تبلیغات
غم قطره - مطالب *مرد تنها*


تاریخ : شنبه 17 فروردین 1398 | 12:45 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

به چه میخندی؟


به مفهوم غم انگیز جدایی؟


به چه چیز؟


به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟


به چه میخندی تو؟


به نگاه من که چگونه تو را باور کرد؟


یا به افسونگری چشمانت ...


که مرا سوخت و خاکستر کرد؟


به چه میخندی تو؟


به دل ساده ی من که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟


خنده دار است ... بخند ...




تاریخ : شنبه 10 فروردین 1398 | 12:40 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

نمیدانم ... نمیخواهم بدانم عشق یعنی چه؟


نمیفهمم که در مفهوم خلقت عاشقی معنای چی دارد؟


به من گفتند...

 

  • عشق  یعنی انتظاربی ثمر ...

  • عشق  یعنی بلبلی بی بال و پر ...

  • عشق  یعنی داشتن سرنوشتی شورشور ...

  • عشق  یعنی سرزمینی دور دور ...


حس عاشق رابه معشوق میشناسم ...


حس عاقل را به معقول مینویسم ...


ولی افسوس!


می دانم که در عاشق دگرصبری نمی ماند ...


دگرعقلی نمی ماند ... دگرفهمی نمی ماند ...


عشق آوندهای ساقه ی برگ است ...


عشق ... زیبایی ... جدا از عالم درک است ...




تاریخ : سه شنبه 28 اسفند 1397 | 12:38 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

آموختم ...

که خدا عشق است و عشق تنها خداست ...

 

آموختم ...

که وقتی نا امید میشوم ...

خدا با تمام عظمتش ...

عاشقانه انتظار میکشد ...

تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم ...

 

آموختم ...

اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم ...

خدا برایم بهترش را در نظر گرفته ...

 

آموختم ...

که زندگی سخت است ولی ...

      من از او سخت ترم ...



تاریخ : شنبه 25 اسفند 1397 | 12:36 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

... جز دعا کار دگر نیست مرا ...

 

... شب روزت همه شاد ...

 

... دلت از غم آزاد ... همه ایام به کام ...

 

... و تو پیوسته سرافراز و زهر غصه برون ...

 

... همچو گنجشک به بام و درخت ...

 

... بنشینی خندان ... و سبکبال تر از برگ درخت ...

 

... در هوا رقص کنان ...

 

... مشق پرواز کنی سوی سپیداربلند ...

 

... و زتو نغمه مستی آید ...

 

... لحظه هایت همچو قند ... روزگارت لبخند ...

 

... هفته هایت پر مهر ...

 

... هرکجایی که قدم بگذاری ... همه از کینه تهی ...

 

... همه از قهر و عداوت خالی ...

 

... همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...

 

... و تو با یاد خداوند بزرگ ...

 

... به سلامت ببری راه به پیش ...



تاریخ : جمعه 17 اسفند 1397 | 12:34 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
دوستی با من گفت:

شعرهایت زیباست ... قصه ی غصه ی ماست ...


تو سخن از دل ما میگویی ... باز هم شعر بگو ...


دیگری اما گفت: شعر تو تكراریست ...


 ناخودآگاه نگاهش كردم ...


لحظه ای فكر ... تامل ... بعد آن با خنده ... 


در جوابش گفتم:


زندگی تكراریست ... من و تو تكراریم ...


من اگر نو بشوم تنهایم و در این تنهایی ...


درد را می بینم ...


نو شدن بد دردیست و تو خود می دانی


قصه ی غربت و تنهایی را ... پس چرا می پرسی؟


حرف تو شیرین است ...


شاید این حرف دل ما و همه یاران بود ...


ولی این بار غم رسوایی ... كه پدرهامان گفت:


درد بی درمان است ...


:: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ::


باز هم میگویم ... كه در این غربت تلخ نو شدن بد دردیست ...


و من از تنهایی می ترسم ...



همرهی شاید و بانگی باید تا به فردا برسیم ...



تاریخ : دوشنبه 13 اسفند 1397 | 12:31 ق.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات


تاریخ : شنبه 27 بهمن 1397 | 11:34 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
هرگز از دوری این راه مگو!
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هرگاه که دلت تنگ من است،
بهترین شعر مرا قاب بکن
به نگاهت بگذار!
تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد!
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی ست


تاریخ : پنجشنبه 18 بهمن 1397 | 11:32 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

باید فراموشت کنم .... چندیست تمرین می کنم


من می توانم  می شود ! .... 

آرام تلقین می کنم .....


حالم نه ، اصلا خوب نیست ... تا بعد، بهتر می شود .... 


فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم .....


من می پذیرم رفته ای  و بر نمی گردی همین !


خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم ....


کم کم ز یادم می روی .... این روزگار و رسم اوست ! ......


این جمله را با تلخی اش ،..... صد بار تضمین میکنم.



تاریخ : چهارشنبه 10 بهمن 1397 | 11:29 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
برای دل خودم می نویسم ...



برای دلتنگی هایم



برای دغدغه های خودم



برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !



برای دلی که دلتنگم نیست ...



برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ...



برای خودم می نویسم !


تاریخ : سه شنبه 2 بهمن 1397 | 11:25 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
وقتی کسی در کنارت هست،خوب نگاهش کن

به تمام جزئیاتش...

به لبخند بین حرف هایش..

به سبک ادای کلماتش،

به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش..

به چشم هاش خیره شو..

دستهایش را به حافظه ات بسپار...

گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه 

سرسری را هم به دلت میگذارند


تاریخ : پنجشنبه 27 دی 1397 | 11:23 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم: مهربانم خوش آمدی
ولی تو نیستی و پشت در فقط تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبم خسته ام خواهد ایستاد ولی تو نخواهی آمد
مهربان لحظه های تنهاییم تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته و حسرت دیدار تو
فقط همین…


تاریخ : جمعه 21 دی 1397 | 11:22 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

بعد یک سال بنویسید:

پدرم کبوتر شد و رفت

زیر باران بهار، غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا غصه

آنقدر غرق غمش بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد، همان روز که طوفان شده بود

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت



تاریخ : جمعه 14 دی 1397 | 11:17 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
یک سال از غروب ناباورانه عزیزمان گذشت
دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد
و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت.
یک سال از پرواز معصومانه اش گذشت
این یک سال را با یاد و بی حضورش 
چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم
و در فراقش چه خونها که از دل چکید
و چه اشکها که بر رخ دوید
هنوز به یادش اشک می ریزیم
تا شاید آرام گیریم
و با حضور یاران رفتنش را باور کنیم


تاریخ : پنجشنبه 13 دی 1397 | 11:14 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات
کاش تمام نانوشته های من نوشته شود

 کاش برگردد به رویاهای زیبای شیرین کودکانه ام 

کاش برای تمام هردو بودن های من دستی قدرتمند باشد 

کاش تمام حس های من دانسته شود 

کاش هیچ نباید هایی برای تنهایی ها نبود

 کاش ناقوص دلم برای انچه میپندارم نباشد 

کاش رها شدن ها بدون تنهایی باشد 

کاش دست مرا هم بگیرد 

کاش وهم نبودن ها نباشد 

کاش تمام بودن ها تا ناکجا اباد باشد 

کاش ساز های نفس ها جاودانه باشد 

دلم برایت تنگ میشود ای تمام من 

دلم برای هردو تنها بودنهایمان تنگ میشود 

دلم برای تمام نبودن هایت 

 برای تمام حال های خوب من دلتنگ میشوم 

ای همه ی معشوقه من داد من تمام بودنت میشود 

شانه هایت جایگاه اشکهایم است و دل بریدن های من از همه برای توست 

تمام عمر اسیرلحظه لحظه بودنت ماندم تو هم خواهی رفت 

ای که به حد مرگ مرا به پرستش وا داشته ای تو هم مرا تنها خواهی گذاشت 

کاش نشود انچه بر دلم میگذرد 

نبودن تو یعنی نبودن من 

رهایم نکن به با تو بودن محتاج مانده ام 

برای بودنت فقط دعا در دستانم دارم  

کاش ببینی مردم با من چه خواهند کرد
 
تمام احساس من مخوف از نبودنت میشود 

کاش بمانی 

کاش رهایم نکنی 

کاش باشی تا گرمی وجودت برایم کوهی از تمام خوبی ها باشد در مقابل اقیانوس بدیها 

فقط تو بمان

 تک ستاره ی اسمان بی ماه من بی مهابا عشق تورا فریاد خواهم زد 

بگذار هرچه میخواهند بگویند من تورا دوست دارم 

دنیای بی دلیل اسیرها من اورا دوست دارم و خواهم داشت 

دست هایم را خواهد گرفت و روز رفتنم فرا خواهد رسید

غروبت مبارک.


تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1397 | 11:27 ب.ظ | دست نوشته : *مرد تنها* |پیوست : لینک مطلب| نظرات

.:N This Template Designed By Reza.T.Gh Convert By Gham Ghatre N:.

تعداد کل صفحات : 94 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | غم قطره | مرد تنها