بر گونه هایت میکشد .

بوسه هایش

آنقدر نرم است که حتی حسش نمیکنی هر شب تا صبح برایت لالایی میخواند و بهتر از مادر نوازشتمیکند. او خداست

 آرام باش میداند 

حتی

بغض هم بر تو ستم میکند همه چیز را میداند ولی وقتی با همان بغض صدایش کنی...فقط صدایش کنی هیچ چیز

 دیگر هم که نگویی 

بغضت

تسلیم میشود باران دلت میبارد و در اوج زجه هایت آغوشش را لمس میکنی بوسه ای بر سرت میزند و میگوید 

نگران نباش درست میشود.کائنات را برای خوب بودن تو بهم میریزم 

و تو مانند یک کودک اشک هایت را پاک میکنی به او نگاه میکنی و میگویی قول؟ لبخندی

میزند و میرود.حرفش قول لازم ندارد او خداست دلکم غصه نخور...


تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 | 09:45 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

من تنها رو به کمدت نشستم

بو میکشم تمامت را با چشم بستم

تا حس کنم تو را که درگیر توام

تو نیستی من چرا از تو نمیبرم

تا حس کنم تو را که درگیر توام

تو نیستی من چرا از تو نمیبرم


رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی

رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی


آنقدر گشتم تا عطر تو پیدا کردم

از تو من دور شدم تا تورو پیدا کردم

خاطراتت با من موند و ویرونم کرد

رفته بودم اما دل پشیمونم کرد

رفتنت پُر رنگه مثه تنهایی هام

زندگی کن با من زندگیمو میخوام


رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی

رفتی بگو رفتی تو رفتی برنمیگردی

از تو فقط مونده یه دنیا عشق و دلتنگی




تاریخ : دوشنبه 2 فروردین 1395 | 01:22 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها