تبلیغات
غم قطره - مطالب مرداد 1395
من  هم روزی عزیز بودم عزیزه تمام کسانی که امروز سر به بالین نبودن هایم کشیده اند
روزی که عزیز ترین دلها بودم
دلم برای تمام انروزها لک زده است تمام روزهایی که در پس شیطنت هایم خنده ای شیرین نجوا میکرد
برای همان روزها که زخم های دستم خنجری بر دلها میکشید و امروز وجودم
نمیدانم کدام حرف مرا از اوج دوست داشتن ها به هسته ی آن کشید
زیر میرود من و تمام حرف هایم
انگار سالهاست که نوبت به من نرسیده است و من هنوز در صف لقمه نانی از محبت مانده ام
فردا و فردا می اید و من همچنان اخرین نفر مانده ام
یادت هست بازیهای دلخوشانه را؟
دلم برایشان تنگ است
برای همان رضا شدن های یواشکی
همان گرگم به هوا بازی هایی که اوج پریدن هایم به وجب دست نمیرسید و حالا سقوطم را 
روز های صادقانه کجا رفتید؟
مگر من کجای قصه را خطا خواندم که اینگونه پرت در سراسیمگی افکار مانده ام
چرا کسی مرا نمیبیند؟
زبانتان چیست؟چشمانتان کجا را میبیند؟دلتان به کجا بند است؟دستتان به کجا گیر است؟سرتان کجا گرم مانده؟
من هنوز جا مانده ام 
چرا کسی نیست؟
گناه من چه بودکه در وادی خلوتتان نزول کرده ام؟نقابهایتان را بردارید دلم خوش نیست
ادمها من همانم 
همان همیشگی چرا هیچکس مرا سفارش نمیدهد؟نکند کافه چی مرا از لیست خط زده؟
مگر یادتان رفته قهوه ها همه تلخند چرا با شکر خود را گول میزنید
سرانجام من نزدیک است کمی اهسته قدم بردارید
چوبتان را بردارید هنوز هم میشود چوپان شد
هنوز هم میشود کمی اهسته تر دید هنوز هم میشود در سرا پرده خاموش صدای همگان را شنید
کجا جا مانده است کودکانگی های من ؟که گفته ما همه بزرگ شده ایم؟
من هنوز  همانم همان همیشگی
کمی برگردید این منم که برای رفتن های شما پاهای شکسته دارد
کمی نگاه کنید این منم که برای بودنتان هزاران دعا دارم
کدام دریا شمارا غرق کرده؟
هوای کدام تکبر مصمومتان کرده؟
دلم تنگ است برای دست های همیشه پر پدر و برای دل بی ریای مادر
دلم برای توپ قل قلی های دوست و لبخند هایش تنگ است
من هنوز زنده ام دفنم نکنید
من هنوز نفس میکشم یادم را بخیر نکنید
به همان خدایی که برایم نمازش را میخوانید من هنوز بت حضورتان را در دلم دارم
رهایم نکنید
من هنوز همانم...
همان همیشگی
فقط کمی زخمی تر
کمی شکسته تر
کمی تنها تر و تنها تر و تنها تر...


تاریخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 | 05:40 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

مشب از آسمان دیده‌ی تو 
روی شعرم ستاره می‌بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد 

شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم 
شرمگین از شیار خواهش‌ها 
پیکرش را دوباره می‌سوزد 
عطش جاودان آتش‌ها 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه ناپیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 

شب پر از قطره‌های الماس است 
از سیاهی چرا هراسیدن 
آنچه از شب به جای می‌ماند 
عطر سکرآور گل یاس است 

آه بگذار گم شوم در تو 
کس نیابد دگر نشانه‌ی من 
روح سوزان و آه مرطوبت 
بوزد بر تن ترانه من 

آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 
همره روزها سفر گیرم 
بگریزم ز مرز دنیاها 

دانی از زندگی چه می‌خواهم 
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو 
زندگی گر هزار باره بود 
بار دیگر تو.. بار دیگر تو 

آنچه در من نهفته دریایی ست 
کی توان نهفتنم باشد 
با تو زین سهمگین طوفان 
کاش یارای گفتنم باشد 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
بروم در میان صحراها 
سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 

بس که لبریزم از تو می‌خواهم 
چون غباری ز خود فرو ریزم 
زیر پای تو سر نهم آرام 
به سبک سایه به تو آویزم 

آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه نا پیداست 
من به پایان دگر نیندیشم 
که همین دوست داشتن زیباست 



تاریخ : سه شنبه 5 مرداد 1395 | 01:37 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

  • paper | غم قطره | مرد تنها